ساقی بیا که موسم عیش آمد و طرب
پرکن قدح که میگذرد فرصت عجب
مستم کن آنچنان که ندانم سر از قدم
تا وار هم ز غصه دوران پر تعب
خواهی که حق شناس شوی خویشتن شناس
عارف بخود نگشته شناسا نه به رب
خود را چنانچه بود بآدم عیان نمود
انسان شدست دیده عالم ازین سبب
تا سنبل و بنفشه بگرد سمن دمید
جانم میان ظلمت و نورست روز و شب
هر کو بفقر نسبت خود را درست کرد
ننگ آیدش دگر که کند فخر برنسب
هر سو اسیریا چه طلب میکنی بیا
چون یار با منست چه حاجت بدین طلب
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به دعوت از ساقی برای پرکردن جام میپردازد و به لذت بردن از زندگی و شادی اشاره میکند. شاعر خواهان مست شدن به گونهای است که از مشکلات زندگی غافل شود و در عین حال بر خودشناسی و درک وجود انسانی تأکید میکند. او به این نکته اشاره میکند که شناخت خود و آگاهی از حالات درونی، انسان را به حقیقت نزدیکتر میکند. در نهایت، شاعر از فرد میخواهد که از جستجوی چیزهای بیمعنی و فانی پرهیز کند و بر دوستی و همراهی با یار توجه کند.
هوش مصنوعی: ای ساقی، بیا و خوشی و شادی را شروع کن، زیرا زمان لذت و خوشگذرانی فرا رسیده است. لیوان را پر کن، چرا که فرصت بینظیر میگذرد.
هوش مصنوعی: مرا به اندازهای بزن که فراموش کنم، طوری که از ابتدای وجودم تا انتها، هیچ چیز از غصههای پر زحمت این دوران را حس نکنم.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی که ارزشهای حقیقی را بشناسی، ابتدا باید خودت را بشناسی. کسی که به خودآگاهی نرسیده، نمیتواند به درک درستی از پروردگار برسد.
هوش مصنوعی: انسان، خود را همانطور که هست به نمایش گذاشته و به همین دلیل، چشم بینای عالم به او دوخته شده است.
هوش مصنوعی: در میان روز و شب، جان من در حال پرورش است، همانگونه که گلهای زیبای سنبل و بنفشه به دور سمن میچرخند. این لحظهها پر از تضاد نور و تاریکی هستند.
هوش مصنوعی: هر کسی که با فقر خود سازگاری پیدا کند، دیگر برایش ننگ نیست که بر نسب و خانوادهاش فخر کند.
هوش مصنوعی: هر طرفی که به دنبال اسیری یا درخواست کمک هستی، بیا که یار من با من است و نیازی به این خواستهها نیست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای آنکه جز طرب نه همی بینمت طلب
گر مردمی ستور مشو، مردمی طلب
بر لذت بهیمی چون فتنه گشتهای
بس کردهای بدانکه حکیمت بود لقب
چون ننگری که چه مینویسد بر این زمین
[...]
ای تاج دین تازی و ای سید عرب
ای خدمت جناب تو اقبال را سبب
ای بوالغنایمی، که ترا از غنایمست
بخشودن خلایق و بخشیدن ذهب
ای رافعی، که ساعد و بازوی تو شدست
[...]
ای داده روی تو دل غمناک را طرب
از عجب دور باش که باشد ز تو عجب
اندر غم فراق تو جانم به لب رسید
تا با تو در وصال تو لب بر نهم به لب
بس شب که تابه روز دلم بی قرار بود
[...]
دستار خوان بود ز دو گز کم به روستا
در وی نهند ده کدوی تر نه بس عجب
لیکن عجب ز خواجه از آن آیدم همی
کو بر کدوی خشک نهد بیست گز قصب
معلوم من نشد که ز احداث روز و شب
با او چه کرد گردش ایام بلعجب؟
در جام او چه کرد جهان زهر یا شکر؟
در دست او چه داد فلک خار یا رطب؟
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.