گنجور

 
اسیری لاهیجی

من نخواهم شادی و عیش و طرب

درد و سوز عشق خواهم روز و شب

از غم و محنت گریزانند خلق

ما بجان جویای دردش ای عجب

وصل مطلوب آرزوی طالب است

من فنای خویش خواهم زین طالب

سوز دل آمد نشان عاشقی

ساز راه عشق رنجست و تعب

آتش جان سوز عشقش هر زمان

از دل عاشق برآرد صد لهب

دایما خواهم که باشد جان و دل

ز آتش سودای او در تاب تب

ز آتش عشق تو جان عاشقان

کی بسوزد، می فروزد چون ذهب

فتنه جویی جمله برچون عشق نیست

در میان ترک و تاجیک و عرب

آفتاب عشق از ذرات کون

گشت طالع عاشقان یاللعجب

در بقای عشق گشتم من فنا

عین عشقم این زمان از فضل رب

من اسیر دام عشقم لاجرم

شد اسیری در جهان ما را لقب

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ادیب صابر

ای خجل با روی و زلفت روز و شب

مانده ام با روی و زلفت در عجب

رویت از روز است یا روز از رخت

شب ز زلف توست یا زلفت ز شب

کرده ای از روی روزی مختصر

[...]

عطار

ای عجب دردی است دل را بس عجب

مانده در اندیشهٔ آن روز و شب

اوفتاده در رهی بی پای و سر

همچو مرغی نیم بسمل زین سبب

چند باشم آخر اندر راه عشق

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۱۳۲ مورد هم آهنگ دیگر از عطار
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه