گنجور

 
آذر بیگدلی

از بس دل امشبم ز تو نامهربان پر است

از گریه میکنم تهی و همچنان پر است

رحمی بدامن تهی ام کن، خدای را؛

اکنون که دامنت ز گل ای باغبان پر است!

ای صید کش، تهی شد اگر یک قفس تو را؛

از صید غم مخور، که هزار آشیان پر است

خالی است کیسه ات چو ز نقد وفا، چه سود

ما را گراز متاع محبت دکان پر است؟!

از رشک غیر، کشتن آذر چه لازم است؟!

گر بد گمان ازو شده ای، امتحان پر است

 
sunny dark_mode