گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار

نیز دانم زنی ثقیل وگران

در عزای حسین‌، جامه‌دران

خاندانش مقدس و مومن

شوی برنا و خود کثرالسن

پای‌بند امید و بستهٔ بیم

به نعیم بهشت و نار جحیم

بوده زایر به کربلا و حرم

ننموده رخی به نامحرم

شوهری‌ مهربان‌ و خوب و ظریف

پاکدامان و گرم‌جوش و حریف

با همه زفتی و گرانی زن

شوی قانع به مهربانی زن

این زن ار لغزشی کند شومست

در بر عقل و شرع‌، مذمومست

با چنین حال‌، دیو راهزنش

کرده جا در میان پیرهنش

چادری نیمدار کرده بسر

با کنیزی نهاده پای بدر

شوی غافل ز کار همخوابه است

به گمانش که زن به گرمابه است

لیک آن قحبه خفته زیر کسان

صبح تا ظهر خورده ...کسان

دل‌ ازین‌ روسپی گسیختنی است

خونش در هر طریقه ریختنی است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]