گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار

پیوند ببندند بتان لیک نپایند

ور زان که بپایند بگویند و نیایند

وانگه چو بیایند نخندند و ز عشاق

خواهند که‌شان هیچ‌ نبوسند و نگایند

گویند نباتی را، مردم به دهان در

گیرند، ولی نه بمکند و نه بخایند

این یوسفکان گرچه عزیزند ولیکن

ای کاش که هیچ از شکم مام نزایند

ور زان که بزادند شوند آبله‌رویان

تا زشت شوند و دل مردم نربایند

ور زان که ربودند بمیرند که عشاق

بر جای‌ غزل‌ نوحه بر ایشان‌ بسرایند