گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار

بهر آن شد بنای نمرهٔ یک

که بگیرد مقام زجر و کتک

مجرمی کاو به کرده‌، خستو نیست

چاره‌اش غیر زور بازو نیست

سارقی کاو نمی کند اقرار

باید اقرار خواست با اصرار

جای اشکنجه و عذاب و کتک

افکنندش شبی به نمرهٔ یک

چون شبی ماند اندر آن پستو

شود از شدت تعب خستو

دانی اکنون که اندر آنجا کیست

غیر آزاده مردم آنجا نیست

ور بود نیز مجرم و خونی

پس چندی شوند بیرونی

وان که آزاده است و با مسلک

دخمهٔ اوست حبس نمرهٔ یک

نه مه و هفته بلکه سال به سال

جای دارد در آن سیاه مبال

حالشان بدتر است ز اهل قبور

زان که جان می کنند زنده به گور

همه عشاق مرگ و مرگ از ناز

نکند روی خود بدیشان باز

دوزخی را که گفته‌اند آنجاست

خاصه‌ زین‌پس که‌ موسم گرماست

باید آنجا به صبر پردازد

تا خدا خود وسیلتی سازد

یا بیابد از آن به مرگ فرج

یا رهایش کنند کور و فلج

یا ز پای افتد و شود بیمار

مایهٔ دردسر شود ناچار

ببرندش به سوی مارستان

زبردست علیم و همدستان

هرکه نزد علیم گشت مقیم

به کجا می‌رود؟ خداست علیم

روزی آمد علیم در بر من

گفت خود را به ناخوشی می‌زن

تا به سوی مریضخانه شوی

همنشین با می و چغانه شوی

زان که آنجاست در ادارهٔ من

نانت آنجاست غرق در روغن

گفتم اهل می و چغانه نیم

بنده باب مریضخانه نیم

تن من سالمست و حال درست

سکه بر یخ زدی گناه از تست

مجرمان نیز اندر آنجایند

بند بر دست و قید بر پایند

مجرمی گر نشد به فعل مقر

میکنندش شکنجه‌های مضر

دستی از روی کتف پیچانند

دستی از پشت سر بگردانند

ساق آن هر دو را نهند زکین

به یکی دستبند پولادین

استخوان‌های ساق و بازو و کِتف

می‌خورد تاب‌ ازین‌ شکنجهٔ سفت

عضلاتش به پیچ و تاو افتد

استخوان‌ها به چاو چاو افتد

رود از هوش و چون به‌هوش آید

از سر درد در خروش آید

سوی لا و نعم نمی‌پوبد

هر چه بایست گفت می‌گوید

کار پنهان برافتد از پرده

همچنین کارهای ناکرده

کارهای نکرده گفته شود

همچون آن کرده‌ها شنفته شود

ور کسی طاقتش شدید بود

داربستی بر آن مزید شود

دست‌های خمیده را به کمند

از یکی حلقه‌ای بیاو‌بزند

پس کشندش به داربست فراز

طاقت گفتنش ندارم باز

گاه با تازیانه و ترکه

می‌زنندش که افتد از حرکه

ای بسا بی گنه که فرمان یافت

وین بلا را به مرگ درمان یافت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]