گنجور

 
ابوالحسن فراهانی

اگر نبیند سوی من ساقی چه سود ار می دهد

نشاء نظاره آن چشم را می کی دهد

چشم مستش هر دمم مست از نگاهی می کند

مست چون ساقی شود پیمانه پی در پی دهد

مدتی شد کز ضمیرش رفته ام دشمن کجاست

تا مرا بعد از فراموشی به یاد وی دهد

ای که گویی ناله کم کن لب به بندم من ولیک

چون کنم با آن که هربندم نوای نی دهد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بلند اقبال

دوش ساقی پیشم آمد تاکه جام می دهد

گفتم ار خواهی که من نوشم بگو تا وی دهد

می حرام آمد ولی درکیش من گردد حلال

جام می گیردچووی من هی خورم او هی دهد

نائی امشب وه چه خوش از روی معنی نی زند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه