گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار

مردی از فاقه در امان آمد

کارش از گشنگی به جان آمد

دید درکوی لاشهٔ مردار

روزه بگشود بر چنان افطار

یافت با لاشه مرد را، یاری

گفت زنهار! مرد و مرداری

زین حرام ای رفیق دست بدار

تا دهد خوشهٔ حلالت بار

گفت کم گوی از حرام و حلال

کار جانست‌، نیست فرصت قال

تا دمد خوشهٔ حلال از دشت

من مسکین حرام خواهم گشت

تا شود امتحان شاه تمام

نیکمردان شوند صید لئام

چون ملک تجربت تمام کند

هم مگر رستخیز عام کند

کاهل اصلاح دردسر بردند

یا بکشتید یاکه خود مردند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]