گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

نیز دانم زنی ثقیل وگران

در عزای حسین‌، جامه‌دران

خاندانش مقدس و مومن

شوی برنا و خود کثرالسن

پای‌بند امید و بستهٔ بیم

به نعیم بهشت و نار جحیم

بوده زایر به کربلا و حرم

ننموده رخی به نامحرم

شوهری‌ مهربان‌ و خوب و ظریف

پاکدامان و گرم‌جوش و حریف

با همه زفتی و گرانی زن

شوی قانع به مهربانی زن

این زن ار لغزشی کند شومست

در بر عقل و شرع‌، مذمومست

با چنین حال‌، دیو راهزنش

کرده جا در میان پیرهنش

چادری نیمدار کرده بسر

با کنیزی نهاده پای بدر

شوی غافل ز کار همخوابه است

به گمانش که زن به گرمابه است

لیک آن قحبه خفته زیر کسان

صبح تا ظهر خورده ...کسان

دل‌ ازین‌ روسپی گسیختنی است

خونش‌درهرطریقه‌ربختنی‌است