گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار

مشتاقی و صبوری با هم قرین نباشد

این باشد آن نباشد آن باشد این نباشد

با انگبین لبت را سنجیده‌ام مکرر

شهدی که در لب توست در انگبین نباشد

قومی به فکر مشغول قومی به دین گرفتار

غافل که آنچه‌ جویند در کفر و دین نباشد

در نکتهٔ دهانت هر کس کند گمانی

تا تو سخن نگویی کس را یقین نباشد

ماه فلک ز حسنت خواهد برد نصیبی

ورنه همیشه سیرش گرد زمین نباشد

خواهم سر ارادت سایم بر آستانت

شرمنده‌ام که چیزیم در آستین نباشد

یابد ز دام زلفش صید دلم رهایی

گر چشم صیدگیرش اندر کمین نباشد

با ترکتاز چشمش نیکو مقاومت کرد

حقا که چون دل من حصنی حصین نباشد

گفتم بهار مسکین خواهد گلی ز باغت

گفتا خزان رسیده است گل بعد از این نباشد