گنجور

 
عطار

تو بلندی عظیم و من پستم

چکنم تا به تو رسد دستم

تا که سر زیر پای تو ننهم

نرسم بر چنان که خود هستم

تا چنین هستیی حجابم بود

آن ز من بود رخت بربستم

چون ز هستی خویش نیست شدم

لاجرم یا نه نیست یا هستم

گرچه وصل تو نیست یک نفسم

اشتیاق تو هست پیوستم

خود تو دانی کز اشتیاق تو بود

در دو عالم به هرچه پیوستم

دوش عشقت درآمد از در دل

من ز غیرت ز پای ننشستم

گفت بنشین و جام و جم در ده

تا ز جام جمت کنی مستم

گفتمش جام جم به دستم بود

طفل بودم ز جهل بشکستم

گفت اگر جام جم شکست تورا

دیگری به از آنت بفرستم

سخت درمانده بودم و عاجز

چون شنیدم من این سخن رستم

آفتابی برآمد از جانم

من ز هر دو جهان برون جستم

از بلندی که جان من بر شد

عرش و کرسی به جمله شد پستم

چون شوم من ورای هر دو جهان

ماه و ماهی فتاد در شستم

عمر عطار شد هزاران قرن

چند گویی ز پنجه و شستم