گنجور

 
بلند اقبال

شب از خیال روی توخوابم نمی برد

در حیرتم ز گریه که آبم نمی برد

دارم دلی کباب ولی چشمش از غرور

مست است ودست سوی کبابم نمی برد

گفتی شبی به خواب توآیم خبر شدی

گویا که شب ز هجر تو خوابم نمی برد

شب ها به کوی اوبه گدایی روم چنانک

کس بوئی از ذهاب وایابم نمی برد

حسن توجمع من شد وعشق تو خرج من

کس ره به جمع وخرج حسابم نمی برد

گفتم به لب چوشکر نابی بگفت لیک

لذت کسی ز شکر نابم نمی برد

در بندگی خیانتی ار کرده ام چرا

دلبر ز زلف زیر طنابم نمی برد

عاشق به یار وشاکیم از جور او ولی

هیچ اسمی از گناه وثوابم نمی برد

هر کس ز عشق دوست شداقبال او بلند

گوید که عقل ره به جنابم نمی برد