گنجور

 
ناصر بجه‌ای

وه که چه فتنه می‌کند نرگس نیم مست تو

آه اگرش مدد دهد زلف درازدست تو

راحت روح بی‌دلان قوت روان عاشقان

تعبیه کرد آسمان در لب نیست هست تو

لعل تو جام بشکند قدر مدام بشکند

رونق شام بشکند زلف پر از شکست تو

غمخور و غمکشم کند سینه پر آتشم کند

زار و مشوم کند شیوه چشم مست تو

طوطی جان عاشقان از قفس وجودشان

خیز کند به هر زمان زآرزوی نشست تو

ناصر خسته دل ز غم در طلب تو ای صنم

جامه صبر دم به دم چاک کند به دست تو

 
 
اثیر اخسیکتی

داد دلم نمی‌دهد زلف ستم‌پرست تو

دست تظلم ای پسر، در که زنم ز دست تو

بس که ز راه عربده، در دل هوشیار من

تیر تمام‌کش کشد، نرگس نیم‌مست تو

از تو شکسته‌ام چو گل تابه کی ای مه چگل

[...]

اوحدی مراغه‌ای

در صدد هلاک من شیوهٔ چشم مست تو

مرد کشی و سرکشی عادت زلف پست تو

غیرت دل نشاندم بر سر آتشی دگر

هر نفسی که بنگرم با دگری نشست تو

هر سر مویت، ای پسر، دست گرفته خاطری

[...]

واقف لاهوری

مایل رحم اگر بدی چشم ستم‌پرست تو

خون مرا نریختی غمزهٔ تیر دست تو

خورده‌ام از تو ناوکیوز پس ذوق می‌کنم

گاه دعای دست تو گاه دعای شست تو

این دل خون گرفته‌ام بس که کشید درد و غم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه