گنجور

 
بلند اقبال

مردمان بینند کز چشمم همی خون می رود

کس نداند از کجا می آید وچون می رود

پر شود دامانم از یاقوت و مرجان و عقیق

چون حدیثی بر لبم ز آن لعل میگون می رود

روی مه زآن پر کلف شد وآسمان زآن نیلگون

دود آهم روز وشب از بس به گردون می رود

عاقبت جانم ز تن ناچار خواهد شد برون

وز دلم مهر تونتوان گفت بیرون رود

هرچه را بینی به عالم هست قانونی ولی

جور تو با ما است کو بیرون ز قانون میرود

سوختم از آتش غم وین عجب کز آب چشم

از کنار هر کنارم رود جیحون می رود

چون بلنداقبال حیران گشته عقل از کار خویش

رگ چولیلی می گشاید خون ز مجنون می رود

 
 
 
مشکلات اینترنت
جنید شیرازی

چند از فصل بهاران در کنار زنده رود

نغمه نای عراقی با نی و آواز رود

بر سر پل عاشقی دیدم که رودی می‌نواخت

اشک خون از دیده می‌بارید و می‌گفت این سرود

چون بود حال غریبان در فراق رود خویش

[...]

بلند اقبال

کی بلند اقبال بتواند که مدحت را سرود

بر تو باداز پاک یزدان صد تحیت صد درود

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه