گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

زن‌شناسم به روی همچو نگار

مالک ملک و درهم و دینار

مشربی باز و فکرتی روشن

بی عقیدت به گلخن و گلشن

شوهری زشت و ابله و بدخو

با زنان بلایه‌ هم‌زانو

این‌چنین زن اگر رود به حریف

یاگزیند یکی رفیق ظریف

هست کمتر به فتوی بنده

در بر عقل و عرف شرمنده

پای مذهب نیاید ار به میان

نتوان کرد سر منع بیان

هست بهرش گشاده راه ورود

منع‌ مفقود و مقتضی موجود

با چنین حال پارساکیش است

پاسدار شرافت خویش است

ترک عهد وفا نکرده هنوز

دست از پا خطا نکرده هنوز

اینت اعجوبه و دلیر زنی

قهرمانی بزرگ و شیرزنی

افتخار رجال و فخر نساست

او نه زن‌، سرو بوستان وفاست

راستی کفش پای این سره‌زن

به از آن مرد ابله کودن

که به چونین زنی وفا نکند

خاک پایش به دیده جا نکند