گنجور

 
اسیری لاهیجی

میرسد هر دم بعاشق صد جفا

گوئیا از عشق می بارد بلا

چاره عاشق چه میداند طبیب

درد عشقش هست درد بی دوا

سرفرو نارد بوصلم آن صنم

کی کند شه هم نشینی با گدا

از بلا یک دم نمی یابم امان

تا شدم در دست عشقش مبتلا

دست ما و دامن آن سنگدل

گرکند جور و جفا و گر وفا

این صدا از عشق می آید بگوش

گر تو جویای وصالی شو فنا

هرکه شد در عاشقی بی برگ و ساز

او ز ساز وصل یابد صد نوا

شادمان گردی بدیدارش اگر

میکنی در راه جانان جان فدا

غره نازست فارغ از نیاز

زان اسیری نیست پروایش بما

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وطواط

ای مکارم را یمینت رهنما

وی اکابر را بصدرت التجا

چون تو ناورده ستاره شهریار

چون تو نادیده زمانه پادشا

آسمان از قصر تو گیرد علو

[...]

انوری

هرکه سعی بد کند در حق خلق

همچو سعی خویش بد بیند جزا

همچنین فرمود ایزد در نبی

لیس للانسان الا ما سعی

مولانا

تا به شب ای عارف شیرین نوا

آن مایی آن مایی آن ما

تا به شب امروز ما را عشرتست

الصلا ای پاکبازان الصلا

درخرام ای جان جان هر سماع

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۷۸۸ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
حکیم نزاری

حاضران را دل خدا داند کجا

ریش بالان کرده سرها در هوا

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه