گنجور

 
آذر بیگدلی

در ایام سلطان حسین، آنکه نامش

سرآمد بعدل از سلاطین نامی

شنیدم: وحید زمان عبد رحمن

چه الطاف آن خسروش گشت حامی

چنان در فن نظم شد شهره آخر

که گردیده قائمقام نظامی

چو جامی کشید از می التفاتش

ز ارباب دانش، لقب یافت جامی

تو سلطان حسین زمانی و، خواهم

که سازی مرا همچو جامی گرامی

دهی، یعنی آن نسخه کوهست مشحون

هم از خط، هم از شعر جامی تمامی

نیم جامی، اما ز لطفت چه باشد

که پیوسته نوشم می از جام جامی؟!

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

نگه کن سحرگه به زرین حسامی

نهان کرده در لاژوردین نیامی

که خوش خوش برآردش ازو دست عالم

چو برقی که بیرون کشی از غمامی

یکی گند پیر است شب زشت و زنگی

[...]

نشاط اصفهانی

بیا دور ساقی بگیریم جامی

که دوران گردون نگردد به کامی

بیا و بیاسا به میخانه کآنجا

نه گنجی نه رنجی، نه ننگی نه نامی

بیا تا ببینی به رویی و مویی

[...]

پروین اعتصامی

یکی مرغ زیرک، ز کوتاه بامی

نظر کرد روزی، بگسترده دامی

بسان ره اهرمن، پیچ پیچی

بکردار نطعی، ز خون سرخ فامی

همه پیچ و تابش، عیان گیروداری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه