گنجور

 
عطار

ای برده به آب‌روی آبم

وز نرگس نیم خواب خوابم

تا روی چو ماه تو بدیدم

افتاده چو ماهیی ز آبم

چون شد خط سبز تو پدیدار

بر زرده نشست آفتابم

هرگه که به خون خطی نویسی

من سر ز خط تو برنتابم

هرگه که حدیث وصل گویم

دل خون گردد ز اضطرابم

از بی نمکی و بی قراری

در سیخ جهد که من کبابم

وصلت نرسد به دل که از دل

تا با جانم خبر نیابم

من خاک توام تو گنج حسنی

بنمای رخ از دل خرابم

در پای فتاده‌ام چو زلفت

زین بیش چو زلف خود متابم

عطار ز دست شد به یکبار

وقت است که کم کنی عذابم