گنجور

 
بلند اقبال

شب از خیال روی توخوابم نمی برد

در حیرتم ز گریه که آبم نمی برد

دارم دلی کباب ولی چشمش از غرور

مست است ودست سوی کبابم نمی برد

گفتی شبی به خواب توآیم خبر شدی

گویا که شب ز هجر تو خوابم نمی برد

شب ها به کوی اوبه گدایی روم چنانک

کس بوئی از ذهاب وایابم نمی برد

حسن توجمع من شد وعشق تو خرج من

کس ره به جمع وخرج حسابم نمی برد

گفتم به لب چوشکر نابی بگفت لیک

لذت کسی ز شکر نابم نمی برد

در بندگی خیانتی ار کرده ام چرا

دلبر ز زلف زیر طنابم نمی برد

عاشق به یار وشاکیم از جور او ولی

هیچ اسمی از گناه وثوابم نمی برد

هر کس ز عشق دوست شداقبال او بلند

گوید که عقل ره به جنابم نمی برد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جهان ملک خاتون

شبهاست کز خیال تو خوابم نمی برد

شب نیست کاتش غمت آبم نمی برد

روزی ز خال و عارض مهوش نگار ما

ممکن نشد که طاقت و تابم نمی برد

یک دم نمی رود که مرا شحنه خیال

[...]

میلی

شب، خواب پی به حال خرابم نمی‌برد

در سینه می‌خلی تو و خوابم نمی‌برد

نومیدی‌ام ببین که رقیب آشنایی‌ات

رشکم نمی‌فزاید و تابم نمی‌برد

رنجیده آن‌چنان، که گرم خود طلب کند

[...]

فیاض لاهیجی

امشب که از نم مژه آبم نمی‌برد

در دل خیال کیست که خوابم نمی‌برد!

عمری است پای در گلم از گریه، چون کنم!

این سیل تندِ خانه خرابم نمی‌برد

از ضعف نیست قوّت از خویش رفتنم

[...]

اسیر شهرستانی

بی هوش تر ز خوابم و خوابم نمی برد

طوفان گریه گشتم و آبم نمی برد

با آنکه غیر دیده تنک ظرفی مرا

با توبه هم به بزم شرابم نمی برد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه