گنجور

 
حکیم سبزواری
 

هندوی خال رخش باج ز عنبر گرفت

پستهٔ جان پرورش شهد ز شکر گرفت

دور رخش بردمید طرهٔ شبرنگ او

لشکر دلها کشید خسر و خاور گرفت

نرگس شهلاش مست بود همانا که او

تیغ ز ابرو کشید و زمژه خنجر گرفت

ابروی پیوست تو بر مه و خور طعنه زد

چشم سیه مست تو عیب بعبهر گرفت

چشمهٔ آب حیات خاک بچشم آیدش

هرکه از آن آتشین لعل تو ساغر گرفت

موسی دل بنگرید چون تو خداوند حسن

برق تجلی دمید شعله به پیکر گرفت

هرچه بجز نقش دوست پاک شد از لوح دل

هرچه بجز عشق یار آنهمه آذر گرفت

تا بسرای وصال ره نبرد پارسا

اهرمن حاجبت پرده بر آن در گرفت

جام جم اسرار غیب میشودش منکشف

جام و لاهر که از ساقی کوثر گرفت

دلم بموی میانی اسیر و دربند است

که در میان بتان بی نظیر و مانند است

نه این طریق محبت بود که ننوازی

دل مرا که بدشنامی از تو خرسند است

هزار مرتبه سوگند خویش بشکستی

فدای طور تو من این چه عهد و سوگند است

به تیغ جور بریدی گرم تو رشتهٔ جان

ز دل بهر سر مویت هزار پیوند است

طبیب کوشش بیجا مکن ز بهر علاج

دوای درد دلم زان لب شکر خنداست

جفا بری ز حد و نیست حد چون و چرا

مگرچو وصف خدا پاک از چه وچند است

دواندم بقفس همزبانی صیاد

وگرنه کنج قفس را که آرزومند است

حدیث چشمهٔ حیوان و کیمیا عنقا

عبارتی دو سه از صاحب صفت مند است

لوای بندگی از خسروی زند برتر

اگر به بنده مبالاتی از خداوند است

سمر شدی بخراسان ملیح طبع اسرار

که از تو رشک خطاغیرت سمرقند است