سزد بلبل به گل گر در گلستان هم نفس باشد
چرا پس جان من در تن گرفتار قفس باشد
چومرغی کز قفس باشد هوای گلشنش بر سر
به سیر عالم علوی مرا در دل هوس باشد
ز جان منچه سزد کاین چنین شد پای بست تن
به مستی فی المثل ماند که در قیدعسس باشد
ز جسمانی علایق دمبدم کاهد همی جانم
چو حلوایی که گردش روز وشب مور ومگس باشد
دلا آسایش ار خواهی بیفکن پیرهن از تن
که بار پیرهن برتن تو را از پوست بس باشد
بلند اقبال جسمش آن چنان کاهیده شد از غم
که هر گه دلبر او را دید گوید این چه کس باشد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار به آزادی و گرفتار بودن در قفس جسم میپردازد. او از بلبل میگوید که در گلستان زندگی میکند، اما جانش در قفسی به دام افتاده است. او به آرزوی پرواز به عالم علوی و دوری از قید و بندهای جسمانی اشاره میکند و به سختیهایی که این قید و بندها برای روح او به وجود آورده است میپردازد. شاعر از دل میخواهد که اگر آسایش میخواهد، باید از قید جسمی و مادیات دست بردارد و به آزادی روحی برسد. او همچنین به غم و اندوهی که حاصل این قیدهاست اشاره میکند و میگوید که خوشبختی و آزادگی در ترک این قفسها نهفته است.
هوش مصنوعی: بلبل حق دارد با گل باشد و در کنار آن زندگی کند، اما چرا باید جان من در بدنم مثل یک قفس محبوس بماند؟
هوش مصنوعی: مانند پرندهای که از قفس آزاد شده و به سوی باغ گلها میرود، در دل من نیز آرزوی سفر به عالم بالا و زیباییها وجود دارد.
هوش مصنوعی: این بیت به بیان حالتی میپردازد که روح انسان در قید جسم و مادیات گرفتار شده است. فرد به مانند کسی است که به مستی افتاده و در دام عسس (نگهبان) گرفتار است، یعنی نمیتواند از قید و بندها رهایی یابد. در واقع، این تصویر نشاندهنده درگیری بین جنبههای معنوی و مادی زندگی است، و اینکه چگونه فرد ممکن است به حالتی گرفتار شود که نتواند آزادانه به سوی هدفهای والا و روحانی حرکت کند.
هوش مصنوعی: جسمانی و دنیوی، هر لحظه از دل من دور میشوند، همچنان که جان من همانند حلوایی است که در گردش روز و شب، موریانه و مگس آن را میخورند.
هوش مصنوعی: اگر به آرامش و آسایش واقعی دست یافتهای، باید از خودت و تعلقات دنیوی رها شوی. چون هرگونه باری که از تو گرفته شود، به مراتب کمتر از بارهایی است که با لباس و ظاهرت به دوش میکشی.
هوش مصنوعی: شکوه و قدرت وجود او به قدری کاهش یافته است که از غم و اندوه به حالتی رسیده که هر بار معشوقش را میبیند، نگران میشود و میپرسد این چه کسی است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نمی خواهم که کسی با آن شکر لب هم نفس باشد
ولی هر جا که شیرین ست غوغای مگس باشد
طبیب احوال من پرسید گفتم زلف او دال است
گر اهل حکمت است او را همین یک حرف بس باشد
از آن لب گفتم ار بورسی دهی بیش از کنارم ده
[...]
دل آزاد طبعان فارغ از قید هوس باشد
قبای بی گریبان را چه پروای عسس باشد؟
حصار خرمن خود ساز دست خوشه چینان را
که اینجا جامه فتح شکربال مگس باشد
مه محمل نشینی را که من دیوانه اویم
[...]
سوی گلشن شو اکسیر حیاتت گر هوس باشد
هوایش پر به دل نزدیک ماند نفس باشد
به حسرت دل ترا از رخنه های سینه می بیند
چو آن بلبل که محو گلشن از چاک قفس باشد
به راه کعبهٔ از خویش رفتن در شب هجران
[...]
تسلی کو اگر منظورت اسباب هوس باشد
ندارد برگ راحت هر که را در دیده خس باشد
ز هستی هرچه اندیشی غبار دل مهیا کن
کسوف آفتاب آیینهٔ عرض نفس باشد
درین محفل حیا کن تا گلوی ناله نخراشی
[...]
مرا از عالم و آدم غم عشق تو بس باشد
به پیش آتش عشقت دلم مانند خس باشد
ازآن روزی که افتادم به دام چون تو صیادی
ازآن رو پیرهن در تن مرا همچون قفس باشد
یکی بازآ به سوی من که از بیطاقتی تا کی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.