شیخ صَنعان، پیرِ عهدِ خویش بود
در کمال از هرچه گویم، بیش بود
شیخ بود او در حرم، پنجاه سال
با مریدِ چارصد صاحبْ کمال
هر مریدی کآنِ او بود ای عجب
مینیاسود از ریاضت، روز و شب
هم عمل هم علم، با هم یار داشت
هم عَیان هم کشف، هم اَسرار داشت
قُربِ پَنجَهْ حج، بجای آورده بود
عُمرِه عمری بود، تا میکرده بود
خود صلاة و صوم بیحد داشت او
هیچ سُنَّت را، فرو نگذاشت او
پیشوایانی که در پیش آمدند
پیش او، از خویش، بیخویش آمدند
موی میبشکافت مَردِ معنوی
در کرامات و مقاماتِ قوی
هرکه بیماری و سستی یافتی
از دَم او تندرستی یافتی
خَلق را فی الجمله در شادیّ و غم
مقتدایی بود، در عالَم، عَلَم
گرچه خود را قُدوهی اصحابْ دید
چند شب بر هم، چنان در خواب دید
کز حرم در رومش افتادی مُقام
سجده میکردی بُتی را، بر دوام
چون بدید این خواب، بیدارِ جهان
گفت دردا و دریغا این زمان
یوسفِ توفیق، در چاه اوفتاد
عقبهٔ دشوار، در راه اوفتاد
من ندانم تا ازین غم، جان برم
تَرکِ جان گفتم، اگر ایمان برم
نیست یک تن بر همه روی زمین
کو ندارد عقبهای در ره، چنین
گر کند آن عقبه قطع این جایگاه
راهْ روشن گرددش، تا پیشگاه
ور بماند در پسِ آن عقبه باز
در عقوبت، ره شود بر وی دراز
آخر از ناگاه، پیرِ اوستاد
با مریدان گفت، کارم اوفتاد
میبباید رفت سوی روم زود
تا شود تعبیر این، معلوم زود
چار صد مرد مرید معتبر
پسروی کردند با او در سفر
میشدند از کعبه تا اقصای روم
طوف میکردند سر تا پای روم
از قضا دیدند عالی منظری
بر سر منظر نشسته دختری
دختری ترسا و روحانی صفت
در ره روح اللهَش صد معرفت
بر سپهر حسن در برج جمال
آفتابی بود اما بیزوال
آفتاب از رشک عکس روی او
زردتر از عاشقان در کوی او
هرکه دل در زلف آن دلدار بست
از خیال زلف او زنار بست
هرکه جان بر لعل آن دلبر نهاد
پای در ره نانهاده سرنهاد
چون صبا از زلف او مشکین شدی
روم از آن هندوصفت پر چین شدی
هر دو چشمش فتنهٔ عشاق بود
هر دو ابرویش به خوبی طاق بود
چون نظر بر روی عشاق او فکند
جان به دست غمزه با طاق او فکند
ابرویش بر ماه طاقی بسته بود
مردمی بر طاق او بنشسته بود
مردم چشمش چو کردی مردمی
صید کردی جان صد صد آدمی
روی او در زیر زلف تابدار
بود آتش پارهای بس آبدار
لعل سیرابش جهانی تشنه داشت
نرگس مستش هزاران دشنه داشت
گفت را چون بر دهانش ره نبود
از دهانش هر که گفت آگه نبود
همچو چشم سوزنی شکل دهانش
بسته زناری چو زلفش بر میانش
چاه سیمین در زنخدان داشت او
همچو عیسی در سخن جان داشت او
صد هزاران دل چو یوسف غرق خون
اوفتاده در چه او سرنگون
گوهری خورشیدفش در موی داشت
برقعی شَعر سیه بر روی داشت
دختر ترسا چو برقع برگرفت
بند بند شیخ آتش درگرفت
چون نمود از زیر برقع روی خویش
بست صد زنارش از یک موی خویش
گرچه شیخ آنجا نظر در پیش کرد
عشق آن بتروی، کار خویش کرد
شد به کل از دست و در پای اوفتاد
جای آنش بود و برجای اوفتاد
هرچه بودش، سر به سر نابود شد
ز آتش سودا دلش چون دود شد
عشق دختر کرد غارت جان او
ریخت کفر از زلف بر ایمان او
شیخ ایمان داد و ترسایی خرید
عافیت بفروخت رسوایی خرید
عشق برجان و دل او چیر گشت
تا ز دل نومید وز جان سیر گشت
گفت چون دین رفت چه جای دلست
عشق ترسازاده کاری مشکل است
چون مریدانش چنین دیدند زار
جمله دانستند کافتادست کار
سر به سر در کار او حیران شدند
سرنگون گشتند و سرگردان شدند
پند دادندش بسی، سودی نبود
بودنی چون بود، بِهبودی نبود
هرکه پندش داد فرمان مینبرد
زآن که دردش هیچ درمان مینبرد
عاشق آشفته فرمان کی برد
درد درمانسوز درمان کی برد
بود تا شب همچنان روز دراز
چشم بر منظر، دهانش مانده باز
چون شب تاریک در شعر سیاه
شد نهان چون کفر در زیر گناه
هر چراغی کآن شباختر درگرفت
از دل آن پیر غمخور درگرفت
عشق او آن شب یکی صد بیش شد
لاجرم یکبارگی بیخویش شد
هم دل از خود هم ز عالم برگرفت
خاک بر سر کرد و ماتم درگرفت
یک دمش نه خواب بود و نه قرار
میتپید از عشق و مینالید زار
گفت یا رب امشبم را روز نیست؟
یا مگر شمع فلک را سوز نیست؟
در ریاضت بودهام شبها بسی
خود نشان ندهد چنین شبها کسی
همچو شمع از سوختن خوابم نماند
بر جگر جز خون دل آبم نماند
همچو شمع از تفت و سوزم میکشند
شب همیسوزند و روزم میکشند
جمله شب در خون دل چون ماندهام
پای تا سر غرقه در خون ماندهام
هر دم از شب صد شبیخون بگذرد
میندانم روز خود چون بگذرد
هرکه را یک شب چنین روزی بود
روز و شب کارش جگرسوزی بود
روز و شب بسیار در تب بودهام
من به روز خویش امشب بودهام
کار من روزی که میپرداختند
از برای این شبم میساختند
یا رب امشب را نخواهد بود روز؟
شمع گردون را نخواهد بود سوز؟
یا رب این چندین علامت امشبست؟
یا مگر روز قیامت امشبست؟
یا از آهم شمع گردون مرده شد
یا ز شرم دلبرم در پرده شد
شب دراز است و سیه چون موی او
ورنه صد ره مُردمی بیروی او
میبسوزم امشب از سودای عشق
میندارم طاقت غوغای عشق
عمر کو؟ تا وصف غم خواری کنم
یا به کام خویشتن زاری کنم
صبر کو؟ تا پای در دامن کشم
یا چو مردان رطل مردافکن کشم
بخت کو؟ تا عزم بیداری کند
یا مرا در عشق او یاری کند
عقل کو؟ تا علم در پیش آورم
یا به حیلت عقل با خویش آورم
دست کو؟ تا خاک ره بر سر کنم
یا ز زیر خاک و خون سر برکنم
پای کو؟ تا بازجویم کوی یار
چشم کو؟ تا بازبینم روی یار
یار کو؟ تا دل دهد در یک غمم
دست کو؟ تا دست گیرد یک دمم
زور کو؟ تا ناله و زاری کنم
هوش کو؟ تا ساز هشیاری کنم
رفت عقل و رفت صبر و رفت یار
این چه عشق است؟ این چه درد است؟ این چه کار؟
جملهٔ یاران به دلداری او
جمع گشتند آن شب از زاری او
همنشینی گفتش ای شیخ کبار
خیز این وسواس را غسلی برآر
شیخ گفتش امشب از خون جگر
کردهام صد بار غسل ای بیخبر
آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست؟
کی شود کار تو بیتسبیح راست؟
گفت تسبیحم بیفکندم ز دست
تا توانم بر میان زنار بست
آن دگر یک گفت ای پیرکهن
گر خطایی رفت بر تو توبه کن
گفت کردم توبه از ناموس و حال
تایبم از شیخی و حال و محال
آن دگر یک گفت ای دانای راز
خیز خود را جمع کن اندر نماز
گفت کو محراب روی آن نگار؟
تا نباشد جز نمازم هیچکار
آن دگر یک گفت تا کی زین سخُن؟
خیز در خلوت خدا را سجده کن
گفت اگر بتروی من اینجاستی
سجده پیش روی او زیباستی
آن دگر گفتش پشیمانیت نیست؟
یک نفس درد مسلمانیت نیست؟
گفت کس نبود پشیمان بیش ازین
تا چرا عاشق نبودم پیش ازین
آن دگر گفتش که دیوت راه زد
تیر خذلان بر دلت ناگاه زد
گفت دیوی کو ره ما میزند،
گو بزن چون چست و زیبا میزند
آن دگر گفتش که هرک آگاه شد
گوید این پیر این چنین گمراه شد
گفت من بس فارغم از نام و ننگ
شیشهٔ سالوس بشکستم به سنگ
آن دگر گفتش که یاران قدیم
از تو رنجورند و مانده دل دو نیم
گفت چون ترسابچه خوش دل بود
دل ز رنج این و آن غافل بود
آن دگر گفتش که با یاران بساز
تا شویم امشب بسوی کعبه باز
گفت اگر کعبه نباشد دیر هست
هوشیار کعبهام در دیر مست
آن دگر گفت این زمان کن عزم راه
در حرم بنشین و عذر خویش خواه
گفت سر بر آستان آن نگار
عذر خواهم خواست، دست از من بدار
آن دگر گفتش که دوزخ در ره است
مرد دوزخ نیست هر کو آگه است
گفت اگر دوزخ شود همراه من
هفت دوزخ سوزد از یک آه من
آن دگر گفتش بر امید بهشت
باز گرد و توبه کن زین کار زشت
گفت چون یار بهشتیروی هست
گر بهشتی بایدم این کوی هست
آن دگر گفتش که از حق شرم دار
حق تعالی را به حق آزرم دار
گفت این آتش چو حق در من فکند
من به خود نتوانم از گردن فکند
آن دگر گفتش برو ساکن بباش
باز ایمان آور و مؤمن بباش
گفت جز کفر از من حیران مخواه
هرک کافر شد ازو ایمان مخواه
چون سخن در وی نیامد کارگر
تن زدند آخر بدان تیمار در
موجزن شد پردهٔ دلشان ز خون
تا چه آید خود ازین پرده برون
تُرک روز، آخر چو با زرین سپر
هندوی شب را به تیغ افکند سر،
روز دیگر کاین جهان پر غرور
شد چو بحر از چشمهٔ خور غرق نور،
شیخ خلوتساز کوی یار شد
با سگان کوی او در کار شد
معتکف بنشست بر خاک رهش
همچو مویی شد ز روی چون مهش
قرب ماهی، روز و شب در کوی او
صبر کرد از آفتاب روی او
عاقبت بیمار شد بیدلستان
هیچ برنگرفت سر زآن آستان
بود خاک کوی آن بت بسترش
بود بالین آستان آن درش
چون نبود از کوی او بگذشتنش
دختر آگه شد ز عاشق گشتنش
خویشتن را اعجمی کرد آن نگار
گفت ای شیخ از چه گشتی بیقرار
کی کنند، ای از شراب شرک مست
زاهدان در کوی ترسایان نشست؟
گر به زلفم شیخ اقرار آورد
هر دمش دیوانگی بار آورد
شیخ گفتش چون زبونم دیدهای
لاجرم دزدیده دل دزدیدهای
یا دلم ده باز یا با من بساز
در نیاز من نگر، چندین مناز
از سر ناز و تکبر درگذر
عاشق و پیر و غریبم درنگر
عشق من چون سرسری نیست ای نگار
یا سرم از تن ببر یا سر درآر
جان فشانم بر تو گر فرمان دهی
گر تو خواهی بازم از لب جان دهی
ای لب و زلفت زیان و سود من
روی و کویت مقصد و مقصود من
گه ز تاب زلف در تابم مکن
گه ز چشم مست در خوابم مکن
دل چو آتش، دیده چون ابر، از توام
بیکس و بییار و بیصبر، از توام
بی تو بر جانم جهان بفروختم
کیسه بین کز عشق تو بردوختم
همچو باران اشک میبارم ز چشم
زآن که بی تو چشم این دارم ز چشم
دل ز دست دیده در ماتم بماند
دیده رویت دید، دل در غم بماند
آنچه من از دیده دیدم کس ندید
وآنچه من از دل کشیدم کس ندید
از دلم جز خون دل حاصل نماند
خون دل تا کی خورم چون دل نماند
بیش ازین بر جان این مسکین مزن
در فتوح او لگد چندین مزن
روزگار من بشد در انتظار
گر بود وصلی، بیاید روزگار
هر شبی بر جان کمینسازی کنم
بر سر کوی تو جانبازی کنم
روی بر خاک درت، جان میدهم
جان به نرخ خاک، ارزان میدهم
چند نالم بر درت؟ در باز کن
یک دمم با خویشتن دمساز کن
آفتابی، از تو دوری چون کنم؟
سایهام، بی تو صبوری چون کنم؟
گرچه همچون سایهام از اضطراب
درجهم در روزنت چون آفتاب
هفت گردون را درآرم زیر پر
گر فرو آری بدین سرگشته، سر
میروم با خاک جان سوخته
ز آتش جانم جهانی سوخته
پای از عشق تو در گل مانده
دست از شوق تو بر دل مانده
میبرآید ز آرزویت جان ز من
چند باشی بیش از این پنهان ز من؟
دخترش گفت ای خرف از روزگار
ساز کافور و کفن کن، شرمدار
چون دمت سرد است دمسازی مکن
پیر گشتی، قصد دل بازی مکن
این زمان عزم کفن کردن تو را
بهترم آید که عزم من تو را
کی توانی پادشاهی یافتن؟
چون به سیری نان نخواهی یافتن
شیخ گفتش گر بگویی صد هزار
من ندارم جز غم عشق تو کار
عاشقی را چه جوان چه پیرمرد
عشق بر هر دل که زد تأثیر کرد
گفت دختر گر تو هستی مرد کار
چار کارت کرد باید اختیار
سجده کن پیش بت و قرآن بسوز
خمر نوش و دیده از ایمان بدوز
شیخ گفتا خمر کردم اختیار
با سهٔ دیگر ندارم هیچکار
بر جمالت خمر دانم خورد من
و آن سهٔ دیگر ندانم کرد من
گفت دختر گر درین کاری تو چست
دست باید پاکت از اسلام شست
هرکه او همرنگ یار خویش نیست
عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست
شیخ گفتش هرچه گویی آن کنم
وآنچه فرمایی به جان فرمان کنم
حلقه در گوش توام ای سیم تن
حلقهای از زلف در حلقم فکن
گفت برخیز و بیا و خمر نوش
چون بنوشی خمر ، آیی در خروش
شیخ را بردند تا دیر مغان
آمدند آنجا مریدان در فغان
شیخ الحق مجلسی بس تازه دید
میزبان را حسن بیاندازه دید
آتش عشق آب کار او ببرد
زلف ترسا روزگار او ببرد
ذرهای عقلش نماند و هوش هم
درکشید آن جایگه خاموش دم
جام می بستد ز دست یار خویش
نوش کرد و دل برید از کار خویش
چون به یک جا شد شراب و عشق یار
عشق آن ماهش یکی شد صد هزار
چون حریفی آبدندان دید شیخ
لعل او در حقه خندان دید شیخ،
آتشی از شوق در جانش فتاد
سیل خونین سوی مژگانش فتاد
بادهای دیگر گرفت و نوش کرد
حلقهای از زلف او در گوش کرد
قرب صد تصنیف در دین یاد داشت
حفظ قرآن را بسی استاد داشت
چون می از ساغر به ناف او رسید
دعوی او رفت و لاف او رسید
هرچه یادش بود، از یادش برفت
باده آمد عقل چون بادش برفت
خمر، هر معنی که بودش از نخست
پاک از لوح ضمیر او بشست
عشق آن دلبر بماندش صعبناک
هرچه دیگر بود کلی رفت پاک
شیخ چون شد مست، عشقش زور کرد
همچو دریا جان او پرشور کرد
آن صنم را دید می در دست و مست
شیخ شد یکبارگی آنجا ز دست
دل بداد از دست، از می خوردنش
خواست تا دستی کند در گردنش
دخترش گفت ای تو مرد کار نه
مدعی در عشق، معنی دار نه
گر قدم در عشق محکم دارییی
مذهب این زلف پر خم دارییی،
همچو زلفم نِه قدم در کافری
زآن که نبود عشق، کار سرسری
عافیت با عشق نبود سازگار
عاشقی را کفر سازد، یاد دار
اقتدا گر تو به کفر من کنی
با من این دم دست در گردن کنی
ور نخواهی کرد اینجا اقتدا
خیز رو، اینک عصا اینک ردا
شیخ عاشق گشته، کار افتاده بود
دل ز غفلت بر قضا بنهاده بود
آن زمان کاندر سرش مستی نبود
یک نفس او را سر هستی نبود
این زمان چون شیخ عاشق گشت مست
اوفتاد از پای و کلی شد ز دست
برنیامد با خود و رسوا شد او
مینترسید از کسی، ترسا شد او
بود می بس کهنه، در وی کار کرد
شیخ را سرگشته چون پرگار کرد
پیر را می کهنه و عشق جوان
دلبرش حاضر، صبوری کی توان؟
شد خراب آن پیر و شد از دست و مست
مست و عاشق چون بود؟ رفته ز دست
گفت بیطاقت شدم ای ماهروی
از من بیدل چه میخواهی بگوی
گر به هشیاری نگشتم بتپرست
پیش بت مصحف بسوزم مست مست
دخترش گفت این زمان مرد منی
خواب خوش بادت که در خورد منی
پیش ازین در عشق بودی خام خام
خوش بزی چون پخته گشتی والسلام
چون خبر نزدیک ترسایان رسید
کآن چنان شیخی ره ایشان گزید،
شیخ را بردند سوی دیر مست
بعد از آن گفتند تا زنار بست
شیخ چون در حلقهٔ زنار شد
خرقه آتش در زد و در کار شد
دل ز دین خویشتن آزاد کرد
نه ز کعبه نه ز شیخی یاد کرد
بعد چندین سال ایمان درست
این چنین نوباوه رویش باز شست
گفت خذلان قصد این درویش کرد
عشق ترسازاده کار خویش کرد
هرچه گوید بعد از این، فرمان کنم
زین بتر چه بود که کردم؟ آن کنم
روز هشیاری نبودم بت پرست
بت پرستیدم چو گشتم مست مست
بس کسا کز خمر ترک دین کند
بی شکی، امالخبایث این کند
شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند؟
هرچه گفتی کرده شد، دیگر چه ماند؟
خمر خوردم، بت پرستیدم ز عشق
کس مبیناد آنچه من دیدم ز عشق
کس چو من، از عاشقی شیدا شود؟
و آن چنان شیخی، چنین رسوا شود؟
قرب پنجه سال راهم بود باز
موج میزد در دلم دریای راز
ذرهای عشق از کمین درجست چست
برد ما را بر سر لوح نخست
عشق از این بسیار کردست و کند
خرقه با زنار کردست و کند
تختهٔ کعبه است ابجدخوان عشق
سرشناس غیب، سرگردان عشق
این همه خود رفت برگوی اندکی
تا تو کی خواهی شدن با من یکی؟
چون بنای وصل تو بر اصل بود
هرچه کردم بر امید وصل بود
وصل خواهم و آشنایی یافتن
چند سوزم در جدایی یافتن؟
باز دختر گفت ای پیر اسیر
من گران کابینم و تو بس فقیر
سیم و زر باید مرا ای بیخبر
کی شود بیسیم و زر کارت به سر؟
چون نداری تو، سر خود گیر و رو
نفقهای بستان ز من ای پیر و رو
همچو خورشید سبکرو فرد باش
صبر کن مردانهوار و مرد باش
شیخ گفت ای سروقدِ سیمبر
عهد نیکو میبری الحق به سر
کس ندارم جز تو ای زیبا نگار
دست ازین شیوه سخن آخر بدار
هر دم از نوع دگر اندازیَم
در سر اندازی و سر اندازیَم
خون تو بی تو بخوردم هرچه بود
در سر و کار تو کردم هرچه بود
در ره عشق تو هر چم بود شد
کفر و اسلام و زیان و سود شد
چند داری بیقرارم ز انتظار
تو ندادی این چنین با من قرار
جملهٔ یاران من برگشتهاند
دشمن جان من سرگشتهاند
تو چنین، وایشان چنان، من چون کنم؟
نه مرا دل ماند و نه جان، چون کنم؟
دوستتر دارم من ای عیسیسرشت
با تو در دوزخ که بی تو در بهشت
عاقبت چون شیخ آمد مرد او
دل بسوخت آن ماه را از درد او
گفت کابین را کنون ای ناتمام
خوکوانی کن مرا سالی مدام
تا چو سالی بگذرد، هر دو به هم
عمر بگذاریم در شادی و غم
شیخ از فرمان جانان سرنتافت
کآن که سر تافت او ز جانان، سر نیافت
رفت پیر کعبه و شیخ کبار
خوکوانی کرد سالی اختیار
در نهاد هر کسی صد خوک هست
خوک باید کشت یا زنار بست
تو چنان ظن میبری ای هیچ کس
کاین خطر آن پیر را افتاد بس؟
در درون هر کسی هست این خطر
سر برون آرد چو آید در سفر
تو ز خوک خویش اگر آگه نهای
سخت معذوری که مرد ره نهای
گر قدم در ره نهی چون مرد کار
هم بت و هم خوک بینی صد هزار
خوک کش، بت سوز، در سودای عشق
ورنه همچون شیخ شو رسوای عشق
همنشینانش چنان درماندند
کز فرو ماندن به جان درماندند
چون بدیدند آن گرفتاری او
بازگردیدند از یاری او
جمله از شومی او بگریختند
در غم او خاک بر سر ریختند
بود یاری در میان جمع، چست
پیش شیخ آمد که ای در کار سست
میرویم امروز سوی کعبه باز
چیست فرمان؟ باز باید گفت راز
یا همه همچون تو ترسایی کنیم
خویش را محراب رسوایی کنیم
این چنین تنهات نپسندیم ما
همچو تو زنار بربندیم ما
یا چو نتوانیم دیدت هم چنین
زود بگریزیم بیتو زین زمین
معتکف در کعبه بنشینیم ما
دامن از هستیت در چینیم ما
شیخ گفتا جان من پر درد بود
هر کجا خواهید باید رفت زود
تا مرا جانست، دیرم جای بس
دختر ترسام جان افزای بس
میندانید، ارچه بس آزادهاید
زآن که اینجا کار ناافتادهاید
گر شما را کار افتادی دمی
همدمی بودی مرا در هر غمی
باز گردید ای رفیقان عزیز
میندانم تا چه خواهد بود نیز
گر ز ما پرسند، برگویید راست
کآن ز پا افتاده سرگردان کجاست
چشم پر خون و دهن پر زهر ماند
در دهان اژدهای قهر ماند
هیچ کافر در جهان ندهد رضا
آنچه کرد آن پیر اسلام از قضا
روی ترسایی نمودندش ز دور
شد ز عقل و دین و شیخی ناصبور
زلف او چون حلقه در حلقش فکند
در زفان جملهٔ خلقش فکند
گر مرا در سرزنش گیرد کسی
گو درین ره این چنین افتد بسی
در چنین ره کآن نه بن دارد نه سر
کس مبادا ایمن از مکر و خطر
این بگفت و روی از یاران بتافت
خوکوانی را سوی خوکان شتافت
بس که یاران از غمش بگریستند
گه ز دردش مرده گه میزیستند
عاقبت رفتند سوی کعبه باز
مانده جان در سوختن، تن در گداز
شیخشان در روم تنها مانده
داده دین در راه ترسا مانده
وآنگه ایشان از حیا حیران شده
هر یکی در گوشهای پنهان شده
شیخ را در کعبه یاری چست بود
در ارادت دست از کل شست بود
بود بس بیننده و بس راهبر
زو نبودی شیخ را آگاهتر
شیخ چون از کعبه شد سوی سفر
او نبود آنجایگه حاضر مگر
چون مرید شیخ باز آمد به جای
بود از شیخش تهی خلوتسرای
باز پرسید از مریدان حال شیخ
باز گفتندش همه احوال شیخ
کز قضا او را چه بار آمد به بر
وز قدر او را چه کار آمد به سر
موی ترسایی به یک مویش ببست
راه بر ایمان به صد سویش ببست
عشق میبازد کنون با زلف و خال
خرقه گشتش مخرقه، حالش محال
دست کلی بازداشت از طاعت او
خوکوانی میکند این ساعت او
این زمان آن خواجهٔ بسیار درد
بر میان زنار دارد چار کرد
شیخ ما گرچه بسی در دین بتاخت
از کهن گبریش مینتوان شناخت
چون مرید آن قصه بشنود، از شگفت
روی چون زر کرد و زاری درگرفت
با مریدان گفت ایتر دامنان
در وفاداری نه مرد و نه زنان
یار کار افتاده باید صد هزار
یار ناید جز چنین روزی به کار
گر شما بودید یار شیخ خویش
یاری او از چه نگرفتید پیش؟
شرمتان باد، آخر این یاری بود؟
حق گزاری و وفاداری بود؟
چون نهاد آن شیخ بر زنار دست
جمله را زنار میبایست بست
از برش عمدا نمیبایست شد
جمله را ترسا همیبایست شد
این نه یاری و موافق بودنست
کآنچه کردید از منافق بودنست
هرکه یار خویش را یاور شود
یار باید بود اگر کافر شود
وقت ناکامی توان دانست یار
خود بود در کامرانی صد هزار
شیخ چون افتاد در کام نهنگ
جمله زو بگریختید از نام و ننگ
عشق را بنیاد بر بدنامی است
هرک ازین سر سرکشد، از خامی است
جمله گفتند آنچه گفتی بیش ازین
بارها گفتیم با او پیش ازین
عزم آن کردیم تا با او به هم
هم نفس باشیم در شادی و غم
زهد بفروشیم و رسوایی خریم
دین براندازیم و ترسایی خریم
لیک روی آن دید شیخ کارساز
کز بر او یک به یک گردیم باز
چون ندید از یاری ما شیخ سود
بازگردانید ما را شیخ زود
ما همه بر حکم او گشتیم باز
قصه برگفتیم و ننهفتیم راز
بعد از آن اصحاب را گفت آن مرید
گر شما را کار بودی بر مزید
جز در حق نیستی جای شما
در حضورستی سرا پای شما
در تظلم داشتن در پیش حق
هر یکی بردی از آن دیگر سبق
تا چو حق دیدی شما را بیقرار
بازدادی شیخ را بیانتظار
گر ز شیخ خویش کردید احتراز
از در حق از چه میگردید باز؟
چون شنیدند آن سخن، از عجز خویش
برنیاوردند یک تن سر ز پیش
مرد گفت اکنون ازین خجلت چه سود؟
کار چون افتاد برخیزیم زود
لازم درگاه حق باشیم ما
در تظلم خاک میپاشیم ما
پیرهن پوشیم از کاغذ همه
در رسیم آخر به شیخ خود همه
جمله سوی روم رفتند از عرب
معتکف گشتند پنهان روز و شب
بر در حق هر یکی را صد هزار
گه شفاعت گاه زاری بود کار
همچنان تا چل شبانروز تمام
سر نپیچیدند هیچ از یک مقام
جمله را چل شب نه خور بود و نه خواب
هم چو شب چل روز نه نان و نه آب
از تضرع کردن آن قوم پاک
در فلک افتاد جوشی صعبناک
سبزپوشان در فراز و در فرود
جمله پوشیدند از آن ماتم کبود
آخرالامر آن که بود از پیش صف
آمدش تیر دعا اندر هدف
بعد چل شب آن مرید پاکباز
بود اندر خلوت از خود رفته باز
صبحدم بادی درآمد مشکبار
شد جهان کشف بر دل آشکار
مصطفی را دید میآمد چو ماه
در بر افکنده دو گیسوی سیاه
سایهٔ حق آفتاب روی او
صد جهان جان وقف یک یک موی او
میخرامید و تبسم مینمود
هرکه میدیدش در او گم مینمود
آن مرید آن را چو دید از جای جست
کای نبی الله دستم گیر دست
رهنمای خلقی، از بهر خدای
شیخ ما گمراه شد راهش نمای
مصطفی گفت ای به همت بس بلند
رو که شیخت را برون کردم ز بند
همت عالیت کار خویش کرد
دم نزد تا شیخ را در پیش کرد
در میان شیخ و حق از دیرگاه
بود گردی و غباری بس سیاه
آن غبار از راه او برداشتم
در میان ظلمتش نگذاشتم
کردم از بحر شفاعت شبنمی
منتشر بر روزگار او همی
آن غبار اکنون ز ره برخاستست
توبه بنشسته گنه برخاستست
تو یقین میدان که صد عالم گناه
از تف یک توبه برخیزد ز راه
بحر احسان چون درآید موجزن
محو گرداند گناه مرد و زن
مرد از شادی آن مدهوش شد
نعرهای زد کآسمان پرجوش شد
جملهٔ اصحاب را آگاه کرد
مژدگانی داد و عزم راه کرد
رفت با اصحاب گریان و دوان
تا رسید آنجا که شیخ خوکوان
شیخ را میدید چون آتش شده
در میان بیقراری خوش شده
هم فکنده بود ناقوس مغان
هم گسسته بود زنار از میان
هم کلاه گبرکی انداخته
هم ز ترسایی دلی پرداخته
شیخ چون اصحاب را از دور دید
خویشتن را در میان بینور دید
هم ز خجلت جامه بر تن چاک کرد
هم به دست عجز بر سر خاک کرد
گاه چون ابر اشک خونین میفشاند
گاه دست از جان شیرین میفشاند
گه ز آهش پردهٔ گردون بسوخت
گه ز حسرت در تن او خون بسوخت
حکمت اسرار قرآن و خبر
شسته بودند از ضمیرش سر به سر
جمله با یاد آمدش یکبارگی
باز رست از جهل و از بیچارگی
چون به حال خود فرو نِگریستی
در سجود افتادی و بگریستی
همچو گل در خون چشم آغشته بود
وز خجالت در عرق گم گشته بود
چون بدیدند آنچنان اصحابناش
مانده در اندوه و شادی مبتلاش
پیش او رفتند سرگردان همه
وز پی شکرانه جان افشان همه
شیخ را گفتند ای پیبرده راز
میغ شد از پیش خورشید تو باز
کفر برخاست از ره و ایمان نشست
بت پرست روم شد یزدان پرست
موج زد ناگاه دریای قبول
شد شفاعتخواه کار تو، رسول
این زمان شکرانه عالم عالمست
شکر کن حق را چه جای ماتمست
منت ایزد را که در دریای قار
کرده راهی همچو خورشید آشکار
آن که داند کرد روشن را سیاه
توبه داند داد با چندین گناه
آتش توبه چو بر اَفروزد او
هرچه باید جمله بر هم سوزد او
قصه کوته میکنم، آن جایگاه
بودشان القصه حالی عزم راه
شیخ غسلی کرد و شد در خرقه باز
رفت با اصحاب خود سوی حجاز
دید از آن پس دختر ترسا به خواب
کاوفتادی در کنارش آفتاب
آفتاب آنگاه بگشادی زبان
کز پی شیخت روان شو این زمان
مذهب او گیر و خاک او بباش
ای پلیدش کرده، پاک او بباش
او چو آمد در ره تو بیمجاز
در حقیقت تو ره او گیر باز
از رهش بردی، به راه او درآی
چون به راه آمد، تو همراهی نمای
رهزنش بودی بسی، همره بباش
چند ازین بیآگهی؟ آگه بباش
چون درآمد دختر ترسا ز خواب
نور میداد از دلش چون آفتاب
در دلش دردی پدید آمد عجب
بیقرارش کرد آن درد از طلب
آتشی در جان سرمستش فتاد
دست در دل زد، دل از دستش فتاد
میندانست او که جان بیقرار
در درون او چه تخم آورد بار
کار افتاد و نبودش همدمی
دید خود را در عجایب عالمی
عالمی کآنجا نشان راه نیست
گنگ باید شد، زفان را راه نیست
در زمان آن جملگی ناز و طرب
همچو باران زو فروریخت ای عجب
نعره زد، جامهدران بیرون دوید
خاک بر سر در میان خون دوید
با دل پردرد و شخص ناتوان
از پی شیخ و مریدان شد دوان
هم چو ابر غرقه در خوی میدوید
پای داد از دست، بر پی میدوید
میندانست او که در صحرا و دشت
از کدامین سوی میباید گذشت
عاجز و سرگشته مینالید خوش
روی خود در خاک میمالید خوش
زار میگفت ای خدای کارساز
عورتیام مانده از هر کار باز
مرد راه چون تویی را ره زدم
تو مزن بر من که بی آگه زدم
بحر قهاریت را بنشان ز جوش
میندانستم، خطا کردم، بپوش
هرچه کردم، بر من مسکین مگیر
دین پذیرفتم، مرا تو دست گیر
میبمیرم از کسم یاریم نیست
حصه از عزت به جز خواریم نیست
شیخ را اعلام دادند از درون
کآمد آن دختر ز ترسایی برون
آشنایی یافت با درگاه ما
کارش افتاد این زمان در راه ما
باز گرد و پیش آن بت باز شو
با بت خود همدم و همساز شو
شیخ حالی بازگشت از ره چو باد
باز شوری در مریدانش فتاد
جمله گفتندش ز سر بازت چه بود؟
توبه و چندین تک و تازت چه بود؟
بار دیگر عشقبازی میکنی؟
توبهای بس نانمازی میکنی؟
حال دختر شیخ با ایشان بگفت
هرکه آن بشنود ترک جان بگفت
شیخ و اصحابش ز پس رفتند باز
تا شدند آنجا که بود آن دلنواز
زرد میدیدند چون زر روی او
گم شده در گَردِ ره، گیسوی او
برهنهپای و دریدهجامه، پاک
بر مثال مردهای بر روی خاک
چون بدید آن ماه شیخ خویش را
غشی آورد آن بت دلریش را
چون ببرد آن ماه را در غش خواب
شیخ بر رویش فشاند از دیده آب
چون نظر افکند بر شیخ آن نگار
اشک میبارید چون ابر بهار
دیده بر عهد وفای او فکند
خویشتن در دست و پای او فکند
گفت از تشویر تو جانم بسوخت
بیش ازین در پرده نتوانم بسوخت
برفکن این پرده تا آگه شوم
عرضه کن اسلام تا با ره شوم
شیخ بر وی عرضهٔ اسلام داد
غلغلی در جملهٔ یاران فتاد
چون شد آن بتروی از اهل عیان
اشک باران، موجزن شد در میان
آخر الامر آن صنم چون راه یافت
ذوق ایمان در دل آگاه یافت
شد دلش از ذوق ایمان بیقرار
غم درآمد گِرد او بی غمگسار
گفت شیخا طاقت من گشت طاق
من ندارم هیچ طاقت در فِراق
میروم زین خاکدان پُر صُداع
الوداع ای شیخ عالم الوداع
چون مرا کوتاه خواهد شد سخُن
عاجزم، عفوی کن و خصمی مکن
این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند
نیم جانی داشت بر جانان فشاند
گشت پنهان آفتابش زیر میغ
جان شیرین زو جدا شد ای دریغ
قطرهای بود او درین بحر مجاز
سوی دریای حقیقت رفت باز
جمله چون بادی ز عالم میرویم
رفت او و ما همه هم میرویم
زین چنین افتد بسی در راه عشق
این، کسی داند که هست آگاه عشق
هرچه میگویند در ره، ممکن است
رحمت و نومید و مکر و ایمن است
نفس، این اسرار نتواند شنود
بی نصیبه گوی نتواند ربود
این یقین از جان و دل باید شنید
نه به نفس آب و گِل باید شنید
جنگ دل با نفس هر دم سخت شد
نوحهای در ده که ماتم سخت شد


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: حکایت شیخ سمعان درباره یک شیخ معنیدار به نام شیخ صنعان است که سالها در حرم به عبادت و تربیت مریدان میپردازد. در سفر به روم، عشق غیرمنتظرهای به دختری ترسا پیدا میکند که او را از مسیر ایمان و دین منحرف میسازد. شیخ در وسوسههای عشق دچار تردید و سردرگمی میشود و حتی دوستانش را نیز از خود میراند. در نهایت، با ورود دختر ترسا به سرنوشت شیخ و مریدانش، داستان به توبه و بازگشت به اصل خویش میانجامد. این اثر به بررسی عمیق احساسات انسانی، عشق و ایمان میپردازد و نشان میدهد چگونه عشق میتواند فرد را به بیراهه بکشاند، اما در عین حال راه بازگشت نیز وجود دارد.
هوش مصنوعی: شیخ صَنعان، عالم و سالخوردهای بود که در زمان خود برجستهترین و کاملترین فرد به حساب میآمد و حقیقتاً از هر آنچه دربارهٔ او بگویم، بیشتر و برتر بود.
هوش مصنوعی: شیخ صَنعان پنجاه سال در حرم مشغول بود و در این مدت چهارصد مرید کامل داشت.
هوش مصنوعی: هر مرید که به مقام شیخ سمعان نزدیک بود، جای تعجب است که از تلاش و کنارهگیری (ریاضت) هرگز خسته نمیشد و در تمام روز و شب، مشغول به این کار بود.
هوش مصنوعی: او هم دانش و هم عمل را توأم با هم داشت و هم چیزهای آشکار و هم چیزهای پنهان را میدانست.
هوش مصنوعی: او به قدری در اعمال دینی خود تلاش میکرد که به جای یک بار انجام حج (قرب پنجاه حج)، به اندازه یک عمر عمره (سفر به مکه برای انجام مناسک) انجام میداد.
هوش مصنوعی: او در عبادتها و روزهها حد و اندازهای نداشت و هیچ سنتی را هم ترک نکرد.
هوش مصنوعی: پیشوایان که در برابر او (شیخ سمعان) آمدند، بدون توجه به خود و هویت فردیشان، به خاطر مقام او و به منظور رسیدن به حقیقت و معنویت، حضور یافتند.
هوش مصنوعی: مرد معنوی با قدرتهای فوقالعاده و کرامات خود، موهایش را به خاطر میکَند و از حالتی دنیوی به سوی حالتی معنوی و روحانی میرسد.
هوش مصنوعی: هر کسی که دچار بیماری و ضعف میشود، از وجود او (شیخ سمعان) تندرستی و بهبودی میگیرد.
هوش مصنوعی: در میان مردم به طور کلی، شخصی وجود داشت که در شادی و غم برای دیگران الگو و سرمشق بود و در عالم، نشانهای معروف و شناختهشده به شمار میرفت.
هوش مصنوعی: او با اینکه خود را پیشوای دوستانش میدانست، اما چند شب در خواب دید که به گونهای دیگر به سر میبرد.
هوش مصنوعی: تو در حالی که در حرم، به سجده بر بتی در روم مشغول بودی، از مقام و جایگاه خود پایین افتادهای و این رویهٔ تو همیشه ادامه داشته است.
هوش مصنوعی: زمانی که بیدار جهان (شیخ سمعان) این خواب را دید، با نگرانی و افسوس گفت: ای وای، چه دردناک است که این زمان را میبینم.
هوش مصنوعی: یوسف توفیق، به معنای نیکی و موفقیت، درگیر مشکلات و سختیها شد و به چاه افتاد. راه رسیدن به موفقیت، با موانع دشوار و چالشهای زیادی مواجه است.
هوش مصنوعی: من نمیدانم تا چه زمانی این غم مرا آزار میدهد، هر چند گفتم که اگر بخواهم جانم را ترک کنم، باید به ایمان دست یابم.
هوش مصنوعی: هیچ فردی بر روی زمین نیست که در مسیر زندگیاش، راهی را برای دستیابی به هدف و مقصود نداشته باشد.
هوش مصنوعی: اگر آن مانع (عقبه) را بردارد و در این مکان توقف نکند، راهش روشن میشود و به مقام و منزلت بالاتری میرسد.
هوش مصنوعی: اگر کسی در پشت آن گذرگاه بماند، به خاطر عواقب کارهایش، راه برای او طولانی خواهد شد.
هوش مصنوعی: پیرِ اوستاد ناگهان به مریدانش گفت که کارش به مشکل خورده و دچار چالش شده است.
هوش مصنوعی: باید هر چه سریعتر به سوی روم رفت تا این موضوع و معانی پنهان آن هر چه زودتر روشن شود.
هوش مصنوعی: چهارصد مرد پیرو و معتبر، به همراه او در سفر به روم حرکت کردند و از او پیروی کردند.
هوش مصنوعی: این بیت توصیف میکند که آن مردان مرید به قدری شگفتزده شده بودند که به سجده و طواف از کعبه تا دورترین نقاط روم مشغول بودند و تمام بدنشان در این حالت روحانی و حیرتانگیز بود.
هوش مصنوعی: بهطور تصادفی دختری زیبا و خوشمنظر را دیدند که بر بالای تپهای نشسته است.
هوش مصنوعی: دختری مؤمن و دارای ویژگیهای معنوی در راه خدا، دانشی عمیق و شناختی از او دارد.
هوش مصنوعی: در آسمان زیبایی، درخشش و جلوهای وجود دارد که مانند آفتابی جاودانه است و هیچگاه از بین نمیرود.
هوش مصنوعی: آفتاب از حسادت به زیبایی چهره او، رنگش زردتر شده است و این نشاندهنده شدت عشق و شیفتگی عاشقان در مسیر اوست.
هوش مصنوعی: هر کسی که دلش را به زلف آن معشوق بسپارد، به خاطر خیال و تصویری که از زلف او در ذهن دارد، خود را به زنجیر عشق او میکشد.
هوش مصنوعی: هر کسی که جانش را برای جمال آن معشوق فدای او کرد و قدم در راه عشق او گذاشت، سر خود را برای رسیدن به عشق او تقدیم کرد و از مسیر زندگیاش منحرف شد.
زیباییِ سیاهفام و پیچیدهی زلفِ آن دختر، چنان قدرتمند است که حتی فضایِ روشن و آشنای روم را هم به سرزمینی تاریک، غریب و فتنه انگیز (مانند هند) بدل کرد.
هوش مصنوعی: چشمان او برای عاشقان جذابیت و فریبندگی دارند و ابروهایش به قدری زیبا و خوشفرم هستند که مانند طاقهای باشکوه میباشند.
هوش مصنوعی: وقتی چشمش به عاشقانش میافتد، جان آنها را با ناز و فریب خود به چنگ میآورد.
هوش مصنوعی: ابروهای او مانند قوس هلالی بر پیشانیاش بود و افرادی در زیر سایهی آن به تماشای او نشسته بودند.
ابروهای کمانشکلِ آن دختر، دروازهای است بر صورتِ درخشانش؛ و چشمانِ او با همان نگاهِ بهظاهر انسانیاش، جانِ صدها نفر را همچون شکارچی، بیدرنگ در دام میاندازد. زیباییِ او در اینجا، تلهای مرگبار برای عقل و جانِ عاشقان است
هوش مصنوعی: زیبایی چهرهٔ او در زیر موهای فرارش مانند آتشی سرخ و جاندار است که درخشندگی خاصی دارد.
هوش مصنوعی: لبهای سرخ او همچون لعل (یاقوت) گرم و سرشار بودند و جهانی از عشق و تشنگی به آنها نیازمند بود، در حالی که چشمان مستش به قدری زیبا بودند که هزاران حسرت و ناکامی را به همراه داشتند.
هوش مصنوعی: گفتند که چون بر دهان او (شیخ سمعان) راهی نیست، هر کسی که از او چیزی میگوید، آگاه نیست و نمیداند.
هوش مصنوعی: دهان او به اندازهٔ سوزن کوچکتر و بسته است و بر تنش زنجیری (زنار) مانند زلفش به دور کمرش است.
هوش مصنوعی: او در زنخدانش مانند چاهی از نقره دارد و سخنانش به لطافت و زیبایی عیسی (که نماد روحانیت و کلام دلنشین است) جان و زندگی دارد.
هوش مصنوعی: بسیاری از دلها مانند دل یوسف به خاطر او غرق در غم و داغ شدهاند، زیرا او به شکست و سقوط دچار شده است.
هوش مصنوعی: دختر ترسا (دختر یوسف) مویی داشت که همچون گوهری به رنگ آفتاب میدرخشید و بر سرش برقعی (روسری) سیاه بود که صورتش را پوشانده بود.
هوش مصنوعی: دختر ترسا (دختر یک کافر) وقتی برقع را برداشت، به همان اندازه که شیخ (شیخ سمعان) مشتاق او بود، عشقی آتشین در دل او افروخت.
هوش مصنوعی: وقتی که بتروی ترسا، چهرهاش را از زیر برقع آشکار کرد، به قدری زیبایی داشت که صد زنار (حلقه) از یک تار موی او میساخت.
هوش مصنوعی: هرچند شیخ سمعان (که در اینجا به عنوان مردی عارف و حکیم معرفی شده) به جلو نگریست و مراقب بود، اما عشق به آن دختر زیبا (بتروی) کار خود را کرده و او را به شدت تحت تأثیر قرار داد.
هوش مصنوعی: عشق و خواهش شیخ سمعان تمامی وجودش را از او گرفته و جانش را به طور کامل تحت تأثیر قرار داده است، به طوری که دیگر هیچ ارادهای ندارد و به زیر پای معشوق افتاده است.
هوش مصنوعی: تمام داشتههای او به کلی نابود شد و آتش عشق به جانش همچون دود پراکنده گردید.
هوش مصنوعی: عشق دختر (به معنای عشق نافرجام و ناامیدکننده) جان او را تسخیر و غارت کرد و با زلفهایش، ایمان او را به کفر (کفر به عشق یا عدم ایمان به آن) تبدیل کرد.
هوش مصنوعی: شیخ، ایمان را به مردم داد و از آنها ترس و ناامنی را خرید. او زندگی راحت و آسوده را به قیمت رسوایی و آبرو خرید.
هوش مصنوعی: عشق بر جان و دل او غلبه پیدا کرد، تا جایی که او از دل ناامید شده و از جان سیر شده است.
هوش مصنوعی: وقتی که دین و ایمان از بین رفت، دیگر دل به چه چیزی خوش باشد؟ عشق میتواند آدمی را به سختی بیاندازد و کارهای دشواری را ایجاد کند.
هوش مصنوعی: وقتی مریدان شیخ سمعان این حال زار او را دیدند، همه فهمیدند که کارشان خراب شده است.
هوش مصنوعی: مریدان شیخ سمعان در کار او به شدت گیج و حیران شدند و از شدت ناراحتی و آشفتگی به زمین افتادند و سردرگم شدند.
هوش مصنوعی: بسیار به او پند دادند، اما هیچ فایدهای نداشت؛ چون او آنگونه بود که بود، بهتر شدنش ممکن نبود.
هوش مصنوعی: هر کسی که به او نصیحت کنند و مشاوره بدهند، حرفشنوی ندارد؛ زیرا او به خاطر درد و رنجی که دارد، هیچ درمانی نمیتواند برایش مؤثر باشد.
هوش مصنوعی: عاشق آشفته هرگز به فرمان کسی گوش نمیدهد، چون کسی که دردش شدید است، هیچ درمانی را نمیپذیرد.
هوش مصنوعی: تا وقتی که شب فرا نرسیده، روز طولانی به نظر میرسد و او با بهت و شگفتی به چشمانداز نگاه میکند و دهانش از تعجب باز مانده است.
هوش مصنوعی: وقتی شب تاریک شد، مانند تیرهرویی و بدی، حقیقت در زیر گناه و کفر پنهان میماند.
هوش مصنوعی: هر نوری که در آن شب درخشید، از دل آن پیر غمزده و اندوهگین سر چشمه میگرفت.
هوش مصنوعی: عشق او در آن شب به شدت افزایش یافت و به همین دلیل ناگهان از خود بیخود شد.
هوش مصنوعی: در اثر شدت عشق، او هم از خود بیخود شد و هم از دنیای اطرافش غافل گردید، به گونهای که خود را ناامید دانسته و با حالتی سوگوار به سرزنش خویش پرداخته است.
هوش مصنوعی: او در یک لحظه نه خواب میبیند و نه آرامش دارد؛ به خاطر عشق میلرزد و ناله میکند.
هوش مصنوعی: گفت ای پروردگارا، آیا امشب روز نمیشود؟ یا آیا نور شمع آسمان (ستارهها) خاموش نیست و روشنایی نداریم؟
هوش مصنوعی: من سالها در شبهای طولانی و سختی به ریاضت (نفسکشی و تمرین روحانی) پرداختهام، اما در این شبها کسی به حال من توجه نمیکند و خود را نشان نمیدهد.
هوش مصنوعی: از شدت سوختن و رنج، خواب از من گرفته شده و فقط احساس درد و اندوه در دلم باقی مانده است.
هوش مصنوعی: مانند شمع، سوختن و سوزش من باعث شده است که شب در حال آتش زدن من باشد و روز نیز به همین صورت به من آسیب میزند.
هوش مصنوعی: شب را در دل خود پر از غم و اندوه میبینم و مانند کسی که در خون خویش غوطهور شده باشد، تا سر در این احساس غرق شدهام.
هوش مصنوعی: هر لحظه در شب مانند صد بار حمله به من میشود و نمیدانم روز چه بر سرم خواهد آورد.
هوش مصنوعی: هر کسی که یک شب مانند این شب را تجربه کرده باشد، روز و شبهای او باعث رنج و درد جگرش شده است.
هوش مصنوعی: من مدت زیادی را در عذاب و ناراحتی سپری کردهام و در حقیقت، حالتی از اضطراب و بیقراری دارم که امشب به اوج خود رسیده است.
هوش مصنوعی: من در روزهای گذشته به کار و تلاش مشغول بودهام تا امروز شب را با آرامش بگذرانم.
هوش مصنوعی: خداوندا، آیا امشب شب خواهد بود و روز نمیشود؟ آیا چراغ آسمان (خورشید) نخواهد درخشید؟
هوش مصنوعی: خداوندا، آیا این نشانههای زیادی که امشب مشاهده میشود، به خاطر این است که امشب روز قیامت است؟
هوش مصنوعی: یا اینکه به خاطر آه من شمع آسمان خاموش شد، یا از شرم عشق محبوبم خود را در پرده پنهان کرد.
هوش مصنوعی: شب بسیار طولانی و تاریک است، همانند موی او که سیاه است، و اگر او در کنار من نبود، من بارها و بارها جان میدادم.
هوش مصنوعی: شبی را که در آن میسوزم، از اشتیاق و عشق، نمیتوانم تحمل دلهره و جنجال عاشقانه را داشته باشم.
هوش مصنوعی: عمر چه به سر رفته است که بگذارم به یاد غم و اندوه دیگران بنشینم یا خودم را در اندوه و فراق غمخوار کنم؟
هوش مصنوعی: صبر کجاست که با آن برای خودم تلاش کنم یا همچون مردان قوی، بار سنگینی را به دوش ببرم؟
هوش مصنوعی: بخت (سرنوشت) کجاست تا تصمیم من را برای بیدار شدن از خواب غفلت بگیرد یا در عشق او به من کمک کند؟
هوش مصنوعی: عقل کجاست تا من بتوانم دانش را به دست آورم، یا به وسیلهٔ تدبیر و فریب عقل، آن را به خود جلب کنم.
هوش مصنوعی: این بیت به دنبال دلیلی برای داشتن تلاش و جستوجو است. سخن از دست است که در اینجا به معنای تلاش و عمل است، و شاعر میپرسد که کجاست این دست تا بتواند یا خود را به خاک بیفکند و در راه عشق و دلدادگی تلاشی کند، یا اینکه از دل مشکلات و مصائب برخیزد و چارهای بیندیشد.
هوش مصنوعی: کجایند پای یار تا در مسیر او بگردم؟ کجایند چشمانم تا دوباره چهره یار را ببینم؟
هوش مصنوعی: دوست کجاست تا دل را در یک غم بسپارم؟ و دستان کیست تا یک لحظه دستانم را بگیرد؟
هوش مصنوعی: میپرسم از خودم که قدرت و نیرویی کجاست تا بتوانم ناله و زاری کنم؟ و عقل و درک کجاست که بتوانم به حالت هشیاری برگردم؟
هوش مصنوعی: عقل، صبر و یار (دوست) همه از دست رفتهاند و به دنبال آن، شاعر به شدت از عشقش، دردش و وضعیتی که در آن قرار دارد، نالان است و نمیداند چه بر سرش آمده است.
هوش مصنوعی: دوستان او به خاطر ناراحتی و اندوهش در آن شب دور هم جمع شدند تا او را دلداری دهند.
هوش مصنوعی: یاران به شیخ سمعان میگویند: ای بزرگوار، برخیز و این دلشوره و نگرانی را با غسل (شستشو و تطهیر) از خود دور کن.
هوش مصنوعی: شیخ میگوید: امشب به خاطر غم و درد درونم، بارها خود را شستوشو دادهام، اما تو از این احساسات عمیق من بیخبری.
هوش مصنوعی: هدهد به شیخ میگوید: در حالتی که تو به ذکر و دعا مشغول هستی، چرا تسبیح خود را گم کردهای؟ چگونه میتوانی کارهای خود را بدون تسبیح درست کنی؟
هوش مصنوعی: گفت که من تسبیحم را از دست انداختهام تا بتوانم گرهام را محکم کنم.
هوش مصنوعی: یکی دیگر گفت: ای پیرِ کهن! اگر خطایی مرتکب شدهای، توبه کن.
هوش مصنوعی: هدهد میگوید که من از رعایت نکردن احترام به ناموس (زن و خانواده) توبه کردهام و اکنون در شرایطی هستم که به عنوان یک فرد تائب (توبهکننده) از نظر اخلاقی و عرفانی به شیخ (معلم یا راهنما) نزدیک شده و در وضعیت خاصی قرار دارم.
هوش مصنوعی: دانای راز (هدهد) به شیخ سمعان میگوید که خود را جمع و جور کند و در نماز حاضر شود، به این معنا که باید تمرکز و توجه خود را به عبادت معطوف کند.
هوش مصنوعی: گفت کجا جایگاه عبادت آن معشوق است؟ زیرا برای من غیر از نماز هیچ کار دیگری اهمیت ندارد.
هوش مصنوعی: شخصی دیگر گفت: تا کی در این افکار و گفتوگوها بمانی؟ برخیز و در خلوتی فقط برای خدا، سجده کن.
هوش مصنوعی: شخصی بیان میکند که اگر محبوب زیبا و معشوق من در اینجا حضور دارد، باید در مقابل زیبایی او سجده کرد.
هوش مصنوعی: آن شخص دیگر گفت آیا پشیمانی تو حقیقی نیست؟ آیا یک لحظه هم دردی از ایمان خود احساس نکردهای؟
هوش مصنوعی: او میگوید هیچکس بیشتر از من پشیمان نیست، بنابراین چرا از قبل عاشق نبودهام؟
هوش مصنوعی: هدهد به شیخ سمعان میگوید که دیو (نیروی منفی) ناگهانی بر دل تو تیر ناامیدی و شکست فرود آورد و تو را دچار این حال کرد.
هوش مصنوعی: هدهد میگوید که دیوی که بر سر راه ما میایستد، هر بار با چالاکی و زیبایی ضربه میزند، پس تو هم باید مانند او با زور و زیبایی عمل کنی.
هوش مصنوعی: دیگری به او گفت که هر کسی که آگاه شود، میگوید این مرد پیر (شیخ سمعان) به این صورت گمراه شده است.
هوش مصنوعی: گفت من از مسائل شهرت و ننگ آزاد هستم و برای نشان دادن صداقت و بیریاییام شیشهٔ تزویر را با سنگ شکستم.
هوش مصنوعی: یکی از دوستان به او گفت که دوستان قدیمیاش از او ناراحت هستند و دلشان از جدایی و ناراحتی به دو نیم شده است.
هوش مصنوعی: هدهد میگوید وقتی ترسا (عیسوی) بچهای شاد و خوشدل است، دلش از نگرانی و رنجهای دیگران بیخبر و غافل است.
هوش مصنوعی: او به دیگری گفت که با دوستان همراهی کن تا امشب به سمت کعبه برویم.
هوش مصنوعی: گفت اگر کعبه وجود نداشته باشد، پس دیر (معنای نمادین عبادت) نیز ارزش ندارد. من در مکان عبادت (دیر) به نشانهٔ دانش و آگاهی خود مست و غافل هستم.
هوش مصنوعی: او (هدهد) به شخصی دیگر (شیخ سمعان) میگوید حالا زمان مناسبی است که به راه بروی و به حرم بروی و از خداوند، به خاطر خطاهایت، عذرخواهی کنی.
هوش مصنوعی: گفت میخواهم در مقابل آن معشوق (نگار) سر به زمین بگذارم و عذرخواهی کنم، پس به من رحم کن و مرا رها کن.
هوش مصنوعی: آن فرد به او گفت که دوزخ در پیش است، اما مردی که از آن آگاه باشد، دوزخی نیست.
هوش مصنوعی: او میگوید اگر دوزخ هم برای من باشد، با یک فریاد من، هفت دوزخ را میسوزاند.
هوش مصنوعی: آن دیگری به او گفت که به امید بهشت، برگرد و از این کار ناپسند توبه کن.
هوش مصنوعی: گفت چون محبوب من چهرهای بهشتی دارد، اگر قرار است که بهشتی باشم، این مکان (کوی معشوق) باید بهشتی باشد.
هوش مصنوعی: سخن دیگری به او گفت که از خداوند شرم کن و به خاطر او به حق بزرگتری احترام بگذار.
هوش مصنوعی: او میگوید آتش عشق الهی که در دلش افکنده شده، به قدری سوزان و نیرومند است که نمیتواند از آن رها شود و خود را از آن جدا کند.
هوش مصنوعی: دگر شخص به او میگوید که برو و در آرامش باش، دوباره ایمان بیاور و یک مؤمن باش.
هوش مصنوعی: او میگوید از من جز کفر چیزی نخواهید و کسی که کافر شد، از او ایمان نخواهید داشت.
هوش مصنوعی: وقتی که سخن به جایی نرسید و تاثیرگذار نبود، در نهایت به تن خودشان آسیب رساندند و دچار آن درد و رنج شدند.
هوش مصنوعی: دلهای آنان به شدت به درد آمده و پر از گریه و اندوه است، تا ببینند در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد و چه چیزی آنها را از این حالت خارج خواهد کرد.
هوش مصنوعی: روز آخر از چنگال شب، همچون ترک جنگجوی شجاع و قهرمان که با سپر زرین خود، دشمن هندوی را به تیغ میزند، آزاد میشود.
هوش مصنوعی: در روزی دیگر که این جهان پر از خودخواهی و غرور شده است، مانند دریا که از چشمهٔ خورشید مملو از نور میباشد.
هوش مصنوعی: شیخ (شیخ سمعان) که به طور عمیق در پرستش و عبادت مشغول است، به کوی محبوبش نزدیک شده و در آنجا با وفاداران و دلدادگان آن محبوب (سگان کوی او) درگیر کار و تلاش شده است.
هوش مصنوعی: شیخ که در جستجوی معشوقش نشسته، همچون مویی باریک و نازک شده است که در سایهی روشنایی چهرهی او به حالت اعتکاف (نشستن به عبادت) در خاک زمین قرار دارد.
هوش مصنوعی: در نزدیکی او، شب و روز به خاطر زیباییاش صبر کرد و مانند آفتابی که درخشش دارد، در انتظارش باقی ماند.
هوش مصنوعی: در نهایت، بیمار در عشق محبوبش شد و از درد دوری او هیچ رازی نگفت و سرش را از در آن آرامگاه برنداشت.
هوش مصنوعی: خاک کوی محبوبش، مانند بستر اوست و آستان در آنجا، مثل بالینش محسوب میشود.
هوش مصنوعی: دختر از عشق او مطلع شد و دریافت که او به خاطر جدایی و دوری از کوی او دچار بیقراری و عشق شده است.
هوش مصنوعی: آن دختر زیبا، که به زبان غیر فارسی صحبت میکند یا از قوم اعجمی است، از شیخ میپرسد که چرا بیقرار و بیتاب شدهای.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر از زاهدانی سخن میگوید که به دور از دنیا و شراب (سمبل لذت و گناه) هستند، اما با تردید و ناامیدی، در میان کسانی که به مسیحیت (کوی ترسایان) تعلق دارند، نشستهاند. شاعر به وضعیت این زاهدان و تناقض روحشان در غم و وابستگی به دنیای دیگران اشاره میکند.
هوش مصنوعی: اگر شیخ (نمازگزار زاهد) بر زیباییهای زلف من اقرار کند، هر بار دیوانگی بیشتری برایش ایجاد میشود.
هوش مصنوعی: شیخ به کسی که به او نگاه کرده میگوید چون تو مثل من ضعیف و زبون را دیدهای، پس به طور طبیعی دل دزدیدهای، یعنی تحت تأثیر جذابیت من قرار گرفتهای.
هوش مصنوعی: یا دلم را رها کن و بگذار که او را در کمال آزادی بگذرانم، یا اینکه با من مدارا کن و به نیاز من توجه کن و مدام در پی درگیری نباش.
هوش مصنوعی: از روی ناز و خودخواهی بگذر و به حال من عاشق، پیر و غریب توجه کن.
هوش مصنوعی: عشق من بازیچه و سرسری نیست، ای محبوب؛ یا سر من را از تن جدا کن و به این عشق پایان بده، یا اینکه به طور جدی و با تمام وجود به من عشق بورز.
هوش مصنوعی: اگر تو اجازه بدهی، جانم را برایت فدای تو میکنم و اگر بخواهی، دوباره از لبهای تو جان میگیرم.
هوش مصنوعی: ای لب و زلف تو برای من هم زیان هستند و هم سود، و چهره و مکان تو برای من هدف و مقصدی است که به دنبالش هستم.
هوش مصنوعی: گاه موهای بافتۀ تو مرا آشفته و بیتاب میکند و گاه چشمان نوازشت باعث میشود که به خواب بروم و از حال خود بیخبر شوم.
هوش مصنوعی: دل من مانند آتش میسوزد و چشمانم مثل ابر بارانی است. من به خاطر تو بیکس، بییار و ناامید هستم.
هوش مصنوعی: من به خاطر تو جانم را فدای دنیا کردم، چنانکه کیسهای را که در آن عشق توست، در دوختنم را نادیده گرفتم.
هوش مصنوعی: من مانند باران اشک از چشمانم میریزد، زیرا به خاطر تو چشمانم را از دیدن تو محروم کردهام.
هوش مصنوعی: دیده که تصویر تو را مشاهده کرده، به شدت در غم و اندوه باقی مانده است و دل هم از دست دیده در حال ماتم به سر میبرد.
هوش مصنوعی: آنچه من از چشم دیدم، هیچکس دیگر ندیده است و آنچه من از دل چشیدم و تحمل کردم، هیچکس دیگر تجربه نکرده است.
هوش مصنوعی: از دل من فقط اندوه و غم باقی نمانده است. تا کی باید این اندوه را تحمل کنم، وقتی که دلم دیگر وجود ندارد؟
هوش مصنوعی: دیگر بیش از این بر روح این انسان بیچاره فشار نیاور، در پیروزی و موفقیتهای او اینقدر لگد نزن و آسیب نرسان.
هوش مصنوعی: روزگار من به انتظار میگذرد و اگر به وصالی برسم، روزگارم تغییر کرده و خوشحال میشود.
هوش مصنوعی: هر شب در جانم منتظر میمانم و در کوچهٔ تو به عشق تو زندگی میکنم.
هوش مصنوعی: من در برابر درِ تو دراز کشیدهام و آمادهام جانم را فدای تو کنم. جانم را به بهای کمی، همچون خاک، تقدیم میکنم.
هوش مصنوعی: چند بار دیگر باید برای تو ناله کنم؟ در را بهیکبار برای من باز کن و لحظهای با خودت همصحبت شوم.
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم از دوری تو در حالی که مانند آفتاب از من دور شدهای، تحمل کنم؟ و چگونه میتوانم بدون تو صبر کنم، در حالی که مانند سایهام به تو وابستهام؟
هوش مصنوعی: هرچند که من مانند سایه از اضطراب در حال تلاطم هستم، ولی در کنارت مانند آفتاب حضور دارم.
هوش مصنوعی: اگر تو به من کمک کنی، میتوانم هفت آسمان را زیر پر خود بگیرم و دنیا را زیر سایه خود بیاورم، حتی اگر در این مسیر سرگشته و سردرگم شوم.
هوش مصنوعی: من با وجود جان سوختهام به دلیل آتش دلم، به جایی میروم که تمام آنچه وجود دارد نیز از شدت درد و رنج سوخته است.
هوش مصنوعی: عشق تو باعث شده که پایم در گل گیر کند و نتوانم جلو بروم، و شوق تو همچنان بر دلم سنگینی میکند و رهایم نمیکند.
هوش مصنوعی: عطر عشق تو جان مرا به تنگ آورده است. تا کی میخواهی از من پنهان بمانی؟
هوش مصنوعی: دخترش به او میگوید ای پیر و نادان، از وضعیت ناگوار زندگی درس بگیر و خود را برای مرگ آماده کن و شرمنده نباش.
هوش مصنوعی: تو که در حال حاضر پیر شدهای و حال و هوایت به سردی گراییده، دیگر به دنبال خوشگذرانی و دلباختگی نباش.
هوش مصنوعی: بهتر است تو عزم کفن کردن خود را بکنید، زیرا من این را برای شما مناسبتر میدانم.
هوش مصنوعی: تو چگونه میخواهی به مقام پادشاهی برسی، وقتی که حتی نان سیر کنندهٔ خود را هم نخواهی یافت؟
هوش مصنوعی: شیخ به هدهد میگوید اگر بگویی که کل دنیا را به من بدهی، من تنها غم عشق تو را دارم و چیزی بیشتر ندارم.
هوش مصنوعی: عشق بر دل هر آدمی، چه جوان باشد و چه پیر، تأثیر میگذارد و در زندگیاش اثرگذار است.
هوش مصنوعی: دختر، اگر تو مرد کار باشی، باید چهار کار را به دست خود انجام دهی و کنترل کنی.
هوش مصنوعی: به هدهد گفته میشود که به جای عبادت و عشق به خدا، به بتی سجده کند و قرآن را بسوزاند، شراب بنوشد و ایمان خود را پنهان کند.
هوش مصنوعی: شیخ سمعان میگوید که من مشروب (خمر) را به اختیار خود مصرف کردهام و دیگر به هیچ کار و چیز دیگری اهمیتی نمیدهم.
هوش مصنوعی: من میدانم که به خاطر زیباییات (جمالت) شراب خوردهام، ولی نمیدانم آن سه نفر دیگر (شخصیتهای دیگر) چه کردهاند.
هوش مصنوعی: دختر گفت: اگر در این کار هوشیار و چالاک هستی، باید دستت را از دینی که به آن تعلق داری، شست و جدا کنی.
هوش مصنوعی: هر کسی که با دوستان خود همرنگ و همسخن نیست، عشق او بیشتر شبیه به یک رنگ و بوی سطحی است و عمق و حقیقتی ندارد.
هوش مصنوعی: شیخ سمعان به هدهد میگوید که هرچه تو بگویی، من انجام میدهم و هر دستوری که بدهی، با جان و دل عمل میکنم.
هوش مصنوعی: من به گردن تو حلقهای دارم، ای زیبای با جسم نازک و ظریف، تو نیز حلقهای از موی خودت به گردن من بیفکن.
هوش مصنوعی: به او میگوید که بلند شو و بیا تا شراب بخوری؛ وقتی شراب بنوشی، به شادی و سرور خواهی رسید.
هوش مصنوعی: شیخ (پیر و استاد دینی) را به دیر مغان (میخانه شراب) بردند، و در آنجا مریدان (پیروان) او در حال ناله و فریاد هستند.
هوش مصنوعی: شیخ در آنجا مجلس خوشی را مشاهده کرد و میزبان را با زیبایی فوقالعادهای دید که توجه او را جلب کرد.
هوش مصنوعی: آتش عشق باعث شد که زلف ترسا (به معنی زن زیبارو) او را به گونهای سوزانده و نابود کند که روزگارش را هم تحت تأثیر قرار دهد و از بین ببرد.
هوش مصنوعی: در اثر آتش عشق، نه تنها عقل او (ترسا) را از او گرفته، بلکه به قدری محو و بیخود شده که هیچ هوشیاری و درکی از اوضاع خود ندارد و در آن وضعیت خاموش و ساکت است.
هوش مصنوعی: یارش جامی به دست او داد و او از آن نوشید و از کار و زندگیاش دل برید و رهایش کرد.
هوش مصنوعی: زمانی که شراب و عشق معشوق در یک جا گرد هم میآیند، عشق به آن ماه (یار) به یکباره به اندازهی صد هزار برابر میرسد و شدت میگیرد.
هوش مصنوعی: وقتی شیخ، حریفی با دندانهای سفید و زیبا (آبدندان) را دید، لعل (سنگ قیمتی) او را در حالتی خوش و خندان مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: شیخ سمعان از شوق، آتش عشق در دلش شعلهور شد و اشکهای خونین از چشمانش سرازیر گشت.
هوش مصنوعی: او بادهای دیگر تناول کرد و نوشید و در عین حال یک حلقه از زلف (موی) او را در گوش خود قرار داد.
هوش مصنوعی: شیخ سمعان در مورد دین و حفظ قرآن به اندازهای آگاهی و تحصیلات دارد که آثار و تصانیف بسیار در این زمینه ایجاد کرده است. او در این علم به مقام والاستادی رسیده و به یادگیری و حفظ قرآن اهمیت زیادی داده است.
هوش مصنوعی: وقتی شراب از جام به کمر او رسید، ادعا و بزرگمنشیاش کنار رفت و به واقعیت رسید.
هوش مصنوعی: هرآنچه که در ذهنش بود، از خاطرش رفت و وقتی می، به دستش رسید، عقلش نیز مانند بادی که میوزد، از او رفت.
هوش مصنوعی: شراب (خمر) هر معنایی که داشت، از ابتدا بهطور کامل از ذهن او پاک شد و تمامی آنچه در دل او بود، محو گردید.
هوش مصنوعی: عشق آن معشوق برای او دشوار و مشکل باقی ماند، اما هر چیز دیگری که بود بهکلی از دلش رفت و محو شد.
هوش مصنوعی: شیخ وقتی تحت تأثیر می و مستی قرار گرفت، عشق او نیز شدت پیدا کرد و مانند دریا، جان او را پُر از شور و هیجان کرد.
هوش مصنوعی: شیخ به میخانه رفت و دید که معشوق (صنم) در دست کسی است و به طور ناگهانی از دیدن او مست و شوریده شد.
هوش مصنوعی: شیخ، به خاطر دیدن آن معشوق و حالت مستیاش، دل را از دست میدهد و از شراب نوشیدن میخواهد که فرصتی پیدا کند تا دستی به گردن معشوقهاش بیندازد.
هوش مصنوعی: دخترش به او میگوید تو که فقط در حرف ادعای عشق میکنی، در عمل هیچ کاری برای نشان دادن عشق نمیکنی و مرد عمل نیستی.
هوش مصنوعی: اگر در عشق قدمی محکم برداری، باید به پستی و بلندیهای آن شکیبایی و بردباری داشته باشی، زیرا این عشق شبیه به زلفی پر از پیچ و خم است که نیاز به دقت و توجه دارد.
هوش مصنوعی: اگر مانند زلف من در کفر قدم بگذاری، عشق را نخواهی یافت؛ زیرا بدون عشق، کارها سطحی و بیمعناست.
هوش مصنوعی: آرامش و راحتی با عشق تناسخ ندارد و عشق حتی میتواند به کفر (عدم ایمان) منجر شود، این را همیشه به خاطر داشته باش.
هوش مصنوعی: اگر تو به سخنان کفرآمیز من توجه کنی و از روی عشق به من اقتدا کنی، این لحظه دستت را دور گردنم بند میکنی.
هوش مصنوعی: اگر نمیخواهی در اینجا از من پیروی کنی، برو، حالا اینجا عصا و ردا (لباس روحانی) را داریم.
هوش مصنوعی: شیخ به عشق گرفتار شده بود و از خود بیخود شده بود، دلش به حالت غفلت افتاده و تقدیر را به حال خود رها کرده بود.
هوش مصنوعی: زمانی که شیخ سمعان حال خوبی نداشت و مست از عشق نبود، هیچیک از نشانههای زندگی و توازن در او وجود نداشت.
هوش مصنوعی: اکنون که شیخ عشق را تجربه کرده و عاشق شده است، به حالت مستی افتاده و از پای درآمده و تمام چیزهای خود را از دست داده است.
هوش مصنوعی: شیخ نتوانست از عشق خود خجالت بکشد و رسوا شد. او از کسی نمیترسید، اما اکنون به خاطر این وضعیت، دچار ترس و اضطراب شده است.
هوش مصنوعی: شیخ که به دنبال علم و حقیقت بود، تحت تأثیر شراب کهنه قرار گرفت و مانند پرگاری که در یک مسیر میچرخد، به سرگشتگی و حیرت افتاد.
هوش مصنوعی: پیر، می کهنه و عشق جوانی را در برابرش دارد، در چنین حالتی چگونه میتواند صبر و شکیبایی داشته باشد؟
هوش مصنوعی: پیر، به دلیل عشق به معشوق جوانش، به حالی خراب و مست دچار شده و از خود بیخود گردیده است. چنین حالتی برای او که عاشق است، طبیعی است و به همین دلیل از دست رفته به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: او به ماهروی (معشوق) میگوید که دیگر طاقت ندارم و به خاطر عشق تو بیدل شدهام، حالا از من چه میخواهی؟
هوش مصنوعی: اگر به هوشیاری خود نرسم و به بتپرستی ادامه دهم، باید در پیش بتها (خدایان مجسم) کتاب آسمانی را بسوزانم و در حال مستی این کار را انجام دهم.
هوش مصنوعی: دخترش به او میگوید که اینک تو مرد من هستی و برایت آرزوی خواب خوش دارم که در هالهٔ من است.
هوش مصنوعی: پیش از این در عشق بیتجربه و ناپخته بودی، اما حالا که به پختگی رسیدهای، باید با دل آرامی زندگی کنی و به پایان کار زندگیات پذیرش بدهی.
هوش مصنوعی: خبر رسید که شیخی از صوفیان، به جمع مسیحیان نزدیک شده و در میان آنها قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: شیخ را به سوی دیر (مکانی برای عبادت ترسایان) بردند و پس از آن به او گفتند که باید زنار (حلقهای از نوار که نماد پیروی از آیین مسیحیت است) ببندد.
هوش مصنوعی: شیخ پس از اینکه به حلقهٔ زنار (نماد تسلیم به فرهنگ باستانی و خرافات) درآمد، لباس صوفیانهاش (خرقه) را آتش زد و به کار جدیدی پرداخت.
هوش مصنوعی: او دلش را از وابستگی به دین و باورهای خود رها کرد و نه به کعبه (نماد مناسک حج) توجهی داشت و نه به مقام شیخی (رهبری دینی) توجه کرد.
هوش مصنوعی: پس از سالها که به راستی ایمان آورده بود، اکنون این نوجوان تازهکار دوباره روی به بیدینی آورده است.
هوش مصنوعی: شیخ سمعان در اینجا بیان میکند که عشق، موجب شده درویش به حالتی بینیازی برسد و او را از بروز دشواریها و کمبودها نجات داده است. عشق به او میآموزد که باید در مسیر خود حرکت کند و به کار خود ادامه دهد.
هوش مصنوعی: هر چه بعد از این بگوید، به آن عمل میکنم. از خودم میپرسم: از این بدتر چه کار میتوانستم انجام دهم که قبلاً کردهام؟
هوش مصنوعی: در روزهایی که به حال هشیاری نبودم، به پرستش بتها مشغول بودم و وقتی مست شدم، به واقعیت و حقیقت پی بردم.
هوش مصنوعی: بسیاری از افرادی که به نوشیدن شراب میپردازند، بدون شک دین خود را ترک میکنند و شرابخواری مادر همه زشتیهاست.
هوش مصنوعی: شیخ به دختر دلبر میگوید: چه چیزی باقی مانده است؟ هرچه را که گفتی، من آن را انجام دادهام، پس اکنون چه چیزی باقیمانده که باید انجام شود؟
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق، شراب نوشیدم و بتها را پرستش کردم. هیچکس آنچه را که من به خاطر عشق دیدهام نمیبیند.
هوش مصنوعی: هیچکس مانند من به خاطر عشق دیوانه نمیشود و هیچ شیخی به این اندازه رسوا و بدون آبرو نمیگردد.
هوش مصنوعی: به مدت تقریباً پنجاه سال، من در نزدیکی عشق بودهام، ولی هر بار که به سوی آن میروم، مانند موجی که در دریا میزند، احساسات پنهانی در دل من به تلاطم میآید.
هوش مصنوعی: ذرهای از عشق در کمین بوده و در جستجوی ماست و ما را به آغاز و اصل خود میبرد.
هوش مصنوعی: عشق کارهای زیادی انجام داده و به وسیلهٔ آن، پارچهٔ درویشی را با زنار، که نشانهٔ دنیاپرستی است، آمیخته و تغییر داده است.
هوش مصنوعی: عشق در واقع تخته کعبه (مکانی مقدس) است که ابجدخوان (حروفچینی) آن به رازها و غیبهایی اشاره دارد و در این مسیر، عشق همواره در جستوجو و حیرت به سر میبرد.
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه من خودم را برای تو به زحمت انداختهام و تلاش میکنم، تو چرا اینقدر کم به من توجه میکنی و نمیخواهی به من نزدیک شوی؟
هوش مصنوعی: چون پیوند تو بر اساس و بنیاد بوده، هرچه من انجام دادم با امید وصال و رسیدن به تو بوده است.
هوش مصنوعی: من آرزوی وصل و دوستی دارم، اما برای رسیدن به آن باید در این جدایی و دوری عذاب بکشم.
هوش مصنوعی: دختر به مردی که به او نظر دارد میگوید: ای مرد سالخورده و گرفتار، من مهریهٔ سنگینی دارم و تو بسیار فقیر هستی.
هوش مصنوعی: دختر به پیر میگوید که بدون داشتن طلا و نقره نمیتوانی با من زندگی کنی، پس چطور میخواهی بدون این داراییها به خواستههایت برسی؟
هوش مصنوعی: اگر تو چیزی نداری، بر خودت تکیه کن و برای تأمین نیازهایت از من کمک نخواهی گرفت، ای پیر، برو.
هوش مصنوعی: به مانند خورشید با وقار و آرامی حرکت کن، صبر و شکیبایی به خرج بده و به ویژگیهای مردانهات پایبند باش.
هوش مصنوعی: شیخ به هدهد میگوید: ای تو که قامت زیبا و باریکطولی داری، حقیقتاً در مسیر خوبی قدم میگذاری و عهد نیکو را میپذیری.
هوش مصنوعی: من تنها تو را دارم ای زیبای دلربا، پس لطفاً از این شیوهٔ سخن گفتن که من را به دردسر میاندازد، دست بردار.
هوش مصنوعی: هر لحظه به شیوهای تازه، دل و فکر مرا به بازی میگیری و از آنچه در سر دارم، منحرف میکنی.
هوش مصنوعی: برای تو که نیستی، من هرچه بود از احوال تو را چشیدم و در جستجوی تو تمام کارها را انجام دادم.
هوش مصنوعی: در راه عشق تو، هر چه به دست آمد، برایم بیاهمیت شد و گاهی به کفر (انکار عشق) یا اسلام (ایمان به عشق) تعبیر میشود و سود و زیان را هم به حساب نمیآورم.
هوش مصنوعی: چند بار باید بیتابی کنم و منتظر تو باشم؟ تو هیچگاه چنین آرامشی برای من فراهم نکردهای.
هوش مصنوعی: یاران من که روزی با من بودند، حالا از من روی برگرداندهاند و به دشمنی با من برخواستهاند، و من در سردرگمی و تنهایی به حال خودم ماندهام.
هوش مصنوعی: تو به این شکل هستی و آنها به آن شکل، من چه باید بکنم؟ نه دلم برای چیزی مانده و نه جانم، چه باید کنم؟
هوش مصنوعی: من تو را بیشتر از هر چیزی دوست دارم، حتی اگر در دوزخ باشم، چون بودن با تو را به زندگی در بهشت بدون تو ترجیح میدهم.
هوش مصنوعی: سرانجام وقتی شیخ سمعان (مردی که در این حکایت معنا دارد) آمد، دلش به خاطر رنج آن ماه (عیسیسرشت) به شدت ناراحت و دلسوز شد.
«ای سالکِ هنوز خام و ناقص! اگر مهریه (کابین) وصال مرا میخواهی، باید یک سالِ تمام، بیوقفه برای من خوکبانی (خوکچَرانی) کنی!»
هوش مصنوعی: تا یک سال بگذرد، هر دو در شادی و غم با هم زندگی کنیم.
هوش مصنوعی: شیخ از فرمان محبوبش سرپیچی نکرد، زیرا کسی که از محبوب دور شود، دیگر به مقام و موقعیت واقعی دست نمییابد.
هوش مصنوعی: پیر کعبه و شیخ بزرگ، در سالی تصمیم گرفتند خوکوانی کنند و به این کار روی آوردند.
هوش مصنوعی: در درون هر فردی فساد و زشتیهای بسیاری وجود دارد که باید این ویژگیهای نامناسب را از بین برد و یا بر خود کنترل و انضباطی ایجاد کرد.
هوش مصنوعی: تو چنان گمان میکنی ای هیچکس که این خطر فقط بر پیرسالار (پیر) وارد شده است؟
هوش مصنوعی: در درون هر فردی خطرهایی وجود دارد که با رفتن به سفر و دور شدن از محیط امن، ظاهر میشوند.
هوش مصنوعی: اگر از ماهیت خود (ز خوک خود) آگاهی نداشته باشی، به شدت در تنگنا قرار میگیری و نمیتوانی در مسیر (زندگی) به درستی پیش بروی.
هوش مصنوعی: اگر مثل مردان قدم به میدان عشق بگذاری، به تو نشان میدهد که در این مسیر هم معبودهای (بت) و هم ذلت و پستی (خوک) را خواهی دید.
هوش مصنوعی: عشق ورزیدن به معشوق، مستلزم تحمل سختیها و جدیت است؛ در غیر این صورت، تنها به رسوایی و ناتوانی در عشق میانجامد. در اینجا اشاره به شخصیت «شیخ» (شیخ سمعان) است که به خاطر بیعملیاش در عشق، به رسوایی دچار شده است.
هوش مصنوعی: همنشینان شیخ سمعان به قدری متحیر و ناامید شدند که حتی از ماندن در کنار او و حمایت از او سردرگم شده بودند.
هوش مصنوعی: وقتی دیدند که او در این وضعیت گرفتار شده، از کمک کردن به او بازگشتند و دیگر همراهش نشدند.
هوش مصنوعی: همه از بدبختی او فرار کردند و در غم او بر سر خود خاک میریختند که نشان از افسوس و اندوه آنها دارد.
هوش مصنوعی: در میان جمعیتی، شخصی چابک و آماده وجود داشت که نزد شیخ سمعان آمد و به او گفت که کارها در وضعیت ناپایدار و سست است.
هوش مصنوعی: امروز به سوی کعبه میرویم، اما چیزی برای گفتن نیست. باید دوباره مطرح کرد که آن راز چیست که ما را به این سمت میکشاند.
هوش مصنوعی: اگر میخواهیم مانند تو زندگی کنیم، باید از ترس و واهمه پرهیز کنیم و خود را در معرض رسوایی قرار دهیم.
هوش مصنوعی: ما نمیخواهیم بهتنهایی مانند تو زندگی کنیم، بلکه مثل تو، که به خویشتن زنجیری بستهای، ما هم خود را به زنجیری خواهیم بست.
هوش مصنوعی: اگر نتوانیم تو را ببینیم، بهتر است هرچه زودتر از این دنیا بدون تو برویم.
هوش مصنوعی: ما باید در کعبه، جایی مقدس، انس بگیریم و دور از دنیای مادیات خود را در گوشهای محبوس کنیم تا بتوانیم از وجود خود بگذریم و به روحانیت بپردازیم.
هوش مصنوعی: شیخ گفت که جان من از درد و رنج پر است و هر جا که بخواهید، بهتر است سریعتر برویم.
هوش مصنوعی: تا زمانی که جانم در بدن است، در این مکان میمانم و از محلی که هستم نمیروم، زیرا در دل من ترس از سرنوشت و خطر وجود دارد که جانم را افزایش میدهد.
هوش مصنوعی: شما نمیدانید که حتی اگر به ظاهر آزاد و رها هستید، اما چون در اینجا هنوز کاری نکردهاید، آزاد نیستید.
هوش مصنوعی: اگر شما در کاری به موفقیتی دست یابید، من همواره در کنار شما و شریک غمهایتان بودهام.
هوش مصنوعی: ای دوستان گرامی، برگردید؛ نمیدانم چه آیندهای در انتظار ماست.
هوش مصنوعی: اگر از ما بپرسند، باید با صداقت بگویید که آن کسی که از پا افتاده و سرگشته است، کجاست.
هوش مصنوعی: چشمها سرشار از اشک و خون و دهان پر از زهر و تلخی است؛ مانند اژدهایی که خشمگین و ترسناک در دهان است و دچار قهر و عصبانیت شده است.
هوش مصنوعی: هیچ کافر (انسان کافر) در دنیا به چیزی راضی نمیشود، آنچه که آن شخصیت (پیر اسلام) از سر تقدیر و تقدیر الهی انجام داد.
هوش مصنوعی: روی ترسایی به او نشان دادند و از دور، او را از عقل و دین و شیخی ناپایدار دور کردند.
هوش مصنوعی: زلف او مانند حلقهای است که دور گردن او افتاده، و هر کس به او نگاه کند، به لطف و جمال او شیفته میشود و از این محبت به دیگران نیز سرایت میکند.
هوش مصنوعی: اگر کسی مرا در سرزنش کند، باید بداند که در این راه، خیلیها به همین شکل دچار مشکل شدهاند.
هوش مصنوعی: در این مسیر که نه پایانی دارد و نه شروع، کسی نباید از فریب و خطر در امان باشد.
هوش مصنوعی: او این را گفت و رو از یاران خود برگرفت و به سمت خوکها، یعنی به جمعیت رنجور و بیخبر، شتافت.
هوش مصنوعی: یاد یاران از شدت غم او (شیخ سمعان) آنقدر گریه و زاری کردند که برخی از آنها به خاطر درد و اندوه جانشان را از دست دادند و برخی دیگر همچنان زنده بودند.
هوش مصنوعی: در پایان، آنها به سوی کعبه رفتند و جانشان به خاطر غم و درد سوخته بود و بدنشان در حال احتراق و عذاب قرار داشت.
هوش مصنوعی: شیخهای آنها در روم (منطقهای در غرب) تنها ماندهاند و دین (خود) را در مسیر ترسا (پیروان آیین مسیحی) رها کردهاند.
هوش مصنوعی: آنها به خاطر شرم و حیا ناچار شدهاند و هر کدام در گوشهای پنهان شدهاند.
هوش مصنوعی: در کعبه، شیخ (سمعان) یاری بود که بسیار چست و چابک بود و در ارادت و بندگی، از هر گونه وابستگی و تعلقات دنیوی دست برداشته بود.
هوش مصنوعی: بسیاری از افراد فرزانه و راهنما وجود داشتند، اما هیچکدام به اندازه شیخ، که آگاهی بیشتری داشت، نبودند.
هوش مصنوعی: شیخ وقتی که از کعبه برای سفر راهی شد، در آنجا حضور نداشت جز روحش.
هوش مصنوعی: وقتی مرید شیخ به جایی بازگشت، آن مکان از وجود شیخ خالی بود و دیگر خلوتیِ آنجا وجود نداشت.
هوش مصنوعی: مریدان دربارهٔ حال شیخ صحبت کردند و باز (هدهد) از آنها حال شیخ را جویا شد.
هوش مصنوعی: چرا در سرنوشت شیخ سمعان مشکلات و چالشهایی به وجود آمد و چه تأثیری بر زندگی او داشت؟
هوش مصنوعی: موی ترسایی به معنای مو یا زلف معشوق است که در اینجا به زیبایی و جذابیت او اشاره دارد. این مو، با یک زلف، فردی را از راه ایمان و حقیقت منحرف کرده و به انحراف میکشاند. بنابراین، زیبایی معشوق میتواند بر ایمان و عقیده افراد تأثیر منفی بگذارد و مسیرهای مختلف را به روی آنها ببندد.
هوش مصنوعی: عشق اکنون با زلف و خال (نقش و زیبایی) در حال باختن است و او به خاطر این عشق به حالتی دچار شده که به دورویی و بیحالی کشیده شده است.
هوش مصنوعی: در این بیت به حالتی اشاره شده که شخصی از اطاعت و بندگی خداوند دست کشیده و به خاطر گناهانش مانند خوک رفتار میکند. به عبارتی، از مقام عبودیت فاصله گرفته و در حال ارتکاب به کارهای ناشایست است.
هوش مصنوعی: در این بیت، به فردی اشاره شده که بهخاطر مشکلات و دردهای بسیار، در حال حاضر تنها به ظاهر و زوایای سنتی (زنار) پناه آورده است. این خواجه، به ویژه در این لحظه، به دلیل گذراندن درد و رنجهایی که دارد، بیشتر به تظاهر و نمادهای ظاهری اهمیت میدهد.
هوش مصنوعی: شیخ ما (شیخ سمعان) اگرچه در دین بسیار پیشرفت کرده و در آن تلاش کرده، اما نمیتوان به سادگی از گذشتهٔ زرتشتی او آگاه شد.
هوش مصنوعی: وقتی مرید این داستان را میشنود، از حیرت صورتش مثل طلا میشود و به شدت گریه میکند.
هوش مصنوعی: شیخ سمعان به مریدان خود میگوید که در وفاداری، نه مردان و نه زنان قابل اعتماد نیستند و هیچکدام به طور کامل مسئولیتپذیر نیستند.
هوش مصنوعی: دوست و یار کسی که به مشکل یا ضعف افتاده، باید زیاد باشد و در روز سختی، تنها در این روز است که میتوان انتظار داشت یار واقعی به کمک بیاید.
هوش مصنوعی: اگر شما دوستان شیخ خود بودید، چرا در زمانی که به یاری او نیاز داشت، از او حمایت نکردید؟
هوش مصنوعی: شما که یار شیخ هستید، چرا او را یاری نکردید؟ آیا این همان حقگذاری و وفاداری است که باید داشته باشید؟
هوش مصنوعی: وقتی آن شیخ، یعنی شیخ سمعان، بر گردن زنان (صومعهنشینان) دستش را گذاشت، همه باید گردن خود را زنجیر (زنار) بگذارند و تسلیم شوند.
هوش مصنوعی: نباید عمداً به او (شیخ سمعان) نزدیک میشد، زیرا همه باید ترسا (مؤمن یا پیرو دین مسیحی) میشدند.
هوش مصنوعی: اینکه شما به ظاهر همدیگر را یاری میکنید، در واقع حمایت واقعی نیست، زیرا کارهایی که انجام دادید از روی نفاق و دوچهرگی بوده است.
هوش مصنوعی: هر کسی که به یار خود کمک کند، باید واقعاً دوست و حامی او باشد، حتی اگر او کافر باشد.
هوش مصنوعی: در زمان نامنی و سختی، میتوان فهمید که چه کسی یار واقعی است؛ در زمان خوشی و کامیابی، به اندازه صد هزار نفر از یار خود حمایت خواهد کرد.
هوش مصنوعی: وقتی شیخ سمعان در دام نهنگ گرفتار شد، همه از ترس نام و ننگ از او دور شدند.
هوش مصنوعی: عشق از ابتدا بر مبنای بدنامی و رسوایی بنا شده است و هر کس از این وضعیت سرپیچی کند، بیخود و نادان است.
هوش مصنوعی: همه میگویند آنچه تو گفتی بیشتر از این بارها ما با او گفتهایم.
هوش مصنوعی: ما تصمیم گرفتیم که در هر دو حال، یعنی در شادی و ناراحتی، همدل و همنفس با او باشیم.
هوش مصنوعی: ما خود را از زهد و دینداری خالی میکنیم و به جای آن به دنبال رسوایی و آزار دیگری هستیم، دین و تعهدات را کنار میگذاریم و از ترس و پریشانی نیز دوری میجوییم.
هوش مصنوعی: شیخ کارساز (شیخ سمعان) به خوب بودن حال خود اشاره دارد، و به این دلیل ما به یکدیگر باز میگردیم و به او توجه میکنیم.
هوش مصنوعی: چون شیخ (سمعان) از یاری ما بهرهای نمیبیند، به سرعت ما را برمیگرداند.
هوش مصنوعی: ما همه بر اساس فرمان او تصمیم گرفتیم و داستان را بازگو کردیم و هیچ رازی را پنهان نکردیم.
هوش مصنوعی: سپس هدهد به اصحاب گفت که اگر شما کاری داشتید، بر ادامهٔ این مسأله بیفزایید.
هوش مصنوعی: تنها در حق و صداقت، وجود واقعی شما است و در برابر آن، شما هیچ جایگاهی ندارید.
هوش مصنوعی: هر کسی وقتی در برابر خداوند از دیگری شکایت میکند، در واقع از حق و حقیقت خود پیشی گرفته است و این کار نشاندهندهی ناپسند بودن آن است.
هوش مصنوعی: وقتی که حقیقت را دیدید و بیتاب شدید، شیخ به شما بدون انتظار جواب داد.
هوش مصنوعی: اگر از شیخ خود فاصله گرفتید و دوری کردید، پس چرا به سوی حق بازمیگردید؟
هوش مصنوعی: وقتی آن حرف را شنیدند، هیچکس نتوانست از ناتوانی خود پرده بردارد و هیچکس سرش را از پیش برنداشت.
هوش مصنوعی: مرد میگوید: حالا که در این موقعیت خجالتزده شدهایم، چه فایدهای دارد؟ وقتی کار به اینجا رسیده، بهتر است هر چه سریعتر اقدام کنیم.
هوش مصنوعی: ما باید در درگاه حق (خداوند) حاضر و پرستنده باشیم و در زمان سختیها خاک بر سر خود بریزیم، به نشانهٔ تظلم و زاری.
هوش مصنوعی: ما از کاغذی که شبیه پیرهن است، میپوشیم و به شیخ خود (سمعان) خواهیم رسید، چون در نهایت هدف ما ملاقات با اوست.
هوش مصنوعی: همه به سوی روم رفتند و عربها در آنجا به طور پنهانی و بیوقفه مشغول عبادت شدند.
هوش مصنوعی: برای هر یک از آنها در مقابل حق خدا، صد هزار بار شفاعت و گریه و زاری وجود دارد.
هوش مصنوعی: آنها به مدت چهل شبانهروز به هیچ وجه از یک جای خود منحرف نشدند و سرشان را هرگز برنگرداندند.
هوش مصنوعی: به مدت سی شب، نه خورشیدی در کار بود و نه خواب و آسایشی. در این سی شب، مانند روز سی روز، نه نانی برای خوردن بود و نه آبی برای نوشیدن.
هوش مصنوعی: به خاطر دعا و نالههای آن قوم خالص، در آسمان جنبش و شورشی سخت بهوجود آمد.
هوش مصنوعی: سبزپوشان، در حال بالا و پایین رفتن، به خاطر ماتم و غم خود، همگی خود را در رنگ کبود (که نشانهی اندوه است) پوشاندهاند.
هوش مصنوعی: در نهایت، کسی که پیش از دیگران در صف ایستاده بود، دعا به سوی او مانند تیری به هدف رسید.
هوش مصنوعی: پس از گذشت سی شب، آن مرید فاضل و زاهد در تنهایی خود را فراموش کرده و به حالتی مخصوص رسیده بود.
هوش مصنوعی: صبح زود، نسیمی خوشبو و خوشعطر وزید و دنیا در دل، جلوهای جدید و روشن پیدا کرد.
هوش مصنوعی: مصطفی، پیامبر اسلام، را میبینم که همچون ماه میآید و دو گیسوی سیاهش را در بر افکنده است.
هوش مصنوعی: سایهٔ خداوند بر چهرهٔ او مانند آفتاب است و ارزش یک تار موی او برای جانها به حدی زیاد است که صد جهان جان بر آن وقف شده است.
هوش مصنوعی: هر کسی که او را میدید، در زیبایی و ناز او غرق میشد و به شادی میخندید.
هوش مصنوعی: آن مرید وقتی این حال را دید، از جایش پرید و ندا کرد: ای پیامبر خدا، به من کمک کن و دستم را بگیر.
هوش مصنوعی: شیخ ما که به خاطر خدا در هدایت مردم تلاش میکند، اکنون گمراه شده و نیاز به راهنمایی دارد.
هوش مصنوعی: مصطفی به هدهد میگوید: ای کسی که همت و ارادهات بسیار بالا است، بدان که من شیخ را از اسارت آزاد کردم.
هوش مصنوعی: همت بلند و اراده تو باعث شد که کار خود را انجام دهی و به شیخ اجازه دادی که در برابر تو سکوت کند.
هوش مصنوعی: مدت طولانی است که میان شیخ (شیخ سمعان) و حقیقت، مانع و障碍 بزرگی وجود دارد که به شکل گرد و غباری تیره و تار نمایان شده است.
هوش مصنوعی: من هرگونه مانع و غباری را که در راه او بود، از بین بردم و در تاریکیاش نگذاشتم که چیزی مزاحم او باشد.
هوش مصنوعی: من از دریای شفاعت، قطرهای مانند شبنم بر روزگار او پاشیدم.
هوش مصنوعی: غبار گناه اکنون از راه رفت، زیرا توبه کرده و گناه کنار رفته است.
هوش مصنوعی: تو به خوبی میدانی که اگر صد عالِم هم گناه کند، با یک توبه واقعی میتواند به راه درست برگردد.
هوش مصنوعی: چون دریای احسان و خوبی به انسان نزدیک شود، امواج آن باعث میشوند که گناهان مرد و زن فراموش و محو گردند.
هوش مصنوعی: مرد به خاطر خوشحالی بسیار گیج و مدهوش شد و نعرهای کشید که باعث شد آسمان به لرزه در بیاید.
هوش مصنوعی: مرد به همراه دوستانش خبر خوشی را به آنها رساند و آنها را از وضعیت موجود آگاه ساخت و برای ادامهٔ سفر آماده شد.
هوش مصنوعی: دوستانش را در حالی که میگریست و به سرعت میدوید، ترک کرد و به جایی رفت که شیخ در حال معاشرت با خوکها بود.
هوش مصنوعی: شیخ را در حالتی میدید که مانند آتش مشتعل شده است و در دلش بیقراری و اضطراب به وجود آمده است.
هوش مصنوعی: شیخ، هم ناقوس زرتشتیان را انداخته بود و هم زنار (بند خاصی که مسیحیان به دور کمر خود میبندند) را از میان برداشته بود.
هوش مصنوعی: شیخ سمعان هم کلاه مغ غیری را بر سر گذاشته و هم به خاطر ترس از خدا دلی پر از عشق به او پیدا کرده است.
هوش مصنوعی: شیخ زمانی که اصحاب را از دور مشاهده کرد، احساس کرد که در میانشان به اندازهای کمنور و بیبرخوردار است که خود را در جمع آنها شایسته نمیبیند.
هوش مصنوعی: شیخ به خاطر شرم و عجز، لباسش را پاره کرد و به Zeichen حرمت و تسلیم، دست خود را بر خاک نهاد.
هوش مصنوعی: گاه مانند ابر از چشمانش اشکهای خونین میریزد و گاه برای نجات جانش، از زندگیاش دست میکشد.
هوش مصنوعی: گاهی به خاطر نالههایش آسمان را میسوزاند و گاهی از اندوهش، خون جگر در وجودش جاری میشود.
هوش مصنوعی: حکمت و اسرار قرآن و نیز اخبار و داستانهای آن از درون دل او کاملاً پاک و دور شده بود.
هوش مصنوعی: به محض اینکه همه چیز به یاد او آمد، یکباره از جهل و نادانی و وضعیت سخت خود رهایی یافت.
هوش مصنوعی: وقتی به حالت خود فکر کردی و به عمق درونت نگریستی، به زمین افتادی و به سجده رفتی و از شوق و احساس عمیق گریه کردی.
هوش مصنوعی: او مانند گلی بود که در خون چشمانش غوطهور است و به خاطر شرم و خجالت، در عرق خود ناپدید شده است.
هوش مصنوعی: وقتی دیدند که دوستان شیخ سمعان در اندوه و شادی گرفتار ماندهاند، شوکه و متعجب شدند.
هوش مصنوعی: همه بهسوی او (شیخ) رفتند، در حالیکه گیج و سرگردان بودند و برای شکرگذاری از او، جان و دلشان را بهنوشتهگری و تمجید نشان میدادند.
هوش مصنوعی: به شیخ که رازها را میداند گفتند که نور الهی از پیش خورشید تو تاریک شده است.
هوش مصنوعی: کفر از راه آمد و ایمان جای آن را گرفت. بتپرستهای روم به یزدانپرستی روی آوردند.
هوش مصنوعی: ناگهان دریای پذیرش از شدت شفاعت و درخواست تو به آرامی و تلاطم در آمد، ای پیامبر.
هوش مصنوعی: این زمان، زمان شکرگزاری برای عالم است؛ بنابراین باید در مقابل خداوند شکرگذاری کرد، نه اینکه غم و اندوه داشته باشیم.
هوش مصنوعی: شکر خدا را که او در دریای وجود، راهی روشن و آشکار مانند خورشید فراهم کرده است.
هوش مصنوعی: کسی که میداند چگونه تاریکی را به روشنی تبدیل کند، میفهمد که توبه کردن با وجود گناهان بسیار، مؤثر است.
هوش مصنوعی: آتش توبه اگر شعلهور شود، هر چیزی که لازم است، به طور کامل از بین میبرد.
هوش مصنوعی: حرف را کوتاه میکنم، آنها در حال حاضر در مکانی بودند که تصمیم به ادامه سفر گرفتند.
هوش مصنوعی: شیخ غسل کرد و لباس خاصی پوشید و با همراهانش به سوی حجاز (منطقهای در عربستان) رفت.
هوش مصنوعی: شیخ سمعان در خواب دختر ترسا را میبیند که در آنجا آفتاب در کنار او قرار دارد. این خواب نشاندهندهٔ روشنایی و نورانیی است که این دختر به زندگیاش میآورد.
هوش مصنوعی: آفتاب (دختر ترسا) در آن زمان سخن گفت و گفت که به دنبال شیخ سمعان برو و خوشحال شو.
هوش مصنوعی: به باور او احترام بگذار و از نشانههای او پیروی کن. ای کسی که خود را پلید میدانی، خود را پاک کن و در پی حقیقت باش.
هوش مصنوعی: زمانی که او (هدهد) به سوی تو (شیخ سمعان) آمد، به طور واقعی در مسیر تو قرار دارد، یعنی باید حقیقتی که او به آن تعلق دارد را دنبال کنی.
هوش مصنوعی: اگر او را از مسیر خود دور کردی، به راه او وارد شو؛ چون او به مسیر آمد، تو هم باید همراهی کنی.
هوش مصنوعی: تو بارها به عنوان رهزن بر سر راه او قرار گرفتهای، اما حالا باید همراه او شوی و از این نادانی بکاهی و آگاهتر باشی.
هوش مصنوعی: دختر ترسا (دختری از قوم مسیحی)، وقتی از خواب بیدار شد، نوری از دلش ساطع میشد که مانند تابش آفتاب است.
هوش مصنوعی: دردی در دلش به وجود آمد که او را بیتاب و ناآرام کرد و این درد ناشی از عشق و خواستن آن دختر است.
هوش مصنوعی: آتش عشق یا درد در دل کسی که خود را مست و شاد میداند، شعلهور شده و به همین خاطر او با دست به دلش میزند، اما دل از دستش خارج میشود و به بیقراری میافتد.
هوش مصنوعی: او نمیدانست که جان بیقرارش در درونش چه امیدهایی و چه باروریهایی به همراه دارد.
هوش مصنوعی: او که در وضعیت دشواری قرار دارد و تنهایی را احساس میکند، خود را در میان شگفتیهای فراوانی میبیند که در این دنیا وجود دارد.
هوش مصنوعی: در آن عالم که هیچ راهی برای شناخت و هدایت وجود ندارد، انسان باید همچون موجودی خاموش و ناشنوا باشد؛ زیرا هیچ فهم و درکی از سخن ندارد.
هوش مصنوعی: در آن زمان همه با ناز و خوشحالی میریختند مانند بارانی که از آسمان میبارد، که این امر بسیار شگفتانگیز است.
هوش مصنوعی: شخصی در حالتی از ناامیدی و پریشانی فریاد میکشد و با لباس torn (جامهدران) بیرون میزند، به طوری که خاک بر سر میریزد و در شرایطی سخت و بحرانی به خون خود میغلتد.
هوش مصنوعی: شخصی که دلش پر از درد است و توانایی چندانی ندارد، به دنبال شیخ و مریدانش با شتاب و تندی میدود.
هوش مصنوعی: او مثل ابری که در خود غرقه شده و در حال بارش است، به سرعت میدوید و پایش از دستش رفته، بر پی شیخ میدوید.
هوش مصنوعی: او نمیدانست که در بیابان و دور از شهر از کدام سمت باید عبور کند.
هوش مصنوعی: او که ناتوان و گیج شده بود، ناامیدانه به وضع خود شکایت میکرد و با چهرهای زیبا، خود را بر روی خاک میمالید.
هوش مصنوعی: زار، که به معنای ناله و شیون است، به خدا میگوید که من در این شرایط سخت و ناتوانی به تو پناه آوردهام و دچار ناکامی و عدم توفیق هستم. او به وجود خود اشاره میکند که در حال حاضر از تمام کارها باز مانده است.
هوش مصنوعی: مردی که تویی، در مسیر زندگی به من راه نمیزنی، پس بر من خشم نگیرا چون من بدون آگاهی و درک صحیح، اقدام کردهام.
هوش مصنوعی: ای خدای قهار، خشم و غضب خود را آرام کن. از آنجا که من به نادانی دچار شدم و خطا کردم، لطفاً اشتباهاتم را بپوشان و ببخش.
هوش مصنوعی: هر کاری که کردهام، ای مسکین، آن را از من مگیر. من دین را قبول کردهام، پس تو به من کمک کن.
هوش مصنوعی: من در غم و اندوه خویش میمیرم و هیچ یاری ندارم. تنها سهم من از عظمت و احترام، خواری و ذلت است.
هوش مصنوعی: شیخ (شیخ سمعان) به او خبر دادند که دختر ترسا (دختر مسیحی) از درون خانه خارج شد. او از ترس و وحشت بیرون آمده است.
هوش مصنوعی: این دختر پس از آشنا شدن با ما، به مشکلاتش پایان داده و اکنون در مسیر ما قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: به سوی معشوق برگرد و در حضور او خود را تسلیم کن، با معشوق خود دوست و همنوا شو.
هوش مصنوعی: شیخ سمعان، پس از بازگشت از راه، همچون باد، شور و شوقی در پیروانش به وجود آورد.
هوش مصنوعی: به او گفتند: بعد از اینکه از راه برگشتی، چه حال و احوالی داشتی؟ چرا توبه و دردسرهای زیادی برای خود درست کردی؟
هوش مصنوعی: آیا دوباره به عشق و وابستگی برمیگردی؟ آیا واقعاً به توبه و عبادت خود پایبند هستی؟
هوش مصنوعی: دختر شیخ به دوستانش گفت که هرکس این حرف را بشنود، جانش را ترک میکند و نمیتواند در این جمع بماند.
هوش مصنوعی: شیخ و دوستانش به عقب برگشتند تا به جایی رسیدند که آن دلنواز (دختر زیبا) در آنجا بود.
هوش مصنوعی: آنها موهای او را میدیدند که به رنگ زرد است و مانند زر میدرخشد، اما چون در گرد و غبار راه گم شده، رنگ و جلوهاش دچار تغییر شده است.
هوش مصنوعی: شیخ سمعان با پای برهنه و لباس پاره، به شکلی پاک و تمیز مانند یک مرده روی زمین افتاده است.
هوش مصنوعی: وقتی آن ماه، یعنی معشوق یا محبوب، شیخ را دید، تحت تأثیر قرار گرفت و به حالتی از بیخودی یا ضعف در آمد که نشان از عشق و تحیر او داشت. "بت دلریش" به معنای محبوبی است که دل انسان را به خود مشغول کرده و برای او زیبا و دلربا به نظر میآید.
هوش مصنوعی: وقتی که آن ماه (هدهد) شیخ را در حالت غش و خواب دید، اشک را از چشمانش بر روی او ریخت.
هوش مصنوعی: وقتی آن معشوق به شیخ نگاه کرد، اشکهایی از چشمانش ریخت که مانند باران بهاری میبارید.
هوش مصنوعی: او (شیخ سمعان) با نگاهش به وفاداری معشوقش توجه کرده و خود را در محبت و وابستگی به او غرق کرده است، بهگونهای که همه وجودش در خدمت و اطاعت از او قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: هدهد میگوید که به خاطر محبت و جذب تو، جانم به شدت رنجیده و در حال سوختن است و دیگر نمیتوانم بیشتر در این پردهٔ پنهانی بمانم.
هوش مصنوعی: این پرده را کنار بزن تا به حقیقت پی ببرم و اسلام را به من معرفی کن تا بتوانم به راه درست هدایت شوم.
هوش مصنوعی: شیخ به او اسلام را ارائه داد و این موضوع موجب شگفتی و هیاهو میان تمامی یاران شد.
هوش مصنوعی: زمانی که آن معشوق زیبا از اهل حقیقت (عاشقان) اشک میریخت، در وسط جمع آنچنان تلاطم و هیجانی ایجاد شد که همه را تحت تاثیر قرار داد.
هوش مصنوعی: سرانجام آن معشوق، زمانی که راه ایمان را در دلش یافت، متوجه واقعیتها و معانی درونی خود شد.
هوش مصنوعی: دل او به خاطر ذوق ایمان بیقرار شد و غم در اطراف او بدون کسی که آن را از او دور کند، مستقر گردید.
هوش مصنوعی: شیخا، ای شیخ، حالا دیگر تحمل من تمام شده و دیگر هیچ توانی برای فراق و جدایی از تو ندارم.
هوش مصنوعی: به خاطر درد و رنجی که در این دنیا دارم، ای شیخ عالم، با خداحافظی از این دنیای پر از آزار میروم.
هوش مصنوعی: چون حرفهایم به زودی تمام میشود و توان گفتن نیست، لطفا مرا ببخش و با من دشمنی نکن.
هوش مصنوعی: این ماه (شخصی که به محبوب اشاره دارد) این جمله را گفت و از جان خود گذشت. او تنها نیمجان (یعنی به شدت عاشق و ناتوان) بود که به خاطر معشوقش جانش را فدای او کرد.
هوش مصنوعی: آفتاب که میتواند نمادی از وجود و روشنایی باشد، به زیر ابرهای غفلت رفته و با جان شیرین شیخ سمعان (به معنی روح او) جدا شده است. این جدایی، حسرت و افسوس را به همراه دارد.
هوش مصنوعی: او مانند یک قطره در این دریاى مجاز بود که اکنون به دریای حقیقت بازگشته است.
هوش مصنوعی: ما همه به مانند بادی در حال حرکت از این دنیا هستیم و او (شخصی که در شعر به او اشاره شده) نیز با ما به این سفر میرود.
هوش مصنوعی: در مسیر عشق، انسانهای زیادی به مشکلات و چالشهای گوناگونی برخورد میکنند، اما فقط افرادی که به حقیقت عشق آگاه هستند، میتوانند این مسائل را درک کنند.
هوش مصنوعی: هرچه در مسیر عشق گفته میشود، ممکن است شامل رحمت، ناامیدی، فریب و یا اطمینان باشد.
هوش مصنوعی: فقط نفس و نفساماره (هوسها و خواستههای دنیوی) نمیتوانند این اسرار عمیق و معنوی را درک کنند و کسی که به زندگی مادی و دنیوی محدود شده، نمیتواند این رازها را بگوید.
هوش مصنوعی: این حقیقت را باید با تمام وجود و از عمق جان شنید، نه با دل و فکر مادی که تحت تأثیر جسم و دنیای مادی است.
هوش مصنوعی: در هر لحظه جنگ روان انسان با نفسش افزایش مییابد و این نبرد داخلی موجب شده که در دهکده، صدای نوحه و ماتم بلند شود و فضایی غمانگیز حاکم شود.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههای دیگر
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۶۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.