کجا رفت آن نسیم صبحگاهی؟
که آمد از نفس بوی بهارش!
نسیمی، دلکش و بادی دلاویز؛
که آمد از بهشت و مرغزارش
نسیمی، برگ گلبن برفشانده
ریاحین ریخته از شاخسارش!
نسیمی، بوی گل بر باد داده؛
فتاده سوی گلشن چون گذارش!
نسیمی، از گلستان بر گذشته؛
سمن در دامن و گل در کنارش!
نسیمی، نافه ی آهو دریده؛
فتاده ره چو بر ملک تتارش!
نسیمی، بر لب کوثر وزیده؛
حباب انگیخته از چشمه سارش!
نسیمی، چاک پیراهن ز یوسف؛
گشوده برده یعقوب انتظارش!
نسیمی، دامن محمل ز لیلی؛
ربوده مانده مجنون اشکبارش!
نسیمی، طره ی مشکین ز شیرین؛
فشانده گشته خسرو بیقرارش!
کجا رفت آن حمام روضه ی انس؟!
که خیزم نقد جان سازم نثارش!
مگر خیزد، رساند نامه ی من
بیار من که ایزد باد یارش!
فرید العهد، یکتای زمانه؛
مجید الدین وحید روزگارش
دبیری، کآفتاب عالم آرا؛
زرافشان شد ز کلک ز نگارش!
شکسته رونق خط شفیعا
خجسته خامه ی گوهر نثارش
فقیری، سالک راه طریقت؛
که بودند اهل دل آموزگارش
گسسته رشته ی عرفان شبلی
مرقع خرقه ی آشفته تارش
فصیحی، صید مضمون بس فتاده
بدام خاطر معنی شکارش
دریده پرده ی نطق عطارد
همایون نامه ی عذرا عذارش
غرض، چون بیند آن آزاده دل را
که هستند اهل معنی دوستدارش
ز من گوید باو کای دانش آموز
در آن ساعت که کردی اختیارش،
نوشتی از وفا رنگین بیاضی؛
بخط خویش و دادی یادگارش
بیاضی نه، ریاضی پر بنفشه؛
ز مشکین خط، چه خط؟ از مشک عارش!
بیاضی نه، گلستانی پر از گل؛
ندیده هیچ کس آسیب خارش!
بیاضی نه، سمن زاری دل افروز؛
خوش الحان مرغکان هر سو هزارش!
بیاضی نه، محیطی کابر نیسان؛
بجان پرورده در شاهوارش!
بیاضی نه، سپهری پر کواکب؛
ز مشگین نقطه ی گردون مدارش!
ز من بهر نوشتن دوستدارا
گرفتی، باز دادی چند بارش
بمشک افشانی خط، خامه ات کرد؛
مرا شرمنده، ای من شرم سارش!
ولی اکنون که باز از من گرفتی
که آرایی بخط مشکبارش؛
نهفتی از منش، دیری است خواهم
فرستی سوی من، زود آشکارش!
مباد ای نور چشم من، گذاری
چو چشم من سفید از انتظارش؟!
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به یاد نسیم صبحگاهی میافتی که با خود بوی بهار و لطافتهای آن را میآورد. او از نسیمی سخن میگوید که گلها را بر افرازنده و بهشت را به یاد میآورد. شاعر به زیبایی و سرزندگی آن روزها اشاره میکند و از یادآوری حسرتانگیز آن روزها صحبت میکند. او به کسانی اشاره میکند که در عالم عشق و عرفان گام برداشتهاند و از نامهای که برای دوست خود نوشته، یاد میکند. نهایتاً، حس انتظار و longing برای دیدار محبوب و دریافت پاسخ از او در شعر حس میشود.
هوش مصنوعی: کجا رفت آن نسیم صبحگاهی که عطر بهار را با خود به همراه داشت؟
هوش مصنوعی: نسیمی دلربا و باد خوشایندی به وزش درآمده که از بهشت و دشتش میآید.
هوش مصنوعی: نسیمی به آرامی میوزد و برگهای گل را بر زمین میریزد و گلهای زیبا از درختان فرو میافتند.
هوش مصنوعی: نسیمی که بوی گل را با خود آورده، به سمت باغی میوزد و در آنجا به تماشا مینشیند.
هوش مصنوعی: نسیمی از گلستان گذشته و یک گل سمن در دامنش گرفته و یک گل دیگر هم در کنارش هست.
هوش مصنوعی: نسیمی به آرامی وزیده و بویی از مشک آهو به مشام میرسد؛ در حالی که در این سرزمین، همه چیز به هم ریخته و درهم است.
هوش مصنوعی: نسیمی دلپذیر از کنار چشمه ی کوثر وزیده و حبابی روی سطح آن را به وجود آورده است.
هوش مصنوعی: نسیمی که به آرامی میوزد، پیراهن یوسف را که چاک شده است، به یاد یعقوب میآورد و او را به یاد انتظارش میاندازد.
هوش مصنوعی: نسیمی وزیده و دامن محمل را از لیلی گرفته است؛ مجنون با چشمانی پر از اشک در حال غمگینی به این وضعیت نگاه میکند!
هوش مصنوعی: نسیمی وزیده است و موهای سیاه و خوشبوی او را به رقص درآورده است؛ به گونهای که خسرو، که دلش آرام ندارد، تحت تأثیر این زیبایی قرار گرفته است!
هوش مصنوعی: کجا رفته است آن مکان دلنشین و دوستانه که من برای آن با تمام وجود آماده میشوم و جانم را نثارش میکنم؟
هوش مصنوعی: شاید کسی بیاید و نامهام را به تو برساند، از تو میخواهم که کمکم کنی، زیرا خداوند باد را در اختیار من قرار داده است!
هوش مصنوعی: فرید العهد، تنها و بینظیر در زمان خود است؛ مجید الدین، بهترین و یگانه در دورانش.
هوش مصنوعی: یک دبیر، مانند خورشید روشنی بخش جهان، با قلم خود در نگارش، روشنایی و زیبایی را منتشر کرد.
هوش مصنوعی: خط زیبا و باطراوت شفیع، با قلم گرانبهایش، شکسته و کم رونق شده است.
هوش مصنوعی: یک فرد فقیر و پیرو راه حقیقت که از رهنمودهای افرادی که دارای دلهای روشنی هستند، آموزش میبیند.
هوش مصنوعی: شبلی، در عرفان گسسته، مانند تکهای از پارچهی لباس خود، که دچار بینظمی و آشفتگی شده است، دیده میشود.
هوش مصنوعی: زبان فصیح و شیوا، همچون صید گرانبهایی است که به دام دل نشسته و معانی آن را میتوان مانند شکار گزارش کرد.
هوش مصنوعی: عطارد که نماد سخن و نطق است، به وضوح و روشنی شگفتانگیزی در بیان معانی پرداخته و در نتیجه پیامهای عذرا را به زیبایی منتقل کرده است.
هوش مصنوعی: مقصود این است که وقتی مرد آزاداندیش و با معنی، کسی را میبیند که اهل فهم و فرهنگ است، به او علاقهمند میشود.
هوش مصنوعی: به او بگو که ای دانش آموز، در آن زمان که خود را انتخاب کردی، او در مورد من صحبت میکند.
هوش مصنوعی: تو با خط زیبایت بر روی یک صفحه سفید از وفا نوشتهای و آن را به عنوان یادگاری به من دادهای.
هوش مصنوعی: این بیت به زیبایی و ظرافت اشیا و عشقی که از آنها برمیخیزد اشاره دارد. شاعر به تصوری از زیبایی یاد میکند که بالاتر از عادی است و حتی از خطوط و زیباییهای موجود فراتر میرود. او با نگاهی انتقادآمیز به ارزشهای ظاهری اشاره میکند و به چیزی عمیقتر و واقعیتر از زیباییهای سطحی تأکید دارد. در واقع، زیبایی حقیقی را به جزئیات و عواطف عمیقتری مرتبط میکند که فرار از توهمات ظاهری است.
هوش مصنوعی: این متن به توصیف یک گلستان پر از گل میپردازد که در آن هیچ آسیبی دیده نمیشود و همه چیز در حالت زیبایی و سرسبزی است. انگار که این گلستان هیچ آسیبی را تجربه نکرده و تنها زیبایی و نشاط در آن حاکم است.
هوش مصنوعی: نه یک صفحه سفید، بلکه باغی از گلهای خوشبوست؛ آواز دلنواز پرندگان در هر سوی آن هزاران بار روحافزا است!
هوش مصنوعی: این بیت به تصویر کشیدن فضایی است که نه سفید و خالی، بلکه صحنهای زیبا و دلنشین است. در اینجا اشاره به محیطی دارد که مانند بهار سرشار از جان و نشاط است و زیباییهای آن پرورشدهنده و زندهکننده رویاها و آرزوهاست.
هوش مصنوعی: هیچ چیز مانند یک دشت سفید و خالص نیست، بلکه دنیای پرستارهای مانند یک آسمان تاریک و زیبا را نشان میدهد که در آن نقطهای مشکی به دور آن میچرخد.
هوش مصنوعی: تو برای نوشتن نامهای دوستدارانه از من الهام گرفتی، اما چند بار آن را به من بازگرداندی.
هوش مصنوعی: عطر خوش خط تو باعث شد که من شرمنده شوم؛ ای کسی که من به خاطر محبتهای تو شرم میکنم!
هوش مصنوعی: اما حالا که دوباره از من گرفتی که زیباییات را با خط خوش مشکی به من بنمایی؛
هوش مصنوعی: مدت زمان زیادی است که از صفت و خلق و خوی تو چهرهای پنهان دارم، اما اکنون میخواهم که به زودی آن را برای من آشکار کنی!
هوش مصنوعی: ای روشنایی چشم من، مبادا روزی برسد که مانند من در انتظارش بمانی و چشمت از این انتظار به سرخی بیفتد!
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هزاران آفتاب اندر کنارش
هزاران اژدها اندر حصارش
قضا رمزی زچشمان خمارش
قدر سری ز زلف مشگبارش
مه و مهر آیتی ز آنروی زیبا
نکویان جهان آئینه دارش
زده در موکب سلطان سوارش
به نوبت پنج نوبت چار یارش
ملایک با طبقهای نثارش
ستاده جمله از جان دوستدارش
که می آرد به دل پیغامِ یارش
که باد از صدقِ دل جانم نثارش
نیارامد دلم تا روزِ محشر
مگر آن شب که گیرم در کنارش
غلامِ نکهتِ بادِ صبایم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.