هرگز نبود حسن ترا مبداء و غایت
نه عشق مرا هست نهایت نه بدایت
بی هادی عشقت بخدا سالک عاشق
هرگز نتواند که رود راه هدایت
زاهد که همه در پی حوری و بهشت است
دیدار تو میجست اگر داشت درایت
عاشق نبرد جان بسلامت ز ره عشق
از جانب معشوق اگر نیست حمایت
بس دور فتادست ز معشوق و ره عشق
هرکو نکند جانب عشاق رعایت
ره سوی وصال تو برد این دل مهجور
هرگه که درآید بمیان دست ولایت
بر حال دل زار اسیری ز توای جان
از عین ترحم نظری هست کفایت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این غزل درباره عشق و جستجوی معشوق نوشته شده است. شاعر به این موضوع اشاره میکند که عشق نه آغاز دارد و نه پایان، و بدون راهنمایی معشوق، سالک واقعی نمیتواند به حقیقت برسد. زاهدانی که فقط به دنبال پاداشهای دنیوی مانند بهشتاند، باید فهم عمیقتری از عشق داشته باشند. همچنین، شاعر بیان میکند که عاشق واقعی بدون حمایت معشوق نمیتواند از عشق جان سالم به در ببرد. او از دوری معشوق و دشواریهای عشق سخن میگوید و میخواهد که همواره در مسیر وصال معشوق باشد. در پایان، شاعر به نظر مهربانانه و رحمت معشوق اشاره میکند که میتواند تسکینی برای دل زار عاشق باشد.
هوش مصنوعی: هیچگاه زیبایی تو آغاز و پایان من نبوده است، نه عشق من به تو پایانی دارد و نه شروعی.
هوش مصنوعی: بدون راهنمایی عشق تو، به خدا، سالک عاشق هیچگاه نمیتواند در مسیر هدایت قدم بردارد.
هوش مصنوعی: زاهدی که همه عمرش در جستجوی حوری و بهشت است، اگر نیک بین بود و درک درستی داشت، در واقع باید به ملاقات تو میشتافت.
هوش مصنوعی: عاشق برای رسیدن به عشق آماده هر نوع سختی است، حتی اگر از طرف معشوق حمایتی وجود نداشته باشد.
هوش مصنوعی: اگر کسی به عشق و علاقهاش اهمیت ندهد و از آن دور شود، در واقع خود را از لذتها و زیباییهای عشق محروم میکند.
هوش مصنوعی: این دل تنها و دور از تو، هر بار که در مسیر وصالت قرار میگیرد، به دست توانای محبت و سرپرستی تو میرسد.
هوش مصنوعی: حالت دل غمگین این اسیر به خاطر توست. ای جان! نگاهی پر از رحم کافی است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آنچه تو بدان کلک کنی روز هدایت
صاحب به همه عمر نکردی به کفایت
ای زاهدی از رای سدید تو بدایت
وآن را کند از همت تو بر تو عنایت
ای از تو بانواع مرا چشم رعایت
آری نظری کن به من از عین عنایت
یکبار به تصریح مرا بنده خود خوان
زیرا که همه کس نکند فهم کنایت
گفتی که عتابی کنم و ناز، دگر بار
[...]
از دوست به دشمن نتوان کرد شکایت
کز یار جفا بِه که ز اغیار حمایت
ور مدّعی از جور تو فریاد برآورد
شکر است که ما از تو نداریم شکایت
بی جرم بسی جور و عتاب از تو کشیدیم
[...]
چون من ز ولای تو رسیدم به ولایت
تا جان بودم روی نتابم ز ولایت
ای یار بلای تو مرا راحت جان است
جان را چه کنم گر نبود ذوق بلایت
عمریست که ما منتظر دولت وصلیم
[...]
ای نور رخت مطلع انوار هدایت
معلوم نشد عشق ترا مبداء و غایت
بر لوح دلم نقش خیال تو کشیدند
روزی که نبود از قلم و لوح حکایت
از دشمنی خلق جهان باک ندارد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.