گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

گیتی از اوستاد باشد راست

کارگیتی از اوستاد بپاست

کیست استاد آن که هم ز اول

سوی یک علم رفت و کرد عمل

هنر آموخت نزد استادی

اوستا دیده‌ای ملک زادی

چون کز استاد علم حاصل کرد

به عمل علم خویش کامل کرد

خورد سی سال خون دل پیوست

اوستادی بدو برازنده است

وز دو استاد آن بود برتر

که به یک فن شدست نام‌آور

ذوفنون پیش مردم یک فن

خوار باشد به وقت عرض سخن

علم‌ها را کرانه پیدا نیست

آن که علمی تمام داند کیست‌؟‌!

علم‌هاگرچه پیچ درپیچ است

علم ما پیش جهل ما هیچ است

عمرها گر هزار سال بدی

وآن هم اندر علوم صرف شدی

بودی آن جمله پیش علم وجود

نقطه‌ای پیش سطح نامحدود

حد آن جز خدا ندانسته

چیست دانسته یا ندانسته

چون‌چنین‌است‌هست شرط هنر

که به یک فن کنی پدیدگهر

چون نهادی به کارگردن را

می‌توان داد، داد یک فن را