گنجور

 
حکیم سبزواری
 

گرفته سبزه و گل روی صحرا

سقاک اللّه ساقی هات خمراً

ز هجرانت بسوزیم و بسازیم

لعل اللّه یحدث بعد امراً

وفا در عهد حسنت گشته نایاب

احسن العهد للحسناه یدری

ز لعلت جرعهٔ روزی چشیدیم

فاحسوا من دمآء القلب دهراً

دلم بگداخت از سوز فراغت

فاجفانی الدمآیهطلن قطراً

فروغ رخ ز تار موی بنما

ارینی فی بهیم اللیل قجراً

فروزی آتش طلعت بهر بزم

باحشائی لقد سعرت جمراً

به پیش گلشن فردوس رویش

دعوا عنا ریاحینا و زهراً

دهانت سر اسرار الهی است

فقل و اکشف لسرفیک ستراً