داشت امسال ماه فروردین
همچو افسردگان بر ابرو چین
بودش از ابر چین به پیشانی
سرد و پر باد و زشت و ظلمانی
مؤمنی گفت از چه عید امسال
شده برعکس، ماه رنج و ملال
هست تاربک و سرد و غمگستر
پاسخش داد مؤمن دیگر
گفت زیرا بهار محبوس است
عید بی نوبهار منحوس است
اول صبح و آخر اسفند
شد صدای در سرای بلند
باغبان شد بدر شتابنده
تا ببیند که کیست کوبنده
رفت و برگشت و گفت فخرائیست
گفتمش رو بپرس کارش چیست
من چه دانم که کیست این آقا
با منش کار چیست این آقا
آمد و گفت با تواش کار است
گفتمش رو بگوی بیمار است
اندر این حیص و بیص آن مأمور
با دو تن همچو خود عوانو جسور
بیاجازت ورود فرمودند
(این چه حرفست؟) میهمان بودند!
من درافتاده سخت در بستر
مبتلای زکام و دردکمر
کلفت آمد که آمدند به باغ
وز اطاق تو میکنند سراغ
راستی هم بسی کسل بودم
با غم و درد متصل بودم
شب نوروز و کیسهٔ خالی
خرج بسیار و همت عالی
بچهها لخت و لخت کلفتها
باغبان لخت و پیشخدمتها
همسر من اگر سکوت کند
اکتفا با کهن رُخوت کند
چادر پاره را رفو سازد
صدره کهنه پشت و رو سازد
کودکان را که می کند ساکت؟
کفش خواهند و پالتو و ژاکت
بیزبانها زبان نمیفهمند
غیر پوشاک و نان نمیفهمند
کلفت و نوکر از همه بدتر
داد از دست کلفت و نوکر
لخت سر تا به پای غالبشان
اوفتاده عقب مواجبشان
قسط قرض است غوز بالا غوز
داد میبایدش همین امروز
شیروانی بطانه میخواهد
باغبان ماهیانه میخواهد
هرچه آمد بهدست از هرجا
همه شد خرج و هیچ نیست بجا
نه اجازت که شغلی آغازم
نه کزین مملکت برون تازم
بودهام سالها نماینده
گوشها از خروشم آکنده
روزنامهنوبس بودم من
با افاضل جلیس بودم من
عمر در مردمی سر آورده
سر به آزادگی برآورده
خواجگی کرده سالهای دراز
در فتوت ز خواجگان ممتاز
رخ گشاده، گشاده باب سرای
سفره گسترده، خادمان بر پای
در بر اهل مملکت مقبول
خدمت دولتی نکرده قبول
تا نپوسم به کنج خانه خموش
شدهام کاسبی کتابفروش
بردم ازگنجه و خزانهٔ خویش
کتبی درکتابخانهٔ خویش
کارم آخر به کاسبی پیوست
به خرید و فروش بردم دست
نزد دولت اگرچه مغضوبم
بر ملت عزیز و محبوبم
لیک خواهد خدایگان زمین
تا شوم بینشان و خانهنشین
سخت گیرند تاکه رام شوم
چاپلوسی کنم غلام شوم
لیک غافل که گردن احرار
درنیاید به چنبر اشرار
«کس نیاید به زیر سایهٔ بوم
ور همای از جهان شود معدوم»
زبن تکانها ز جا نخواهم رفت
زبر بار «رضا» نخواهم رفت
گر فروشم کتاب در بازار
به که خوانم قصیده در دربار
با چنین حال زار و رسوایی
در عذابم ز دست فخرایی
کاین سه تن ناشناس یکدنده
کارشان صبح چیست با بنده
پیش خود گفتم این سه قلاشند
شب عید آمدند و کلاشند
لیک بایست داد در هرحال
هریکی را چهار پنج ریال
به خدایی کزوست مایه و سود
درکفم پانزده ریال نبود
بود پانصد ریال آماده
تا شود قسط قرض را داده
گفتم از قسط قرض کم سازم
ماه دیگر عوض بپردازم
بعد معلوم شد که این حضرات
هرسه هستند عضو تأمینات
به خدایی که خالق بشر است
که ازو خوب و زشت و خیر و شر است
بس که بودم ز وضع خویش نفور
زبن خبر شاد گشتم و مسرور
لیک حال زنم دگرگون شد
چشمش از سوز گریه پرخون شد
کودکان دور بنده جمع شدند
همچو پروانه گرد شمع شدند
شب عیدی که مرد و زن شادند
بلعجب عیدیئی به ما دادند
گفتی آن جمع را عزا برداشت
سیلی آن خانه را ز جا برداشت
الغرض زود رخت پوشیدم
کودکان را ز مهر بوسیدم
شد فراموشم آن کسالتها
رفت از یادم آن ملالتها
چون ز نو غصهای به دل تازد
غصهٔ کهنه جا بپردازد
چون که از نو بلا پدید شود
غم دیرینه ناپدید شود
چون بلایی رسید غم برود
بیش چون شد پدید، کم برود
باید از درد جست چارهٔ درد
مرد بیدرد مرده است نه مرد
به سوی باغ رفتم از تالار
گفتم اینک منم، چه باشد کار؟
ریش جوگندمی، سیهرنگی
ریزهچشمی، میانهای لنگی
خندهرویی و گرمگفتاری
کهنه رندی، قدیم عیاری
با زبانی چو پشت افعی نرم
با بیانی چو کام اژدر گرم
گفت تفتیشکی کنیم اینجا
تا چه باشد نوشتههای شما
گفتم اینجا نوشته بسیار است
کاغذ بیست ساله انبار است
گفت باشد کتاب خطی نیز؟
گفتم آری فزونتر از هر چیز
لیک تفتیش خطی آسان نیست
خواندنش کار بی کتابان نیست
خواندنش نیست سهل بر همه کس
کار اهل کتاب باشد و بس
جلد باشید ویار درگیرید
هرچه باشد نوشته برگیرید
هرچه انبار بود کاوبدند
هرچه اشکاف بود گردیدند
هم به صندوقخانه سرکردند
نیز در خوابگه نظر کردند
از شبستان گرفته تا جایی
جمله را سرکشید فخرایی
قبض و مبض و قباله و اسناد
دفتر و مفتر و سواد و مواد
جمله را کرد درهم و برهم
ریخت در یک جوال بر سر هم
جزوههای مفصل طبری
شده آراسته ز کارگری
شد پریشان ز فرط افزونی
نصف درکیسه نصف درگونی
پس از آن گشت نوبت بنده
گفت آن مرد لنگ با خنده
دو دقیقه است و نیست طولانی
چه شود گر قدم برنجانی
که ببخشید با شما باری
در اداره است مختصرکاری
من خود از پیش دیده بودم کار
خوبش راکرده مستعد و تیار
جبهای گرم نیز پوشیدم
بچهها را دوباره بوسیدم
محشریشدکهسوختزاندلسنگ
هم دل سنگ سوخت هم دل لنگ
گفت از غصه توبه کردم من
سر جدم که توبه کردم من
گرچه می کرد لرزه با سفتی
به گمانم که بود غالفتی
دل اینها قساوتی دارد
به چنین حال عادتی دارد
بس که از این قبیل دیدستند
یا ز همکارها شنیدستند
حسشان خشک گشته در اعصاب
چون ز قتل غنم دل قصاب
شرف آدمی است بر حیوان
رقت و انفعال و حس نهان
وآن کسانی که سنگ دل شدهاند
به جمادات متصل شدهاند
الغرض با دو بستهٔ کاغذ
هریکی بادکرده چون گنبذ
من و آن سه برون شدیم از در
ماند در خانه جفت بیهمسر
شدم آن لحظه نارسیده به کوی
با طلب کار خویش رویاروی
قبض پانصد ربال پیش آورد
ضرباتی به قلب ریش آورد
چکنم قبض محضررسمی است
سر ماهاست و دادنش حتمی است
قسط پرداختیم و با رندان
سر نهادیم جانب زندان
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر در مورد حال و هوای یکی از شبهای نوروز است. شخصی در حال بیماری و دردی به سر میبرد و با نگرانهایی دربارهی بیپولی و مشکلات زندگی روبهرو است. او به عید و جشن نوروز نمیتواند خوشحال باشد و از سردی و تاریکی بهار نالان است. مشکلات مالی و قرضهای او باعث شدهاند که عید را به شکلی غمانگیز تجربه کند.
اما در خلال این گرفتاریها، مهمانانی به خانهاش میآیند که به نظر میرسد مشکلات او را حل کنند. این مهمانان اعضای تأمیناتی هستند که به نوعی او را از غم و اندوه رهایی میبخشند. در نهایت، شخصیت اصلی با بوسیدن فرزندانش و پذیرفتن این مهمانان، از غم و کسالت خود رهایی مییابد و به زندگی عیدانه و شادی میانجامد.
شعر به خوبی تضاد میان شادی عید و غم زندگی روزمره را نشان میدهد و در نهایت بیانگر این است که انسان حتی در سختترین شرایط هم میتواند خود را با شادیها و محبتهای کوچکی که در اطرافش هستند، تقویت کند.
هوش مصنوعی: در فروردین امسال، حال و هوای من به اندازه افسردگان بود و ابروهایم در هم پیچیده و گرفته به نظر میرسید.
هوش مصنوعی: او از ابرهایی به شکل چین در پیشانیاش برخوردار بود که سرد، پر از باد، زشت و تاریک به نظر میرسیدند.
هوش مصنوعی: مؤمنی از دیگران میپرسد چرا در این سال عید به جای شادی و خوشی، با ناراحتی و اندوه همراه شده است.
هوش مصنوعی: در جایی که تاریکی و سرما و اندوه حاکم است، مؤمن دیگری به آن پاسخ میدهد.
هوش مصنوعی: بهار به عنوان نماد زندگی و شادی، به نوعی زندانی شده است و در نتیجه بدون ظهور آن، عید نیز خوشایند و نیکو نخواهد بود.
هوش مصنوعی: صبح زود و آخرین روزهای اسفند، صدای دروازه خانه بلند شد.
هوش مصنوعی: باغبان به سرعت به سمت در رفت تا ببیند چه کسی در را میزند.
هوش مصنوعی: رفتن و آمدن او باعث شد که جنجالی به پا شود. گفتم به او برو و از او بپرس که چه کاره است.
هوش مصنوعی: من نمیدانم این شخص کیست و چه کارهایی انجام میدهد.
هوش مصنوعی: او آمد و گفت که با تو کاری دارم، من هم به او گفتم برود، زیرا بیمار است.
هوش مصنوعی: در این وضعیت دشوار، آن کارمند نیز با دو نفر مانند خود که شجاع و بی باک هستند، در حال فعالیت است.
هوش مصنوعی: بدون اجازه وارد شدند و به چه بدی میگویند که مهمان بودند!
هوش مصنوعی: من به شدت بیمار و در بستر افتادهام، با زکام و درد کمر دست و پنجه نرم میکنم.
هوش مصنوعی: کلفت به باغ آمد و از اتاق تو دنبال تو میگردد.
هوش مصنوعی: من واقعا در حالتی بیحالت و خسته بودم و درد و غم همیشه با من بود.
هوش مصنوعی: در شب نوروز، وقتی که کیسه پول خالی است، باید تلاش و همت بسیاری داشته باشیم تا خوشحالی و جشن را با کمبودها جبران کنیم.
هوش مصنوعی: بچهها و خدمتکارها همه برهنه هستند و باغبان و پیشخدمتها نیز در همین حال به سر میبرند.
هوش مصنوعی: اگر همسرم سکوت کند، به یاد زیباییهای گذشتهاش دل خوش میکنم.
هوش مصنوعی: چادر پاره را تعمیر میکند و پارچه کهنه را به صورت تازه و زیبا درمیآورد.
هوش مصنوعی: کودکان را چه چیزی ساکت میکند؟ آنها به دنبال کفش، پالتو و ژاکت هستند.
هوش مصنوعی: بیزبانها هیچگاه نمیتوانند زبان یکدیگر را درک کنند و تنها چیزهایی چون لباس و نان را میشناسند.
هوش مصنوعی: خدمتکار و نوکر از همه بدتر هستند و از دستشان فریاد میزنند.
هوش مصنوعی: آنها به طور کامل به دنبال منافع و پاداشهای خود هستند و در این مسیر تمام توجهشان را به آن معطوف کردهاند.
هوش مصنوعی: این جمله به معنای این است که بدهی و قسطها به صورت انبوهی جمع شدهاند و حالا وقت آن است که پرداخت شوند. باید این پرداخت امروز انجام گیرد.
هوش مصنوعی: شیروانی برای ساخت و نگهداری نیاز به مصالح و پایهدار دارد، همانطور که باغبان برای رشد و پرورش گیاهان نیاز به آب و هزینه دارد. هر چیز برای رشد و بقای خود به مراقبت و منابع خاصی نیاز دارد.
هوش مصنوعی: هرچه که به دست آوردیم، از هر جایی که به دست آمده، همهاش خرج شده و هیچ چیز باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: من نه اجازه شروع کاری را دارم و نه میتوانم از این سرزمین خارج شوم.
هوش مصنوعی: من سالها به عنوان صدایی پر از هیجان و انرژی، نماینده احساسات و گوشها بودهام.
هوش مصنوعی: من نویسنده روزنامه بودم و در کنار افراد فرهیخته و با Wissen نشسته بودم.
هوش مصنوعی: زندگی را در میان مردم گذرانده و حالا با سر بلندی و افتخار به سوی آزادگی و رهایی قدم گذاشته است.
هوش مصنوعی: سالهای طولانی به مقام و منزلت بالای خود در میان بزرگان و صاحبمنصبان دست یافته است.
هوش مصنوعی: چهره زیبایی نمایان شده است، درهای مهمانی به روی مهمانان باز است و خادمان در حال خدمت به مهمانان هستند.
هوش مصنوعی: در میان مردم کشور، کسی که خدمت دولتی نکرده، قابل احترام و پذیرش نیست.
هوش مصنوعی: من به خاطر اینکه در گوشهی خانه خاموش نشستهام و در حال بیکاری هستم، حس میکنم که دارم از بین میروم؛ به نوعی مثل یک کتابفروش هستم که سودش به دست نیامده و در انتظار تغییر شرایط است.
هوش مصنوعی: از گنجینه و سرمایهام، کتابهایی را به کتابخانهام بردم.
هوش مصنوعی: در نهایت به شغف فروش و خرید روی آوردم و کارم به تجارت رسید.
هوش مصنوعی: هرچند که در نظر دولت محبوب نیستم، اما در دل مردم عزیز و مورد محبت هستم.
هوش مصنوعی: اما خداوند زمین میخواهد که من بینشان و دور از خانه باشم.
هوش مصنوعی: برای جلب توجه و محبت دیگران مجبورم خودم را تغییر دهم و به خواستههایشان پاسخ دهم.
هوش مصنوعی: اما غافل نباش که گردن آزادگان هرگز به دام ظالمان نخواهد افتاد.
هوش مصنوعی: هیچکس نمیتواند به زیر سایهٔ پرندهای بزرگ و عظیم بیاید، حتی اگر آن پرنده خردمند باشد؛ چراکه در این دنیا، چنین موجودی ناپدید میشود.
هوش مصنوعی: به هیچ دلیلی از جای خود تکان نخواهم خورد و زیر بار سختیها و مشکلات «رضا» نیز فرار نخواهم کرد.
هوش مصنوعی: اگر کتابی را در بازار بفروشم، بهتر از این است که قصیدهای را در دربار بخوانم.
هوش مصنوعی: با این وضعیت بد و شرمآوری که دارم، از دست شخصی مغرور و متکبر در رنج و عذابم.
هوش مصنوعی: این سه نفر ناشناس، صبحگاه به چه کاری مشغول هستند که من باید با آنها برخورد کنم؟
هوش مصنوعی: فکر کردم که این سه بیمعنی و بیقید هستند، چون در شب عید آمدهاند و در واقع دستجمعی هیچ چیز خاصی ندارند.
هوش مصنوعی: اما در هر صورت باید به هر کسی چهار یا پنج ریال پرداخت کرد.
هوش مصنوعی: من به خدایی که منبع و ماجرای من است قسم، حتی پانزده ریال هم در دست ندارم.
هوش مصنوعی: پانصد ریال آماده کردم تا قسط بدهیام را پرداخت کنم.
هوش مصنوعی: گفتم که برای کاهش بدهیام، در ماه آینده وجه آن را پرداخت میکنم.
هوش مصنوعی: بعد از مدتی مشخص شد که این افراد هر سه به تأمینات اجتماعی وابسته هستند.
هوش مصنوعی: به خداوندی که انسان را آفریده است، که از او خوبی و بدی، و همچنین نیکی و بدی نشئت میگیرد.
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه از وضعیت خودم ناامید و ناخشنود بودم، وقتی از حال و روزم باخبر شدم، شاد و خوشحال شدم.
هوش مصنوعی: اما حال من به شدت تغییر کرد و چشمانش به خاطر سوز و گداز گریه، پر از خون شد.
هوش مصنوعی: کودکان به دور من جمع شدند و مانند پروانههایی که به دور شمع میچرخند، دورم گرد آمدند.
هوش مصنوعی: در شب عید، وقتی که مردان و زنان خوشحال هستند، به طرز عجیب و غریبی عیدی به ما دادند.
هوش مصنوعی: تو گفتی که آن گروه برای عزاداری جمع شدهاند، و این سیل نیز خانه را از مکانش برده و جابجا کرده است.
هوش مصنوعی: به طور خلاصه، سریعاً لباس خود را پوشیدم و به خاطر محبت، کودکان را بوسیدم.
هوش مصنوعی: فراموش کردهام آن ناراحتیها و دیگر یادم نمیآید آن افسردگیها.
هوش مصنوعی: وقتی غم جدیدی به دل انسان رخنه میکند، غمهای قدیمی به تدریج فراموش میشوند.
هوش مصنوعی: زمانی که مصیبتی تازه به وجود میآید، غم و اندوه گذشته دیگر به یاد نمیآید.
هوش مصنوعی: وقتی مشکلی پیش میآید، غم و اندوه نیز بیشتر میشود، اما هنگامی که آن مشکل حل شود، غم و اندوه کاهش مییابد.
هوش مصنوعی: کسی که به دنبال حل مشکل خود نباشد و فقط به درد و رنجش فکر کند، در واقع مردهای بیش نیست و نمیتواند به زندگی ادامه دهد. برای غلبه بر دردها و چالشها، باید به دنبال راه حلها باشیم.
هوش مصنوعی: به سمت باغ رفتم و از سالن گفتم: حالا من اینجا هستم، چه کار باید کرد؟
هوش مصنوعی: مردی با ریش جوگندمی و چشمانی کوچک و سیاه، که به نوعی لنگ است و در میانهی راه قدم میزند.
هوش مصنوعی: خندهای دلنشین و گفتگویی گرم که از قدیم به عنوان خصیصههای نیکو و باهوشی شناخته میشود.
هوش مصنوعی: زبان او بسیار نرم و ملایم است، مانند پوست افعی، و بیانش هم مانند شکم اژدها گرم و جذاب.
هوش مصنوعی: او گفت بیایید اینجا بررسی کنیم که نوشتههای شما چه چیزی دارند.
هوش مصنوعی: گفتم اینجا متنهای زیادی وجود دارد و کاغذی که برای نوشتن استفاده شده، سالهاست که در انبار نگهداری میشود.
هوش مصنوعی: پرسید آیا کتابهای خطی نیز وجود دارد؟ گفتم بله، حتی بیشتر از هر چیز دیگری.
هوش مصنوعی: اما بررسی و تحلیل نوشتهای ساده نیست و تنها افرادی که دانش و آگاهی دارند، میتوانند آن را بخوانند.
هوش مصنوعی: خواندن این کتاب کار هر کسی نیست و فقط برای اهل علم و کتابخوانان قابل انجام است.
هوش مصنوعی: هر چه که در زندگی به شما میرسد، باید با آن برخورد کنید و برای هر موقعیتی آماده باشید.
هوش مصنوعی: هر چیز که در انبار بود به بیرون منتقل شد و هر چیزی که پنهان بود، نمایان گشت.
هوش مصنوعی: آنها به سراغ صندوقخانه رفتند و در محل خواب نیز نگاهی انداختند.
هوش مصنوعی: از جایی که تاریکی شب آغاز میشود تا هر نقطهای که میتواند تأثیری بر جای بگذارد، همه جا را افتخار و بزرگی در بر گرفته است.
هوش مصنوعی: این عبارت به تعدادی از مستندات و مدارک حقوقی اشاره دارد که در معاملات و قراردادها مورد استفاده قرار میگیرند. این مستندات شامل قبضها، قراردادها، اسناد رسمی و موارد مرتبط با اوراق و مدارک قانونی است. این موارد در تنظیم امور مالی و تجاری اهمیت زیادی دارند.
هوش مصنوعی: همه چیز را به هم ریخت و در یک کیسه جمع کرد.
هوش مصنوعی: جزوههای مفصل طبری که به شکل زیبا و مرتب از زحمات کارگری ساخته شدهاند.
هوش مصنوعی: به دلیل زیاد بودن بار و بار سنگین، او در وضعیت بینظمی و سردرگمی قرار گرفته است، به طوری که نیمی از بارش در کیسهاش و نیمی دیگر در جایی دیگر افتاده است.
هوش مصنوعی: بعد از آن، نوبت به بنده رسید و آن مرد لنگ با خنده صحبت کرد.
هوش مصنوعی: دو دقیقه بیشتر زمان نمیبرد و خیلی هم طولانی نیست، پس چه اشکالی دارد اگر کمی صبر کنی و قدمی به جلو برداری؟
هوش مصنوعی: با شما صحبت مختصری دارم که نیاز به توجه و همکاری شما دارد.
هوش مصنوعی: من از قبل میدانستم که او چه کارهای خوبی انجام داده و چقدر برای این کارها آماده و شایسته است.
هوش مصنوعی: من لباس گرم و راحتی به تن کردم و دوباره بچهها را در آغوش گرفتم و بوسیدم.
هوش مصنوعی: آتشسوزی عظیمی بهوجود آمد که دلهای سخت و سنگین را نیز سوزاند و احساسات همه را تحت تاثیر قرار داد.
هوش مصنوعی: میگوید که از اندوه و ناراحتی تصمیم گرفتم توبه کنم، حتی به یاد جد خودم که توبه کردم.
هوش مصنوعی: با وجود اینکه به خاطر سفتی لباسش لرزه میافتاد، به نظرم این فقط یک نوع تظاهر بود.
هوش مصنوعی: این افراد دلشان بسیار سرد و بی رحم است و به این وضعیت عادت کردهاند.
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه به اندازه کافی از این اتفاقات دیدهاند یا از همکارانشان شنیدهاند، دیگر نسبت به آنها بیتفاوت شدهاند.
هوش مصنوعی: حس آنها به شدت بیروح و سرد شده، مانند دلی که قصاب بعد از کشتن گوسفند دارد.
هوش مصنوعی: شرافت انسان به خاطر حسی است که او نسبت به احساسات و حالات دیگران دارد و همین موجب تمایز او از حیوانات میشود. این حس رقت و تأثیرپذیری در انسان وجود دارد که او را از دیگر جانداران متمایز میسازد.
هوش مصنوعی: افرادی که قلبشان سخت و بیرحم شده، به دنیای بیجان و بیاحساس پیوند خوردهاند.
هوش مصنوعی: در نهایت، دو بسته کاغذ که هر کدام مانند یک بادکنک ورم کردهاند.
هوش مصنوعی: من و آن سه نفر از در خارج شدیم، اما در خانه تنها همسر بدون همسر باقی ماند.
هوش مصنوعی: در آن لحظهای که هنوز وقتش نرسیده بود، به کوچهای رفتم و با کسی که به دنبالم بود، رو در رو شدم.
هوش مصنوعی: یک قبض پانصد ریالی به جلو آورد و ضرباتی به قلب ریشی وارد کرد.
هوش مصنوعی: باید چه کنم؟ در انتهای ماه است و پرداخت آن الزامی است.
هوش مصنوعی: ما سهم خود را پرداخت کردیم و با جماعت خوشسیرت، سر به سوی زندان نهادیم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون بیامد بوعده بر سامند
آن کنیزک سبک زبام بلند
برسن سوی او فرود آمد
گفتی از جنبشش درود آمد
جان سامند را بلوس گرفت
[...]
چیست آن کاتشش زدوده چو آب
چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب
نیست سیماب و آب و هست درو
صفوت آب و گونه سیماب
نه سطرلاب و خوبی و زشتی
[...]
ثقة الملک خاص و خازن شاه
خواجه طاهر علیک عین الله
به قدوم عزیز لوهاور
مصر کرد و ز مصر بیش به جاه
نور او نور یوسف چاهی است
[...]
ابتدای سخن به نام خداست
آنکه بیمثل و شبه و بیهمتاست
خالق الخلق و باعث الاموات
عالم الغیب سامع الاصوات
ذات بیچونش را بدایت نیست
[...]
الترصیع مع التجنیس
تجنیس تام
تجنیس تاقص
تجنیس الزاید و المزید
تجنیس المرکب
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.