گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

گیو تاجر نموده این اوقات

چارقی چند وارد از لندن

مورد آزمون هر نادان

مایه امتحان هر چلمن

رویه‌اش وصله‌ای ز چکمه زال

زیره‌اش تخت چارق بهمن

سپر طوس بوده کز دم تیغ

رفته ازکار، روز جنگ پشن

نوک آن تیز همچو نیزهٔ گیو

دهنش باز چون چه بیژن

رنگ آن همچو چهرهٔ عفریت

پوزه‌اش همچو پوز اهریمن

شوم‌چون کفش شرحبیل عرب

کهنه چون موزهٔ اویس قرن

مایهٔ نقرس و کفیدن پای

همچو کفشی که باشد از آهن

درخور پوشش حسن ...

کج و معوج چو اصل پای حسن

هر که آن را بدید و خنده نکرد

یا بود کور یا بود کودن

وآنگه آن را خرند وکریه نکرد

یا ز سنگ است پاش یا ز چدن

و آنکه پوشید و پای او نشکست

هرچه دارد گنه به گردن من

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.