گنجور

 
حکیم سبزواری
 

تا شدی آینهٔ مهر رخت سینهٔ ما

می‌دهد تاب به مهر فلک آیینهٔ ما

راست شد بر قد ما خلعت سلطانی گل

که بود گنج وجود تو بگنجینهٔ ما

گر همه کین رقیبست ز دل برکندیم

کی سزد غیر تو در سینهٔ بی کینهٔ ما

غم عشق تو چو حسنت نپذیرد انجام

آری آغاز ندارد غم دیرینهٔ ما

همه اوصاف ازل شد ز وجودش پیدا

هرکه نوشید از آن بادهٔ دوشنبهٔ ما

دیدهایم این گل و مل بر ورق غنچه و تاک

گشته یکدم همگی شنبه و آدینهٔ ما

غم بیش و کم پیش آمدمان نیست که هست

حاضر الوقت کنون بر حسب دینهٔ ما

بسی اسرار که در خرقهٔ اسرار بود

اللّه اللّه منگر خرقهٔ پشمینهٔ ما