بدلداری و دلجوئی درآمد عاقبت یارم
بحمدالله ز دیدارش بسامان شد همه کارم
ازآن روزی که روی تو درآمد در نظر مارا
بهشت و حور عین هرگز بدیده در نمی آرم
مرا می لعل دلدارست و شاهد، ماه رخسارش
که دارد در جهان باری چنین عیشی که من دارم
نمی بینی مگر زاهد چرا در ظلمت جهلی
که عالم غرق نورآمد ز مهر روی دلدارم
کسی محرم نمی بینم که گویم رازهای دل
ز وصف حسن رخسارش ازآن گفتن نمی یارم
چه خرمن ها که جانم را شود محصول از وصلش
چو دایم تخم عشق او بملک دل همی کارم
اسیری از جفای او مکن زاری که ناگاهی
کند آن بیوفا رحمی به آه و ناله زارم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و دلدار خود سخن میگوید و از خوشحالی ناشی از دیدار او ابراز شادی میکند. او بیان میکند که با مشاهده چهره محبوبش، تمام مشکلات و کارهایش به خوبی حل شده است و دیگر هیچ نعمتی مانند عشق او در دنیا وجود ندارد. شاعر به زیباییهای معشوقش اشاره میکند و میگوید که دیگر چیزی از بهشت و زیباییهای آن نمیخواهد. او احساس عمیق عشق و وابستگی را توصیف میکند و این واقعیت را میفهمد که درد و رنجی که از جدایی میکشد، در کنار عشق او قابل تحمل است. در انتها، شاعر به افسوس و آه و نالهاش در فراق محبوبش اشاره میکند و امید دارد که او به دلش رحم کند.
هوش مصنوعی: پس از مدتی دلداری و جستجوی دل، بالاخره دوست محبوبم به سراغم آمد و اکنون با کمک او، زندگیام به خوبی و سامان رسیده است.
هوش مصنوعی: از آن روزی که چهرهی تو را دیدم، بهشت و زیباییهای آن برایم هیچ ارزشی ندارد و دیگر هیچ زیباشناسی را نمیبینم.
هوش مصنوعی: دلدار من مانند لعل باارزش است و چهرهی او همچون ماه میدرخشد. در این دنیا چنین لذتی که من تجربه میکنم، بینظیر است.
هوش مصنوعی: تو نمیدانی چرا زاهد در جهل و تاریکی است، در حالی که عالم به روشنی و نور آمده، به خاطر زیبایی چهره محبوب من.
هوش مصنوعی: هیچکس را نمیبینم که با او از رازهای درونم بگویم و از زیبایی چهرهاش صحبت کنم، چون نمیتوانم آن را به زبان بیاورم.
هوش مصنوعی: چقدر از محبت و نزدیکی او میتوانم بهرهمند شوم، چون همیشه در دل خود عشق او را بهکاشت میزنم.
هوش مصنوعی: در زجر و رنجی که از بی مهری او میکشم، زاری نکن، چون ممکن است ناگهان او به من رحم کند و به نالهها و دلنگرانیهایم توجه نماید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دلا باز آی تا با تو غم دیرینه بگسارم
حدیثی از تو بنیوشم نصیبی از تو بردارم
دلا گرمن به آسانی ترا روزی به چنگ آرم
چو جان دارم ترا زیرا که بی تو خوارم وزارم
دلا تا تو زمن دوری نه درخوابم نه بیدارم
[...]
بخواب مرگ خواهم شد مکن ای بخت بیدارم
که من دور از درش امشب زعمر خویش بیزارم
خلافست اینکه می گویند باشد آرزو در دل
مرا در دل بود بد خوی و چندین آرزو دارم
نه آخر عاشقان باری زخوبان رحمتی بینند
[...]
خر خمخانه را ناسور پیدا گشت و بیطارم
بنیش از سقبه آن ناسور در یکهفته بردارم
چو خر شاعر بود بیشک که بیطاری کند شاعر
چه داند آن خر شاعر که من شاعر نه بیطارم
ز تسعیر خر شاعر بسازم خمره مرهم
[...]
نصیحت میکنم دل را که دامن درکش از یارم
چو با دل بر نمیآیم به رنج دل سزاوارم
اگر معزولم از وصلش ندارم غم بحمدالله
که در دیوان هجرانش منم تنها که بر کارم
من از وی بر خورم گویی کس این هرگز نیندیشد
[...]
چو من عادت چنین دارم که غم را شادی انگارم
به بیماری چنان کآمد تو هم میدار تیمارم
به درد تازه هر ساعت مرا مشغول خود میکن
از این بیکار کم داری دمی بیکار مگذارم
به یک غم ابلهی باشد که از عشق تو بگریزم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.