گنجور

 
آذر بیگدلی

جانان نشسته تا من از شوق جان فشانم

من ایستاده تا او گوید: فشان، فشانم!

مشکل کنم فراموش، از پرفشانی دام؛

صد سال اگر پرو بال در آشیان فشانم!

محمل گذشت، و اشکم خاکی نهشت؛ تا من

بر سر چو بازآید آن کاروان، فشانم!

برنایدم، گر از دست کاری؛ ولی توانم،

از آستین غباری زان آستان فشانم

آذر، گرت بسر زر افشاند تا نشاندت

برخیز تا بپایت، من نیز جان فشانم!