گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

دیده‌ام من ز بام آنجا را

آن سیه‌چال عمرفرسا را

تنگ و تاریک و سهمناک و قعیر

در و دیوارها سیاه چو قیر

کلبه‌ها بی‌دریچه و روزن

تنگ و تاریک چون دل دشمن

روز و شب هم در آن سیاه‌مغاک

آب پاشند تا شود نمناک

هست دهلیزی اندرین جا نیز

کلبه‌ها هست در بن دهلیز

چون شود در به روی کس بسته

ریه زان بستگی شود خسته

که هوا نیز اندر آن حبس است

نفس‌ آنجا به‌ حبس‌ چون‌ نفس‌ است‌

نیست بین مبال و محبس‌، در

در مبالند حبسیان یکسر

گر ترا حشر ساس‌ و کیک‌ هواست

شو بدانجا که شهرشان آنجاست

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.