گنجور

 
قطران تبریزی

آن پری نشگفت اگر از خوبرویان سر بود

گر بنفشه پر گر و از سنبلش افسر بود

شکر لؤلؤ نمایست آن لب رامش فزای

گر میان شکر اندر چشمه کوثر بود

اندر آن بالا و روی او پدید آید همی

آنکه در کشمیر باشد و آنکه در کشمر بود

گر ببوئی آن دو زلف و گر ببوسی آن دو لب

جاودان در کام عمرت عنبر و شکر بود

در خور آمد چون روان دیدار او وان حیرتست

گر به دلجویی گران کان چون روان درخور بود

روی او مهر است پنداری و من ما هم که راست

کاملش چندان بیابم کو مرا همبر بود کذا

آن به آئین سنگ دل باشد دل آیینه سنگ

از چه آن بی آذر این همواره پرآذر بود

چنبری شد پشت من زان زلف کو بر برک گل

گاه چون زنجیر باشد گاه چون چنبر بود

چون بمجلس در بود پیرایش مجلس بود

چون بلشگر در بود آرایش لشگر بود

بنگر آن چشم سیه وان غمرکان دلگداز

گر ندیدی نرکسی کش برگها خنجر بود

گرش بیند هر زمانی خون رود از دیده هاش

آن کسی کش آرزوی آن پری پیکر بود

تا بود بیجاده بی دلبند آن گوهرنمای؟

جزع من دایم ز بهران گهر گستر بود

در دو چشمش خار باشد چون لبش دار و بود

جور و زلفش سهل باشد چون رخش داور بود

از دو چشم من همیشه ابر پر لؤلؤ بود

از دو زلف او همیشه باد پر عنبر بود

مرد با جان آن زمان باشد که با جانان بود

مرد با دل آن زمان باشد که با دلبر بود

دل ربودی ای پسر زنهار طمع جان مکن

زآنکه جان دیگر نباشد گرچه دل دیگر بود

گرچه ترسانی مرا بر بردن جان زان دو چشم

کاین دل من زو همیشه معدن اخکر بود

گر مرا بی جان کنی در تن بجای جان مرا

مهر جان افزای خورشید جهان جعفر بود

آن خداوند خداوندان و تاج سروران

آنکه نعل پاره او تاج هر سرور بود

مرد نیک اختر شود در خدمت او هیچکس

سوی او ناید بخدمت تانه نیک اختر بود

گر عیان گردد سراسر بر تو پنهان فلک

همتش از جمله برتر بر تو پیداتر بود

زانکه شاه از کشتن زن ننگ دارد روز جنگ

آنکه در جوشن بود خواهد که در چادر شود

از پسر زادن بر ایشان شادییی بد پیش از این

شادمانیشان کنون از زادن دختر بود

گر بمیرد مؤمنی بی مهر او پیش خدای

روز محشر سر فکنده تر ز هر کافر بود

ای خداوندی که پیش خیل تو خیل عدو

همچو پیش باد تندی تل خاکستر بود

این جهان مانند اندامست و تو او را سری

باشد آن اندام بی اندام کو بی سر بود

چاکرت را زین سپس چاکر به از خاقان بود

کهترت را زین سپس کهتر به از قیصر بود

چون تو کشور گیر در گیتی نبوده است و نه هست

هم نخواهد بود وز پشت تو باشد گر بود

بیم در هند است همواره اگر تو ایدری

گرچه تو در هند باشی امر تو ایدر بود

آنکه بستائی مرا هر گاه دارم دوستر

زآنکه نام در میان خطبه و منبر بود

در میان دیگر انبازان مرا این فخر بس

کم چنان چون تو خداوندی ستایش گر بود

مردمان بی خرد گویند قطران کودک است

وانکه او را سال کمتر دانشش کمتر بود

مصطفی را شصت و سه بود اهرمن را صد هزار

وان کجا گوید جز این دیگر حدیثی خر بود

بابت و مجلس بزی تو تابت و مجلس بود

با می و ساغر بمان تو تا می و ساغر بود

تا بباشد روزگار و تا بگردد آسمان

روزگارت بنده باشد آسمان چاکر بود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

آفرین بادا بر آن کس کو ترا در بر بود

و آفرین بادا بر آن کس کو ترا در خور بود

آفرین بر جان آن کس کو نکو خواهت بود

شادمان آن کس که با تو در یکی بستر بود

جان و دل بردی به قهر و بوسه‌ای ندهی ز کبر

[...]

میبدی

گر بسوزد گو بسوز و ور نوازد گو نواز

عاشق آن به کومیان آب و آتش در بود

تا بدان اول بسوزد پس بدین غرقه شود

چون ز خود بی خود شود معشوقش اندر بر بود

امیرخسرو دهلوی

تا سرم باشد تمنای توام در سر بود

پادشا باشم گرم خاک درت افسر بود

روزگار از زلف تو بادا پریشان روز و شب

تا دل بد روز من هر دم پریشان تر بود

من خورم خونابه هجران و بیزارم،ازآنک

[...]

صائب تبریزی

جان مشتاقان غبار جسم را صرصر بود

زودتر آخر شود شمعی که روشنتر بود

مردم کوته نظر در انتظار محشرند

دیده روشندلان آیینه محشر بود

باد هستی را زسر بیرون کن از طوفان مترس

[...]

بیدل دهلوی

عیش ما کم نیست گر اشکی به چشم تر بود

شوق سرشارست تا این باده در ساغر بود

نکهت گل‌، دام اگر دارد همان برگ گل است

رهزن پرواز مشتاق تو بال و پر بود

با غبار فقر سازد هر کجا روشن دلی است

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه