گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار

علی‌الصباح که بر طره‌ات زنی شانه

هزار نافه گشایی میان کاشانه

گر از بهشت گریزد کسی رواست بسی

که هست چون‌ تو بهشتی‌رخیش‌ درخانه

کسان زنند به دیوانگیم طعنه و من

بر آن که از غم عشق تو نیست دیوانه

کجا برون روی ای مهر دوست از دل من

که گنج را نسزد جای جز به ویرانه

کنون که وصل میسر نمی‌شود باری

من و فراق تو و ناله‌های مستانه

بگو به دوست نشاید نهاد پای امید

به خانه‌ای که در آن سرکشید بیگانه

عجب نباشد اگر شمع را بسوزد تن

به جرم اینکه زد آتش به جان پروانه

بهار کشتهٔ ترکی بود که در ره او

گذشته شعر وی از تاشکند و فرغانه