گنجور

 
حکیم سبزواری
 

سینه پر ناله و لب خاموش است

بر زبان قفل و دلم در جوش است

خود گر افلاک و گر عنصر خاک

همه را بار غمش بر دوش است

آن یک از شوق شب و روز برقص

وین یک از جام می اش مدهوش است

برهش بسته کمر چون جوزا

هرچه کوکب بفلک منقوش است

اختران چنگ زنان چون ناهید

محفل آراسته نوشا نوش است

مهر بگداختهٔ آتش او است

که بسر در طلبش درگوش است

ماه آورده کلف بر رخسار

کز غمش خون بدلش در جوش است

مه نو پیش خم ابرویش

حلقهٔ بندگیش در گوش است

قطب را کز حرکت افتاده

داده جامی ز ازل بی هوش است

خاکیان را همه از جلوهٔ او

شاهدی در برو هم آغوش است

دارد اسرار برندان پیوند

گرچه زاهد صفت ازرق پوشست