گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

میان ابرو و چشم توگیر و داری بود

من این میانه شدم کشته این چه کاری بود

تو بی وفا واجل در قفا و من بیمار

بمردم از غم و جز این چه انتظاری بود

مرا ز حلقه ی عشاق خود نمیراندی

اگر به نزد توام قدر و اعتباری بود

در آفتاب جمال تو زلف شبگردت

دلم ربود و عجب دزد آشکاری بود

به هر کجا که ببستیم باختیم ز جهل

قمار جهل نمودیم و خوش قماری بود

تمدن آتشی افروخت در جهان که بسوخت

زعهد مهر و وفا هرچه یادگاری بود

بنای این مدنیت به باد می‌دادم

اگر به دست من از چرخ اختیاری بود

میئی خوریم به باغی نهان ز چشم رقیب

اگر تو بودی و من بودم و بهاری بود