گنجور

 
مجیرالدین بیلقانی

آن عزیزانی که با ما جام و ساغر داشتند

مهر ما از یکدلی با جان برابر داشتند

از بر ما وقت عشرت جام نوشین خواستند

وز پی ما روز کینه تیغ و خنجر داشتند

روز ما از خوشدلی چون مهر و ماه افروختند

بزم ما از همدمی پر شهد و شکر داشتند

از برای گوی و چوگان وز پی بزم و شکار

هر چه آن در خور بود موزون و در خور داشتند

هم به میدان یار بوده هم به مجلس همنفس

بهر آن کاسباب این هر دو میسر داشتند

ای بسا روزا که آن یاران همدم عیش ما

از خوشیهای جهان صد بار خوشتر داشتند

ای بسا شبها که از طبع لطیف و لظف خوش

بزم و جام ما بسان خلد و کوثر داشتند

تا نه بس دیر از قضای لایزالی یک به یک

ناگهان چشم از جهان و دل ز جان برداشتند

مهره عمر همه در ششدر قهر اوفتاد

راست گویی مهره دایم در مششدر داشتند

گرچه یاران حاصل اند امروز و همجنسان به دست

راست باید گفت ایشان رنگ دیگر داشتند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
واعظ قزوینی

اهل دنیا، بسکه در دل حسرت زر داشتند

عاقبت مردند تا دل از جهان برداشتند

تاجدارانی کزیشان رفت بس سرها بباد

عاقبت رفتند بر بادی که بر سر داشتند

شد ز پیری مو سفید و، رفت بینایی ز چشم

[...]

نشاط اصفهانی

بزم غیب از شمع ذاتش چون منور داشتند

پرده داران صفاتش پرده بر در داشتند

خواست بر نامحرمان پیدا شود حسن ازل

محرمانش صد ره از اول نهان تر داشتند

شاهدان غیب را دادند اطوار ظهور

[...]

صامت بروجردی

کو کسانی را که زیب و زینت و فرداشتند

حشمت جاه و جلال و اسب و استر داشتند

تخت و تاج و ملک و مال و گنج و گوهر داشتند

باغ و بستان قصر و ایوان کاخ شش‌در داشتند

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه