گنجور

 
بلند اقبال

سزد بلبل به گل گر در گلستان هم نفس باشد

چرا پس جان من در تن گرفتار قفس باشد

چومرغی کز قفس باشد هوای گلشنش بر سر

به سیر عالم علوی مرا در دل هوس باشد

ز جان منچه سزد کاین چنین شد پای بست تن

به مستی فی المثل ماند که در قیدعسس باشد

ز جسمانی علایق دمبدم کاهد همی جانم

چو حلوایی که گردش روز وشب مور ومگس باشد

دلا آسایش ار خواهی بیفکن پیرهن از تن

که بار پیرهن برتن تو را از پوست بس باشد

بلند اقبال جسمش آن چنان کاهیده شد از غم

که هر گه دلبر او را دید گوید این چه کس باشد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال خجندی

نمی خواهم که کسی با آن شکر لب هم نفس باشد

ولی هر جا که شیرین ست غوغای مگس باشد

طبیب احوال من پرسید گفتم زلف او دال است

گر اهل حکمت است او را همین یک حرف بس باشد

از آن لب گفتم ار بورسی دهی بیش از کنارم ده

[...]

صائب تبریزی

دل آزاد طبعان فارغ از قید هوس باشد

قبای بی گریبان را چه پروای عسس باشد؟

حصار خرمن خود ساز دست خوشه چینان را

که اینجا جامه فتح شکربال مگس باشد

مه محمل نشینی را که من دیوانه اویم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
جویای تبریزی

سوی گلشن شو اکسیر حیاتت گر هوس باشد

هوایش پر به دل نزدیک ماند نفس باشد

به حسرت دل ترا از رخنه های سینه می بیند

چو آن بلبل که محو گلشن از چاک قفس باشد

به راه کعبهٔ از خویش رفتن در شب هجران

[...]

بیدل دهلوی

تسلی کو اگر منظورت اسباب هوس باشد

ندارد برگ ‌راحت هر که را در دیده خس باشد

ز هستی هرچه اندیشی غبار دل مهیا کن

کسوف آفتاب آیینهٔ عرض نفس باشد

درین محفل حیا کن تا گلوی ناله نخراشی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
طغرل احراری

مرا از عالم و آدم غم عشق تو بس باشد

به پیش آتش عشقت دلم مانند خس باشد

ازآن روزی که افتادم به دام چون تو صیادی

ازآن رو پیرهن در تن مرا همچون قفس باشد

یکی بازآ به سوی من که از بی‌طاقتی تا کی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه