گنجور

 
کمال خجندی
 

نمی خواهم که کسی با آن شکر لب هم نفس باشد

ولی هر جا که شیرین ست غوغای مگس باشد

طبیب احوال من پرسید گفتم زلف او دال است

گر اهل حکمت است او را همین یک حرف بس باشد

از آن لب گفتم ار بورسی دهی بیش از کنارم ده

بگفت این نکته نشنیدی که حلوا باز بس باشد

شنیدم کآن صنم را هست با عشاق دلسوزی

ولی ز آن گونه دلسوزی که آتش را به خس باشد

فلک بر آفتاب و مه رساند پایه قدرم

گرم با خاک پای تو چو زلفت دسترس باشد

کمال از لطف طبع آمد اسیر عشق مهرویان

چو بلبل کز خوش آوازی گرفتار قفس باشد