گنجور

شمارهٔ ۵۹

 
حکیم سبزواری
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات
 

مرا از عشق دل لبریز خون است

چو اخگر کز محبّت در درون است

مگو عشق این نهنگ آتشین است

محبت نیست این دریای خون است

بسی بی پا و سر دارد به هرسوی

کز آن جمله یکی گردون دون است

شدیم از شهر بند عقل بیرون

کنون مأوای ما ملک جنون است

من آن سیمرغ کوه قاف عشقم

که عنقای خرد پیشم زبون است

جهان چون نقطه بین در مرکز دل

دو کون و یونس دل بطن نون است

بگوش ما بود هر نغمه موزون

غریو شحنه ساز ارغنون است

همه عالم حروف و حق سخنگوست

وزو حرف نخستین کاف و نون است

ازو در جنبش آمد گوهر گل

باو هر جبشی را هم سکون است

چو او را نیست حدی اُستوار است

هر آن جنبش که درچشمت نگون است

ندارد تابشش آغاز و انجام

بلی آن جلوه گر بی چند و چون است

مگو سرّ درون پرده اسرار

که از اندیشه سر ّحق برون است



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

به دلیل تغییرات سایت موقتا امکان ارسال حاشیه وجود ندارد.

پیشنهاد تصاویر مرتبط