گنجور

 
بیدل دهلوی
 

هرکه را اجزای موهوم نفس دفتر بود

گر همه چون صبح بر چرخش بود ابتر بود

عشرت هر کس به قدر دستگاه وضع اوست

گلخنی را دود ریحانست و گل اخگر بود

هرکه هست از همدم ناجنس ایذا می‌کشد

رگ ز دست خون فاسد در دم نشتر بود

با ادب سر کن به خوبان ورنه در بی‌طاقتی

بال پروانه گلوی شمع را خنجر بود

تا توانی از غبار بیکسی سر برمتاب

گوهر از گرد یتیمی صاحب افسر بود

مایهٔ نومیدیی در کار دارد سعی آه

بی‌شکستن نیست ممکن تیر ما را پر بود

همچو مجنون هر که را از داغ سودا افسری‌ست

گردبادش خیمه و ریگ روان لشکر بود

ای جنون برخیز تا مینای گردون بشکنیم

طالع برگشته تا کی گردش ساغر بود

بی‌فنا مژگان راحت گرم نتوان یافتن

شمع را خواب فراغت در ره صرصر بود

تا سراغی واکشم از وحشت موهوم خلق

آتش این کاروانها کاش خاکستر بود

انحراف طور خلق از علت بی‌جادگیست

کج نیاید سطر ما بیدل اگر مسطر بود