گنجور

 
اسیری لاهیجی

حسن جان افزای روی او عیان

دیده ام از روی پیدا و نهان

پرتو خورشید روی او بود

در حقیقت جمله ذرات جهان

حسن او بر نقش عالم جلوه کرد

شد جهان زان روز با نام و نشان

روی او پیداست، کو چشم یقین؟

تا جمال دوست بیند بی گمان

هر زمان از روی مه رویی دگر

حسن جان افروز او گردد عیان

هر چه گویم در بیان آن جمال

قطره باشد ز بحر بی کران

مظهر آیات اسرار خداست

هرچه ظاهر گشت در کون و مکان

نیست در عالم بجز دیدار دوست

مرهم درد درون عاشقان

شد اسیری نیست در هستی و گفت

لیس فی الدارین غیری هر زمان

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

یخچه می‌بارید از ابر سیاه

چون ستاره بر زمین از آسمان

چون بگردد پای او از پای دار

آشکوخیده بماند همچنان

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از رودکی
فرخی سیستانی

عید فرخ باد بر شاه جهان

جاودانه شادمان و کامران

نعمتش پیوسته و عمرش دراز

دولتش پاینده و بختش جوان

سال و مه لشکرکش و لشکر شکن

[...]

قطران تبریزی

ای مرا دیدار تو جان و جهان

بی تو هرگز نی جهان خواهم نه جان

ای جهان جان چه شادی باشدم

چون نباشی با من ای جان جهان

ای بسان حور و آئین پری

[...]

مسعود سعد سلمان

ای آفتاب حسن تو را آفتاب

سجده برد همچو من از آسمان

خردی تو و بزرگ تو را پایگاه

سال تو اندک و تو بسیار دان

چو آفتاب خردی در چشم خلق

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
انوری

روی بخت خواجه خرم همچو گل

باد تا هر سال گل آرد جهان

بسته دولت عهد با دورانش باد

تا بود پیوسته با دوران زمان

باد حاجت خرمی را با دلش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه