ای که داری حسن جان افزای دوست
دررخ خوبان نظرکن بین که ظاهر حسن اوست
گر همی خواهی عیان بینی جمال روی یار
دل ز فکر غیر خالی کن که پیدا اندروست
پرشد از نور تجلی جمالش کاینات
جمله ذرات جهان روشن ازآن روی نکوست
آفتاب از پرده هر ذره بنماید جمال
گر نقاب زلف بردارد صبا از روی دوست
تا برخسارش پریشان گشت زلف عنبرین
همچو جان ما مشام جمله عالم مشکبوست
در فراق او صبوری چون ندارم یکنفس
از پی وصلش همیشه جان ما در جستجوست
چون اسیری از شراب عشق مستم از ازل
مستی مارا چه نسبت با صراحی و سبوست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به توصیف جمال و زیبایی محبوب میپردازد و میگوید که زیبایی واقعی در درون دل و روح انسان نهفته است. او از هر ذره از کائنات سخن میگوید که به نور جمال معشوق روشن شدهاند، و این زیبایی در تمامی جهان مشهود است. شاعر خود را در فراق معشوق به شدت آزرده خاطر میبیند و عشق را همچون شراب مستکنندهای توصیف میکند که او را از دنیا جدا کرده است. در انتها، تاکید میکند که عاشق واقعی از هیچ چیز به جز وصال محبوب خود نمیخواهد.
هوش مصنوعی: ای کسی که زیبایی دوست جان تازهای به تو میبخشد، به چهرهی زیباترینها نگاه کن و ببین که زیبایی او در باطن است.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی زیبایی چهره محبوبت را به وضوح ببینی، باید ذهنت را از فکر به چیزهای دیگر آزاد کنی، زیرا آن زیبایی در دل تو پنهان است.
هوش مصنوعی: جهان از تابش زیبایی و نور او پر شده است و همه ذرات جهان به خاطر آن چهره نیکو و دلفریب روشن هستند.
هوش مصنوعی: خورشید، زیبایی خود را از پشت هر ذرهای نشان میدهد، اگر نسیم، پوشش زلف را از روی چهره محبوب بردارد.
هوش مصنوعی: زمانی که گیسوانش به هم ریخت و پریشان شد، عطر لطیف و خوشبوی او همچون روح ما، بویی دلپذیر و خوش را در تمام عالم پخش کرد.
هوش مصنوعی: در جدایی او، صبرم دیگر تمام شده است و هر لحظه برای رسیدن به او در تلاشم. جان من همیشه در پی پیوستن به اوست.
هوش مصنوعی: من همچون اسیری هستم که به خاطر عشق، از شراب محبت مست و غرق در شادیام. این مستی و حال خوش من هیچ ارتباطی با جام و لیوان ندارد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست
صورتی هرگز ندیدم کاین همه معنی در اوست
گر خیال یاری اندیشند باری چون تو یار
یا هوای دوستی ورزند باری چون تو دوست
خاک پایش بوسه خواهم داد آبم گو ببر
[...]
من به قول دشمنان هرگز نگیرم ترک دوست
کز نکورویان اگر بد در وجود آید نکوست
گر عرب را گفتگوئی هست با ما در میان
حال لیلی گو که مجنون همچنان در جستجوست
چون عروس بوستان از چهره بگشاید نقاب
[...]
مشک ریزان میجهد، باد صبا از کوی دوست
شاخهای گویی ربودست، از خم گیسوی دوست
دوست میدارم نسیم صبح، راکو، در هوا
تا نفس میآیدش، جان میدهد بر بوی دوست
دوست را هر دو جهان، گرچه هوا دارند و من
[...]
حلقه بر در میزند هر دم خیال روی دوست
گوش دار این حلقه را ای دل گرت سودای اوست
صبحگاهی می گرفتم عقد گیسویش به خواب
زان زمان دست خیالم تا به اکنون مشگ بوست
دل که چون گویست در میدان عشق آشفته حال
[...]
پیش آن سرو روان آب رخ من آب جوست
آب خورد سرو ما گویی مگر از آب روست
قاصد خونست ما را آنکه میگوئیم یار
دشمن جانست ما را آنکه میداریم دوست
از ضعیفی تار موئی شد وجودم، این عجب
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.