گنجور

 
آذر بیگدلی

به فرمان دارای ایران که بودش

به کف تیغ رستم، به سر تاج خسرو

کَرَم‌رَسم، سلطانِ جمشید پایه؛

کریم اسم، خاقانِ خورشید پرتو

شهِ زند، کز نام او زنده ماند؛

جهان کو به داد و دهش کرد مملو

کنون بندد اندر میان رشتهٔ در

کسی کو نبودش به کف خوشهٔ جو

یکی مسجد آراست از لطف ایزد

به شیراز کافگند بر نُه فلک ضو

چه مسجد، که سودی، گر امروز بودی؛

به خاکش لبِ جم، رخِ کی، سرِ زو

مگو هست زین گونه مسجد به گیتی

وگر دیگری گویدت هست، مشنو

پی ضبط تاریخ آن سال فرخ

فتادند دانشوران در تک و دو

رقم کرد کلکِ گهر سلکِ آذر:

«به شیراز وا شد درِ کعبهٔ نو»

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیر معزی

دو چشم تو هستند فتّان و جادو

دل و دین نگه داشت باید ز هر دو

نگه چون توان داشتن دین و دل را

ز دستان فتان و نیرنگ جادو

رخت سیم پاک است در زیر سنبل

[...]

صغیر اصفهانی

تو را باید ای عاقل عافیت‌جو

که بر سوی او روی آری زهر سو

مکن زو تغافل مگردان از او رو

همین است آن قبله کز سجدهٔ او

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه