گنجور

 
واقف لاهوری

مایل رحم اگر بدی چشم ستم‌پرست تو

خون مرا نریختی غمزهٔ تیر دست تو

خورده‌ام از تو ناوکیوز پس ذوق می‌کنم

گاه دعای دست تو گاه دعای شست تو

این دل خون گرفته‌ام بس که کشید درد و غم

رفت امید عافیت همچو حنا ز دست تو

ای دل شیشه جان من سخت ز خویش غافلی

سنگدلان شهر را هست سرشکست تو

کیست رقیب سگ که تا واقف ازو کند هراس

حملهٔ شیر می‌کند عاشق فاقه مست تو

 
 
نامبردگان شاهنامه
اثیر اخسیکتی

داد دلم نمی‌دهد زلف ستم‌پرست تو

دست تظلم ای پسر، در که زنم ز دست تو

بس که ز راه عربده، در دل هوشیار من

تیر تمام‌کش کشد، نرگس نیم‌مست تو

از تو شکسته‌ام چو گل تابه کی ای مه چگل

[...]

اوحدی مراغه‌ای

در صدد هلاک من شیوهٔ چشم مست تو

مرد کشی و سرکشی عادت زلف پست تو

غیرت دل نشاندم بر سر آتشی دگر

هر نفسی که بنگرم با دگری نشست تو

هر سر مویت، ای پسر، دست گرفته خاطری

[...]

ناصر بجه‌ای

وه که چه فتنه می‌کند نرگس نیم مست تو

آه اگرش مدد دهد زلف درازدست تو

راحت روح بی‌دلان قوت روان عاشقان

تعبیه کرد آسمان در لب نیست هست تو

لعل تو جام بشکند قدر مدام بشکند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه