گنجور

 
اسیری لاهیجی

چه نسبت است به روی تو ماه تابان را

به پیش مهر توان گفت ذره کیوان را

نظر بدیده ما گر کنی عیان بینی

ز روی صورت و معنی جمال جانان را

هزار خون بیکی غمزه گر بخواهد ریخت

دهد لبش به شکرخنده جمله تاوان را

به جان کافر و مؤمن خیال زلف و رخش

رقم نگر چو کشیدست کفر و ایمان را

جمال خویش چو می‌خواست تا نظاره کند

ببین چه آینه ساخت نقش انسان را

طبیب بهر مداوای عشق کوشش کرد

ندید درخور این درد هیچ درمان را

اسیریا به جهان باز فتنه برخیزد

اگر شراب ازین سان دهند مستان را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

به نام نیک تو خواجه فریفته نشوم

که نام نیک تو دام است و زرق مر نان را

کسی که دام کند نام نیک از پی نان

یقین بدان تو که دام است نانْش مر جان را

ناصرخسرو

سلام کن ز من ای باد مر خراسان را

مر اهل فضل و خرد را نه عام نادان را

خبر بیاور ازیشان به من چو داده بُوی

ز حال من به حقیقت خبر مر ایشان را

بگویشان که جهان سرو من چو چنبر کرد

[...]

امیر معزی

شریف خاطر مسعود سعد سلمان را

مسخرست سخن چون پری سلیمان را

نسیج وحده که نو حُلّه‌ای دهد هر روز

زکارگاه سخن بارگاه سلطان را

ز شادی ادب و عقل او به دار سلام

[...]

ادیب صابر

لب تو طعنه زند گوهر بدخشان را

رخ تو طیره کند اختر درفشان را

به بوسه لب تو تهنیت کنم دل را

به دیدن رخ تو تربیت دهم جان را

به جان تو که پرستیدن تو کیش من است

[...]

اثیر اخسیکتی

چه خرمی است که امروز نیست زنگان را

چه فرخی است کزو بهره نیست کیهان را

بهار و کام طرب تازه می کند دل را

ضیاء انس و فرح زقه میدهد جان را

بدشت جلوه گری عرضه داد بار دگر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه