گنجور

 
بلند اقبال

دوش ساقی پیشم آمد تاکه جام می دهد

گفتم ار خواهی که من نوشم بگو تا وی دهد

می حرام آمد ولی درکیش من گردد حلال

جام می گیردچووی من هی خورم او هی دهد

نائی امشب وه چه خوش از روی معنی نی زند

هی بگو تا نی زندهم گوبه ساقی می دهد

محو مطرب گشته ام الحق چه نیکوعارفی است

می به نی ریزد که تا بر مرده جان از نی دهد

گو به ساقی چون به دور ما رسد جام شراب

بایدش باشدتسلسل تاکه پی در پی دهد

یار را گفتم مرا بوسی ز لب انعام ده

نوش خندی زدکه خواهم دادیا رب کی دهد

می سزدانعام این شیرین غزل را پادشاه

بر بلنداقبال شیراز وعراق و ری دهد

 
 
 
زنده‌رود
ابوالحسن فراهانی

اگر نبیند سوی من ساقی چه سود ار می دهد

نشاء نظاره آن چشم را می کی دهد

چشم مستش هر دمم مست از نگاهی می کند

مست چون ساقی شود پیمانه پی در پی دهد

مدتی شد کز ضمیرش رفته ام دشمن کجاست

[...]

نورس دماوندی

هر که از روشندلی داد ادا فهمی دهد

شاهد لفظ مرا آیینه می معنی دهد

بس که مجنون نگاه خوش خرامی گشته ام

گرد راهم یادی از نظاره ی لیلی دهد

آن بهشتی رو که من دارم خیال سنبلش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه