گنجور

 
آذر بیگدلی

ز میان می‌روم اینک، به کنارم بنشین

بنشین، هست زمانی به تو کارم، بنشین

آمدی، کز غم بیرون ز شمارم پُرسی

بنشین، تا به تو یک‌یک بشمارم بنشین

از برم رفتی و می‌میرم ازین غم‌باری

به کنارم ننشستی، به مزارم بنشین

ای که احوال دلِ زار، ز من می‌پرسی!

بنشین، تا به تو گوید دل زارم «بنشین»

گفتمش: «آذر! هوس روی تو دارم، چه کنم؟»

گفت: «جایی که فتد بر تو گذارم، بنشین»

 
 
 
زنده‌رود