گنجور

 
اسیری لاهیجی

ازمی شوق جمال روی جانان همچو من

مست و لایعقل بعالم کم توانی یافتن

میزند برجان و دل هر دم دو صد تیر جفا

ترک چشم مست خونخوار پرآشوب فتن

رخت جان و دین و دنیا را بغارت می برد

چون سپاه عشق در ملک دل آرد تاختن

ای دل ار معشوق جوئی دین و دنیا را بباز

شرط راه عشق باشد هرچه داری باختن

نور ایمان جهان افروز خورشید رخش

گشت پنهان در نقاب کفر زلف پرشکن

پرده از رخ برفکن بنما به مشتاقان جمال

در نقاب زلف تا کی روی پنهان داشتن

تا که بیند روی معشوق از پس پرده عیان

در شکن زلف باشد جان عاشق را وطن

پاو سرگم کرد عاشق از جفای عشق یار

در ره معشوق باید بی سر و بی پا شدن

تا اسیری گشته ام حیران حسن نوربخش

فارغ از فکر جهانم بیخبراز جان و تن

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

شاه گیتی خسرو لشکرکش لشکرشکن

سایهٔ یزدان شه کشور ده کشورسِتان

ناصرخسرو

ای دننده همچو دن کرده رخان از خون دن

خون دن خونت بخواهد ریخت گرد دن مدن

همچو نخچیران دنیدی، سوی دانش دن کنون

نیک دان باید همیت اکنون شدن ای نیک دن

راه زد بر تو جهان و برد فر و زیب تو

[...]

ازرقی هروی

سوسن و سنبل نمود از زلف و عارض یار من

سنبلی بس با بلا و سوسنی بس با فتن

سوسن از سیم پلید و سنبل از مشک سیاه

در پلیدی صد ملاحت ، در سیاهی صدشکن

نوروزیب از روی و قد او همی خواهند دام

[...]

منوچهری

ای نهاده بر میان فرق جان خویشتن

جسم ما زنده به جان و جان تو زنده به تن

هر زمان روح تو لختی از بدن کمتر کند

گویی اندر روح تو مضمر همی‌گردد بدن

گر نیی کوکب، چرا پیدا نگردی جز به شب

[...]

قطران تبریزی

ای سهی سرو روان از تو بهشت آئین چمن

روی تو ماهست و گرد ماه از انجم انجمن

مشک داری بر شقایق ورد داری بر عقیق

سرو داری بر گل و شمشاد داری بر سمن

از نسیم زلف تو همچون شمن گردد صنم

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه