گنجور

 
اسیری لاهیجی

ذرات کون پرتو خورشید مطلق است

در بحر عشق جمله جهان همچو زورق است

دارد فراغت از من و مائی و هست و نیست

اندر محیط مستی او هر که مغرق است

زاهد نبرد بهره از ذوق عارفان

بر دل فسرده زانکه در ذوق مغلق است

هرکو ندید روی تو در پرده دو کون

در پیش عارفان تو نادان احمق است

بی بهره هیچ ذره ز خورشید عشق نیست

زیرا که نور عشق بذرات ملحق است

وحدت اگر بصورت کثرت ظهور کرد

غیر خداست باطل و حق دایما حق است

زاهد ز گفت عشق مکدر شود ولی

دایم ز سرعشق اسیری مزوق است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حکیم نزاری

جز عشق پیشوا نکند هر که عاشق است

زیرا که عاشقان همه را عشق سایق است

تسلیم راه عشق کند هر چه هست و نیست

وین کار عاشقی است که در عشق صادق است

گر بر عدم نباشد عاشق پسند نیست

[...]

ناصر بخارایی

بر آفتاب روی تو تا دیده عاشق است

از حسن مطلع سخنم صبح صادق است

گر شمع سوز دل به زبان آورد رواست

او مؤمن و دل به زبانش موافق است

جان را به عشق سابقه‌ای بود در ازل

[...]

صائب تبریزی

چون غنچه گر زبان تو با دل موافق است

بر کاینات از ته ل خنده لایق است

در وقت صبح چرخ نفس راست می کند

یعنی که غمگسار جهان یار صادق است

جیحون یزدی

بر اضداد چون قدم حدوثش موافق است

همانگه که راتق است همانگاه فاتق است

بیک شب بیک بدن مه چل سرادق است

ز سهمش زمان رزم مغارب مشارق است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه