گنجور

 
بیدل دهلوی

در طلبت شب چه جنون‌ها گذشت

کز سر شمع آبلهٔ پا گذشت

جهل‌، خرد پخت و به معموره ریخت

عقل جنون کرد و ز صحرا گذشت

نقش نگین داشت کمال هوس

اسم بجا ماند و مسما گذشت

خلق خیالات بر افلاک برد

از سر این بام هواها گذشت

پِی‌سِپَر عجز، چه نازد به جاه؟

آبله از خاک چه بالا گذشت

جوش نفس بود، می اعتبار

قُل‌قُلکی کرد و ز مینا گذشت

چون شرر کاغذ آتش‌زده

فرصت ما از نظر ما گذشت

سعی تک‌وپو، همه را محو کرد

رنگ روانی ز ثریا گذشت

چون شب و روز است تلاش همه

درنگذشت آن‌که ز اینجا گذشت

خط جبین فهم به فردا گماشت

خامه بر این صفحه چلیپا گذشت

خامشی‌ام زندهٔ جاوید کرد

کم‌نفسی‌ها ز مسیحا گذشت

ضبط نفس طرفه پلی داشته‌ست

قطره به این جهد، ز دریا گذشت

قافله‌سالار توهم مباش

هرکس از این بادیه تنها گذشت

فرصت دیدار وفایی نداشت

آمده بود آینه‌، اما گذشت

با دم شمشیر قضا چاره چیست؟

دم مزن آبی که ز سرها گذشت

بیدل از این مایه که جز باد نیست

عمر در اندیشهٔ سودا گذشت

 
 
 
مشکلات اینترنت