کنم شبها ازین پس پاسبانی پاسبانش را
نهان از من شبی بوسد مبادا آستانش را
گذارم سر بپا، هر روز و هر شب پاسبانش را
باین تقریب بوسم بلکه خاک آستانش را
نیارم بیتو ماند و دید مجلس را، خوش آن بلبل
که پیش از رفتن گل کرد ویران آشیانش را
بباغی کآید از نو بلبلی، تا آشیان بندد
نباید سنگ بر مرغ دگر زد، باغبانش را
چو آن مفلس که گم شد گوهری در مخزن شاهش
دلم در کوی او گم شد، چسان جویم نشانش را
ز مژگان ترک چشمش بسته تیغ و، جان طلب دارد؛
ولی جز من نمی فهمد کس از مردم زبانش را
کنم هر شب در آن کو پاسبانان راز جان خدمت
مگر روزی بمن تنها گذارند آستانش را
چو چشمم بر شهیدانش فتد، در حشر آسایم
چو ره گم کرده یی آذر که، بیند کاروانش را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به احساسات عمیق و دلتنگیهای خود اشاره میکند. او میگوید که از این پس شبها پاسبانی میکند تا مبادا کسی به محبوبش نزدیک شود و او را بوسه کند. او در انتظار بوسیدن خاک آستان محبوبش است و دلش برای اتاقی که مجلس محبوبش در آن برپا بود تنگ شده است. شاعر احساس میکند که گویی او هم مانند یک بلبل در باغی ارزوها، گمشده است؛ گمشدهای که دیگر نمیتواند به آشیانهاش برگردد. او همچنین به تنگناهایی اشاره میکند که در کوی محبوب وجود دارد و فقط خودش میتواند احساسات را درک کند. در پایان، شاعر آرزو میکند که روزی بتواند به طور خصوصی به آستان محبوبش نزدیک شود و از جذبههای او لذت ببرد.
هوش مصنوعی: از این پس در شبها مراقب او خواهم بود تا مبادا در خفا دمی از زیباییهایش بوسهای دزدکی بگیرم و به آستانش آسیب برسانم.
هوش مصنوعی: هر روز و شب، سر برپا میگذرانم و نگهبانش را به این امید میبوسم، شاید خاک آستانش را هم ببوسم.
هوش مصنوعی: نمیتوانم در مجلس بمانم و زیبایی آن را ببینم، خوش به حال بلبل که پیش از اینکه گل برود، آشیانهاش را خراب کرده است.
هوش مصنوعی: اگر پرندهای تازه به باغ بیاید و بخواهد آشیانه بسازد، نباید به پرندهی دیگری آسیب رساند یا سنگ پرتاب کرد. این به معنای آن است که باید به دیگران فرصت داد تا در کنار هم زندگی کنند و به یکدیگر آسیب نرسانند.
هوش مصنوعی: هرچند در سختی هستم، مانند کسی که گوهری ارزشمند را در گنجینه پادشاهی گم کرده است، من هم دلباخته او هستم و در کوچههای او گم شدهام. حالا نمیدانم چگونه نشانی از او پیدا کنم.
هوش مصنوعی: چشمانش مانند تیری است که از مژگانش رها شده و جانم را میطلبد؛ اما هیچکس جز من زبان او را نمیفهمد.
هوش مصنوعی: هر شب در آنجا به نگهبانی از راز زندگی مشغولم، امیدوارم روزی مرا تنها بر درگاهش راه دهند.
هوش مصنوعی: وقتی که چشمم به کسانی که جانشان را در راه حق دادهاند بیفتد، در روز قیامت آرام میگیرم؛ مانند کسی که گم شده و با دیدن کاروان، احساس راحتی و امید میکند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مرا توفیق ده یا رب که بوسم آستانش را
کشم در چشم خود خاک کف پای سگانش را
غبار از دل به مژگان روبم و بینم نشانش را
به آب دیده شویم خاک و جویم آستانش را
ز مستیهای شوق آن بلبل شوریدهاحوالم
که نشناسد اگر صدبار بیند آشیانش را
اثر میکرد گاهی نالهام، از بس که نالیدم
[...]
گرفتم آن که شب در خواب کردم پاسبانش را
ادب کی می گذارد تا ببوسم آستانش را
صبا از کوی لیلی گر وزد بر تربت مجنون
کند آتشفشان چون شمع، مغزِ استخوانش را
برآمد جان ز تن ، وان زلف می جوید چنان مرغی
[...]
از آن تیغی که آبش شست جرم کشتگانش را
ربودم دلنشین زخمی که میبوسم دهانش را
جنونم میبرد تنها به سیر آن بیابانی
که نبود ایمنی از رهروان ریگ روانش را
چمن کی گلبنی آرد به آب و رنگ رخسارت
[...]
چه خوش باشد در آغوش آورم سرو روانش را
کنم شیرازه اوراق دل، موی میانش را
کیم من تا وصال گل به گرد خاطرم گردد؟
مرا این بس که گرد سر بگردم باغبانش را
کنار حسرتی از طوق قمری تنگتر دارم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.