گنجور

 
بیدل دهلوی

نام خود را تا به رسوایی علَم داریم ما

از ملامت کی به دل یک‌ذره غم داریم ما؟

از قناعت بود ما را دستگاه همتی

چون هما، در ظلّ بال خود کرَم داریم ما

بر امید آن‌که یابیم از دهان او نشان

روی خود را جانب مُلک عدم داریم ما

در حرم‌ گه شیخ و گاهی راهب بتخانه‌ایم

هرکجا باشیم بیدل! یک صنم داریم ما

 
 
گوهر
غزل شمارهٔ ۲۲۴ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
بیدل دهلوی

صورت وهم به هستی متهم داریم ما

چون حباب آیینه بر طاق عدم داریم ما

محمل‌ماچون‌جرس دوش‌تپشهای‌دل‌است

شوق پندارد درین وادی قدم داریم ما

آنقدر فرصت‌کمین قطع الفتها نه‌ایم

[...]

نورس دماوندی

از نی کلکش چو بر تارک رقم داریم ما

خنده‌ها بر ابلق اکلیل جم داریم ما

سالکان را کفر و دین پامال راه شوق اوست

کعبه و بتخانه در نقش قدم داریم ما

آفتاب عارض او بس که رنگین جلوه است

[...]

قصاب کاشانی

کی ز جور دهر کم فرصت الم داریم ما

چون تو را داریم از دشمن چه غم داریم ما

ما اسیران با گرفتاری ز بس خو کرده‌ایم

هر کجا در خاک دامی نیست رم داریم ما

کم مبادا از سر ما نقش داغ و مد آه

[...]

طغرل احراری

قامتی در زیر بار عشق خم داریم ما

نغمه‌ای از ساز دل بی زیر و بم داریم ما

خاکساری نیست کم از دستگاه اعتبار

بوریای فقر همچون تخت جم داریم ما

ساز بی‌آهنگ ما مطبوع طبع کس نشد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه